مقدمه مقتل‌های شهدای کربلا در پنج قرن اول

باسمه تعالی

بخش تاریخ اسلام مؤسسه حکمت اسلامی احتجاج در راستای آشنایی اهل منبر، مادحین و عموم مردم عزیز، قصد دارد تا بخش‌هایی از کتب تاریخی مقدم (پنج قرن اول هجری) را که مربوط به واقعه کربلا و شهادت حضرت سیدالشهداj می‌باشد، استخراج کرده و متن عربی آن را در کنار ترجمه فارسی در اختیار همگان قرار دهد.

در این راستا گام‌های اولیه برداشته شده و مقتل تعدادی از شهدای کربلا از تعدادی از کتب تاریخی استخراج شده است و امید است به مرور زمان، به تکمیل این بخش بپردازد. لذا دست نیاز خود را به سوی همه علاقه‌مندانی که می‌توانند در این زمینه مؤسسه را یاری کنند، دراز می‌کنیم.

لازم به ذکر است که همه گزارش‌های تاریخی موجود در این مجموعه و سایر کتب تاریخی معتبر نیست و لازم است محققان تاریخی برای کشف حقیقت اعتبارسنجی کنند.

* فهرست جلسات آموزشی مبانی اعتبارسنجی تاریخ

* مقتل امام حسین علیه‌السلام (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* مقتل حضرت اباالفضل علیه‌السلام (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* مقتل حضرت علی بن حسین علیه‌السلام مشهور به علی اکبر (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* مقتل حضرت قاسم پسر امام مجتبی علیه‌السلام (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* مقتل عبدالله بن الحسین علیه‌السلام مشهور به علی اصغر (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* مقتل عبدالله پسر امام مجتبی علیه‌السلام (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* مقتل ابوبکر پسر امام مجتبی علیه‌السلام (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

* حر بن یزید الریاحی و نقش او در کربلا (در تعدادی از کتب تاریخی پنج قرن اول)

بخش تاریخ مؤسسه حکمت اسلامی احتجاج

. ۱- حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام

* الطبقات الکبری، جلد۵، قسمت۱، ص ۴۷۲ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و عطش الحسین. فاستسقی و لیس معهم ماء فجاءه رجل بماء فتناوله لیشرب. فرماه حصین ابن تمیم بسهم فوقع فی فیه. فجعل یتلقی الدم بیده و یحمد الله. و توجه نحو المسناة یرید الفرات. فقال رجل من بنی‌أبان بن دارم: حولوا بینه و بین الماء. فعرضوا له فحالوا بینه و بین الماء. و هو أمامهم. فقال حسین: اللهم أظمه. و رماه الأبانی بسهم فأثبته فی حنکه. فانتزع السهم و تلقی الدم فملأ کفه و قال: اللهم إنی أشکو إلیک ما فعل هؤلاء. فما لبث الأبانی إلا قلیلا حتی رؤی و إنه لیؤتی بالقلة أو العس إن کان لیروی عدة. فیشربه فإذا نزعه عن فیه قال: اسقونی فقد قتلنی العطش فما زال بذلک حتی مات . و جاء شمر بن ذی الجوشن فحال بین الحسین و بین ثقله . فقال الحسین: رحلی لکم عن ساعة مباح. فامنعوه من جهالکم و طغامکم و کونوا فی دنیاکم أحرارا إذا لم یکن لکم دین. فقال شمر: ذلک لک یا ابن فاطمة. قال: فلما قتل أصحابه و أهل بیته بقی الحسین عامة النهار لا یقدم علیه أحد إلا انصرف حتی أحاطت به الرجالة. فما رأینا مکثورا قط أربط جأشا منه. إن کان لیقاتلهم قتال الفارس الشجاع. و إن کان لیشد علیهم فینکشفون عنه انکشاف المعزی شد فیها الأسد. فمکث ملیا من النهار و الناس یتدافعونه و یکرهون الإقدام علیه. فصاح بهم شمر بن ذی الجوشن: ثکلتکم أمهاتکم ما ذا تنتظرون به؟ أقدموا علیه. فکان أول من انتهی إلیه. زرعة بن شریک التمیمی فضرب کتفه الیسری. و ضربه حسین علی عاتقه فصرعه. و برز له سنان بن أنس النخعی فطعنه فی ترقوته. ثم انتزع الرمح فطعنه فی بوانی صدره. فخر الحسین صریعا. ثم نزل إلیه لیحتز رأسه و نزل معه خولی بن یزید الأصبحی فاحتز رأسه. ثم أتی به عبیدالله بن زیاد فقال:

أوقر رکابی فضة و ذهبا

أنا قتلت الملک المحجبا

قتلت خیر الناس أما و أبا

و خیرهم إذ ینسبون نسبا

قال: فلم یعطه عبیدالله شیئا. قال: و وجدوا بالحسین ثلاثا و ثلاثین جراحة. و وجدوا فی ثوبه مائة و بضعة عشر خرقا من السهام و أثر الضرب. و قتل یوم الجمعة یوم عاشوراء فی المحرم سنة إحدی و ستین. و له یومئذ ست و خمسون سنة و خمسة أشهر. و کان جعفر بن محمد یقول: قتل الحسین و هو ابن ثمان و خمسین سنة …

* ترجمه مهدوی: حسینj تشنه شد و آب خواست. با یاران و همراهان او آب نبود. مردی برای او آب آورد گرفت که بیاشامد، حصین بن تمیم تیری بر او زد که بر دهانش نشست. حسینj خون‌ها را با دست خود گرفت و خدای را ستایش می‌کرد. حسینj برای رسیدن به کرانه فرات آهنگ آبشخور کرد. مردی از خاندان ابان بن دارم گفت: میان او و آب مانع شوید. گروهی از لشکر در حالی که همان مرد ابانی پیشاپیش آنان بود میان حسین و آب مانع شدند. حسین عرضه داشت: پروردگارا او را تشنه بدار. آن مرد تیری زد که بر گلوی حسین نشست و چون حسینj تیر را بیرون کشید خون کف دستش را آکنده ساخت و عرضه داشت: بار خدایا از آنچه این گروه انجام می‌دهند به پیشگاه تو شکایت می‌کنم. گوید: چیزی نگذشت که آن مرد ابانی چنان گرفتار تشنگی شد که کوزه و قدح آب برای او می‌آوردند چند کوزه و قدح را می‌نوشید و همین که کاسه را از دهانش بر می‌داشتند فریاد بر می‌آورد که آبم دهید تشنگی مرا کشت و بر همان حال بود تا هلاک شد. شمر بن ذی الجوشن آمد و خواست پیش از کشتن حسین خیمه و خرگاهش را به تاراج برند. حسین فرمود: پس از ساعتی دیگر خیمه و خرگاه من برای شما خواهد بود. اینک آن را از تجاوز سفلگان و فرومایگان خود بازدارید، اگر دین ندارید در دنیای خود آزاده باشید. شمر گفت: ای پسر فاطمه! این حق برای تو خواهد بود. گوید: و چون یاران و افراد خاندان حسین کشته شدند، مدت زیادی از آن روز را هم چنان بر پای بود و هر کس هم آهنگ او می‌کرد بر می‌گشت تا آن که پیادگان او را محاصره کردند. گوید: هرگز کسی را با آن همه اندوه و زخم چنان پایدار و دل استوار ندیده بودیم که در همان حال هم چون سوارکاری دلیر جنگ می‌کرد و هر گاه بر آنان می‌تاخت همگی از برابرش چنان می‌گریختند که گله‌های بز از شیر و حمله‌اش می‌رمند. بخشی از روز را بر همین حال سپری کرد، مردم هم این دست و آن دست می‌کردند و خوش نمی‌داشتند بر او بتازند، شمر بن ذی الجوشن بر آنان فریاد کشید که مادرهایتان بر سوگتان بگریند، منتظر چه چیزی از اویید، بر او حمله برید. نخستین کسی که به حسین نزدیک شد زرعه بن شریک تمیمی بود که شمشیری بر دوش چپ او زد و حسین چنان شمشیری بر دوش او زد که او را بر خاک افکند. در این هنگام سنان بن انس نخعی به جنگ با او پرداخت و نخست نیزه‌ای بر بیخ گردن حسین زد و سپس آن را بیرون کشید و بر استخوان‌های سینه اش زد و حسینj با پیشانی بر خاک افتاد. سنان برای جدا کردن سر او از اسب پیاده شد. خولی بن یزید اصبحی هم با او پیاده شد و سرش را جدا کرد و پیش عبیدالله بن زیاد برد و این دو بیت را خواند: بر رکاب من زر و سیم فرو ریز که من پادشاه گران‌قدر را کشتم، برترین مردم از لحاظ پدر و مادر و برترین آنان را به هنگام بیان نسب کشتم. گوید: عبیدالله چیزی به او نداد. بر پیکر حسینj سی و سه زخم یافتند و در جامه هایش نشان یکصد و ده و چند تیر و شمشیر. او که خدایش از او خشنود باد به روز جمعه دهم محرم سال شصت و یک کشته شد و در آن هنگام پنجاه و شش سال و پنج ماه از عمرش سپری شده بود. جعفر بن محمد می‌فرموده است: حسینj در حالی کشته شد که پنجاه و هشت سال داشت.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۲۴۳ / متوفای بعد از ۲۹۲:

* متن عربی: … و سار الحسین یرید العراق، فلما بلغ القطقطانة أتاه الخبر بقتل مسلم بن عقیل و وجه عبیدالله بن زیاد، لما بلغه قربه من الکوفة، بالحر بن یزید، فمنعه من أن یعدل، ثم بعث إلیه بعمر بن سعد بن أبی‌وقاص فی جیش، فلقی الحسین بموضع علی الفرات یقال له کربلاء و کان الحسین فی اثنین و ستین، أو اثنین و سبعین رجلا من أهل بیته و أصحابه و عمر بن سعد فی أربعة آلاف، فمنعوه الماء و حالوا بینه و بین الفرات، فناشدهم الله عز و جل، فأبوا إلا قتاله أو یستسلم، فمضوا به إلی عبیدالله بن زیاد فیری رأیه فیه و ینفذ فیه حکم یزید، فروی عن علی بن الحسین أنه قال: إنی لجالس فی العشیة التی قتل أبی الحسین ابن علی فی صبیحتها و عمتی زینب تمرضنی، إذ دخل أبی و هو یقول:

یا دهر أف لک من خلیل

کم لک فی الإشراق و الأصیل

من طالب و صاحب قتیل

و الدهر لا یقنع بالبدیل

و إنما الأمر إلی الجلیل

و کل حی سألک السبیل

ففهمت ما قال: و عرفت ما أراد و خنقتنی عبرتی و رددت دمعی و عرفت أن البلاء قد نزل بنا، فأما عمتی زینب، فإنها لما سمعت ما سمعت و النساء من شأنهن الرقة و الجزع، لم تملک إن وثبت تجر ثوبها حاسرة و هی تقول: و وا ثکلاه! لیت الموت أعدمنی الحیاة الیوم! ماتت فاطمة و علی و الحسن بن علی أخی، فنظر إلیها فردد غصته، ثم قال: یا أختی اتقی الله، فإن الموت نازل لا محالة! فلطمت وجهها و شقت جیبها و خرت مغشیا علیها و صاحت: وا ویلاه! و وا ثکلاه! فتقدم إلیها، فصب علی وجهها الماء و قال لها: یا أختاه، تعزی بعزاء الله، فإن لی و لکل مسلم أسوة برسول الله، ثم قال: إنی أقسم علیک، فأبری قسمی، لا تشقی علی جیبا و لا تخمشی علی وجها و لا تدعی علی بالویل و الثبور، ثم جاء بها حتی أجلسها عندی، فإنی لمریض مدنف و خرج إلی أصحابه. فلما کان من الغد خرج فکلم القوم و عظم علیهم حقه و ذکرهم الله عز و جل و رسوله و سألهم أن یخلوا بینه و بین الرجوع، فأبوا إلا قتاله، أو أخذه حتی یأتوا به عبیدالله بن زیاد، فجعل یکلم القوم بعد القوم و الرجل بعد الرجل، فیقولون: ما ندری ما تقول، فأقبل علی أصحابه فقال: إن القوم لیسوا یقصدون غیری و قد قضیتم ما علیکم فانصرفوا، فأنتم فی حل. فقالوا: لا و الله، یا ابن رسول الله، حتی تکون أنفسنا قبل نفسک، فجزاهم الخیر. و خرج زهیر بن القین علی فرس له فنادی: یا أهل الکوفة! نذار لکم من عذاب الله! نذار عباد الله! ولد فاطمة أحق بالود و النصر من ولد سمیة، فإن لم تنصروهم، فلا تقاتلوهم. أیها الناس! إنه ما أصبح علی ظهر الأرض ابن بنت نبی إلا الحسین، فلا یعین أحد علی قتله و لو بکلمة إلا نغصه الله الدنیا و عذبه أشد عذاب الآخرة، ثم تقدموا رجلا رجلا، حتی بقی وحده ما معه أحد من أهله و لا ولده و لا أقاربه، فإنه لواقف علی فرسه إذ أتی بمولود قد ولد له فی تلک الساعة، فأذن فی أذنه و جعل یحنکه، إذ أتاه سهم، فوقع فی حلق الصبی، فذبحه، فنزع الحسین السهم من حلقه و جعل یلطخه بدمه و یقول: و الله لأنت أکرم علی الله من الناقة و لمحمد أکرم علی الله من صالح! ثم أتی فوضعه مع ولده و بنی أخیه، ثم حمل علیهم، فقتل منهم خلقا عظیما و أتاه سهم فوقع فی لبته، فخرج من قفاه، فسقط و بادر القوم فاحتزوا رأسه و بعثوا به إلی عبیدالله بن زیاد و انتهبوا مضاربه و ابتزوا حرمه و حملوهن إلی الکوفة، فلما دخلن إلیها خرجت نساء الکوفة یصرخن و یبکین، فقال علی بن الحسین: هؤلاء یبکین علینا فمن قتلنا؟ و أخرج عیال الحسین و ولده إلی الشام و نصب رأسه علی رمح و کان مقتله لعشر لیال خلون من المحرم سنة ۶۱ و اختلفوا فی الیوم، فقالوا: یوم السبت و قالوا: یوم الإثنین و قالوا: یوم الجمعة و کان من شهور العجم فی تشرین الأول. قال الخوارزمی: و کانت الشمس یومئذ فی المیزان سبع عشرة درجة و عشرین دقیقة و القمر فی الدلو عشرین درجة و عشرین دقیقة و زحل فی السرطان تسعا و عشرین درجة و عشرین دقیقة و المشتری فی الجدی اثنتی عشرة درجة و أربعین دقیقة و الزهرة فی السنبلة خمس درجات و خمسین دقیقة و عطارد فی المیزان خمس درجات و أربعین دقیقة و الرأس فی الجوزاء درجة و خمسا و أربعین دقیقة. و وضع الرأس بین یدی یزید، فجعل یزید یقرع ثنایاه بالقصب و کان أول صارخة صرخت فی المدینة أم سلمة زوج رسول الله، کان دفع إلیها قارورة فیها تربة و قال لها: إن جبریل أعلمنی أن أمتی تقتل الحسین و أعطانی هذه التربة و قال لی: إذا صارت دما عبیطا فاعلمی أن الحسین قد قتل و کانت عندها، فلما حضر ذلک الوقت جعلت تنظر إلی القارورة فی کل ساعة، فلما رأتها قد صارت دما صاحت: وا حسیناه! و ابن رسول الله! و تصارخت النساء من کل ناحیة، حتی ارتفعت المدینة بالرجة التی ما سمع بمثلها قط. و کانت سن الحسین یوم قتل ستا و خمسین سنة و ذلک أنه ولد فی سنة ۴ من الهجرة …

* ترجمه آیتی: (امام) حسین به سوی عراق ره‌سپار بود و چون به قطقطانه رسید از کشته شدن مسلم خبر یافت، عبیدالله بن زیاد چون از نزدیک شدن امام به کوفه اطلاع یافت، حر بن یزید را فرستاد تا او را از بازگشتن جلو گرفت و سپس عمر بن سعد بن أبی‌وقاص را با لشکری بر سر او فرستاد و در جایی نزدیک فرات به نام کربلا با (امام) حسین روبه‌رو شدند و حسین با شصت و دو یا هفتاد و دو مرد از اهل بیت و همراهان خویش بود و عمر بن سعد با چهار هزار، پس آب را بر او بستند و میان او و فرات حایل شدند و آنان را به خدای عز و جل سوگند داد، لیکن تن ندادند مگر آن‌که با او بجنگند یا هم تسلیم شود تا او را نزد عبیدالله بن زیاد بفرستند و او خود هر چه خواهد نظر دهد و فرمان یزید را درباره او اجرا کند. از علی بن الحسین روایت شده که گفت: در اول همان شبی که پدرم در بامداد آن کشته شد، نشسته بودم و عمه ام زینب مرا پرستاری می‌کرد که پدرم در آمد و می‌گفت:

یا دهر اف لک من خلیل

کم لک فی الإشراق و الأصیل

من طالب و صاحب قتیل

و الدهر لا یقنع بالبدیل

و انما الأمر الی الجلیل

و کل حی سالک سبیلی

ای روزگار، اف بر تو دوست، تو را در صبح و عصر چه بسیار جوینده و همراهی کشته است و روزگار به عوض قناعت ندارد و تنها امر به دست خدا است و هر زنده‌ای رونده راه من است. گفتار پدرم را فهمیدم و مراد او را دانستم و گریه راه گلویم را گرفت و جلو اشک خود را گرفتم و دانستم که بلا بر ما فرود آمده است، لیکن عمه‌ام زینب، چون آن‌چه را من شنیدم، شنید و شان زنان نازک‌دلی و بی‌تابی است، بی‌اختیار سر برهنه و دامن کشان از جا جست و می‌گفت: وای از بی‌برادری، [کاش] مرگ زندگی را از من گرفته بود، فاطمه و علی و حسن بن علی برادرم امروز مردند. پدرم به او نگریست و غصه خود را فروخورد و سپس گفت: یا اختی اتقی الله فان الموت نازل لا محالة، خواهرم، خدا را پرهیزگار باش که مرگ ناچار می‌رسد. پس زینب لطمه به روی خویش زد و بی‌هوش افتاد و فریاد کرد: ای وای، بی‌برادر شدم. امام پیش رفت و آب به روی خواهر ریخت و به او گفت: یا اختاه تعزی بعزاء الله، فان لی و لکل مسلم اسوة برسول الله، خواهرا، به شکیبایی خدا، شکیبا باش، چه مرا و هر مسلمان را به پیامبر خدا اقتدا باید. سپس گفت: انی اقسم علیک فابری قسمی، لا تشقی علی جیبا و لا تخمشی علی وجها و لا تدعی علی بالویل و الثبور، تو را سوگند می‌دهم، پس سوگند مرا راست گردان، بر من گریبان چاک مکن و بر من رو مخراش و بر من به وای و هلاک فریاد مزن. سپس او را آورد و نزد من نشانید و من بیمار و مردنی بودم. و آن گاه نزد اصحاب خویش رفت و چون فردا شد، بیرون آمد و با سپاه دشمن سخن گفت و بزرگی حق خود را بر ایشان یاد آوری کرد و خدا و پیامبرش را به یاد ایشان داد و از ایشان خواستار شد که او را در بازگشتن آزاد گذارند، لیکن آنان تن ندادند مگر آن‌که با او بجنگند یا دستگیرش نموده نزد عبیدالله بن زیاد برند. پس شروع کرد به سخن گفتن با این دسته و آن دسته و این مرد و آن مردشان و در پاسخ وی می‌گفتند: نمی‌دانیم چه می‌گویی. آن‌گاه به همراهان خویش روی آورد و گفت: ان القوم لیسوا یقصدون غیری و قد قضیتم ما علیکم فانصرفوا فانتم فی حل، این سپاه جز با من کاری ندارند و شما وظیفه خویش را به انجام رساندید پس بازگردید چه شما آزاد هستید. گفتند: نه به خدا سوگند، ای پسر پیامبر خدا، تا جان‌های ما فدای جان تو باشد. پس برای ایشان (از خدا) پاداش نیک خواست. زهیر بن قین سوار بر اسب خویش بیرون آمد و فریاد کرد: ای مردم کوفه شما را از عذاب خدا بیم می‌دهم، بیم باد شما را، ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه به دوستی و یاری سزاوارترند از فرزندان سمیه، اگر هم اینان را یاری نمی‌کنید، با ایشان نجنگید. ای مردم، امروز بر روی زمین پسر و دختر پیغمبری جز حسین نمانده و هیچ کس بر کشتن او گر چه به یک کلمه باشد یاری ندهد مگر آن که خدا دنیا را بر او تلخ سازد و به دشوارترین شکنجه‌های آخرت عذابش کند. سپس یک نفر یک نفر قدم براه شهادت نهادند تا (امام) تنها ماند و از اهل بیت و فرزندان و خویشانش یک نفر همراه نداشت. در این حال سوار اسب خویش بود که نوزادی را که در همان ساعت برای او تولد یافته بود به دست وی دادند، پس در گوش او اذان گفت و کام او را بر می‌داشت که تیری در گلوی کودک نشست و او را سر برید. (امام) حسین تیررا از گلوی کودک کشید و او را به خونش آغشته می‌ساخت و می‌گفت: و الله لأنت اکرم علی الله من الناقة و لمحمد اکرم علی الله من الصالح، به خدا سوگند که تو از ناقه بر خدا گرامی‌تری و محمد هم از صالح بر خدا گرامی‌تر است. سپس آمد و او را پهلوی فرزندان و برادرزادگان خود نهاد، سپس بر آنان حمله برد و مردمی بسیار از ایشان کشت و تیری به او رسید و در گودی گلویش فرو رفت و از پشت سرش بیرون آمد، پس افتاد و سپاه تاختند و سرش را از بدن جدا کردند و آن را نزد عبیدالله بن زیاد فرستادند و خیمه گاهش را غارت نمودند و زنان و کودکانش را اسیر گرفته به کوفه بردند و چون به کوفه در آمدند، زنان کوفی شیون‌کنان و اشک‌ریزان (از خانه‌ها) در آمدند. پس علی بن الحسین گفت: هؤلاء یبکون علینا فمن قتلنا؟ اینان بر ما گریه می‌کنند، پس ما را که کشته است؟ زنان و فرزندان (امام) حسین را به شام بردند و سر او را بر نیزه زدند و شهادت او ده شب گذشته از محرم سال ۶۱ و از ماه‌های عجم در تشرین اول بود و در آن روز اختلاف کرده‌اند، شنبه گفته‌اند و دوشنبه و جمعه نیز. خوارزمی گفته است: خورشید آن روز در میزان بود، ۱۷ درجه و ۲۰ دقیقه و قمر [در] دلو، ۲۰ درجه و ۲۰ دقیقه و زحل در سرطان، ۲۹ درجه و ۲۰ دقیقه و مشتری در جدی، ۱۲ درجه و ۴۰ دقیقه و زهره در سنبله، ۵ درجه و ۵۰ دقیقه و عطارد در میزان، ۵ درجه و ۴۰ دقیقه و رأس در جوزا، یک درجه و ۴۵ دقیقه. سر (امام) پیش یزید نهاده شد و یزید به دندان های پیشین او چوب میزد و نخستین شیونگری که در مدینه صدا به شیون برداشت، ام‌سلمه همسر پیامبرخدا بود، پیامبر شیشه‌ای را که در آن خاکی بود به او داده و گفته بود: ان جبرئیل اعلمنی ان امتی تقتل الحسین، جبرئیل مرا خبر داده است که امت من حسین را می‌کشند. ام‌سلمه گفت: آن خاک را به من داد و مرا گفت: اذا صارت دما عبیطا فاعلمی ان الحسین قد قتل، هر گاه خون تازه گردید، بدان که حسین کشته شده. خاک نزد وی بود و چون وقت آن رسید، در هر ساعتی به آن شیشه می‌نگریست و چون آن را دید که خون گردیده است فریاد برآورد: ای حسین، ای پسر پیامبر خدا. پس زنان از هر سو شیون برآوردند تا از شهر مدینه چنان شیونی برخاست که هرگز مانند آن شنیده نشده بود. (امام) حسین هنگام شهادت ۵۶ ساله بود چه او در سال ۴ هجرت تولد یافت.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۸ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … و عطش الحسین، فدعا بقدح من ماء. فلما وضعه فی فیه رماه الحصین بن نمیر بسهم، فدخل فمه و حال بینه و بین شرب الماء، فوضع القدح من یده. و لما رای القوم قد أحجموا عنه قام یتمشی علی المسناه نحو الفرات، فحالوا بینه و بین الماء، فانصرف الی موضعه الذی کان فیه. فانتزع له رجل من القوم بسهم، فاثبته فی عاتقه، فنزعj السهم. و ضربه زرعه بن شریک التمیمی بالسیف و اتقاه الحسین بیده، فاسرع السیف فی یده. و حمل علیه سنان بن أوس النخعی، فطعنه، فسقط. و نزل الیه حولی بن یزید الأصبحی لیحز راسه، فارعدت یداه. فنزل اخوه شبل بن یزید، فاحتز راسه، فدفعه الی أخیه حولی. ثم مال الناس علی ذلک الورس الذی کان اخذه من العیر و الی ما فی المضارب، فانتهبوه…

* ترجمه مهدوی: امام حسینj سخت تشنه بود و چون آن را به دهان خود نزدیک ساخت حصین بن نمیر تیری بر آن حضرت زد که به دهانش خورد و مانع از آشامیدن شد و امامj قدح را رها فرمود. حسینj چون دید قوم از نزدیک شدن به او خودداری می‌کنند برخاست و پیاده به سوی فرات حرکت فرمود که میان او و آب مانع شدند و به جای نخست خود برگشت. در این هنگام مردی از قوم تیری بر آن حضرت زد که بر دوش او فرو شد و حسینj آن را از شانه خود بیرون کشید، زرعة بن شریک تمیمی شمشیری بر آن حضرت فرود آورد که امام دست خود را سپر قرار داد و شمشیر بر دستش فرود آمد، سنان بن اوس نخعی با نیزه حمله کرد و نیزه زد و حضرت در افتاد. خولی بن یزید اصبحی از اسب پیاده شد که سر آن حضرت را جدا کند دستش لرزید و نتوانست برادرش شبل بن یزید پیاده شد و سر امام حسینj را برید و به برادرش خولی داد، آن‌گاه مردم آن روناس و خضاب‌ها را به غارت بردند و آن‌چه در خیمه‌ها بود نیز غارت شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج۵ ،ص ۴۵۱ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … و لما بقی الحسین فی ثلاثة رهط او اربعه، دعا بسراویل محققه یلمع فیها البصر، یمانی محقق، ففزره و نکثه لکیلا یسلبه، فقال له بعض اصحابه: لو لبست تحته تبانا! قال: ذلک ثوب مذله و لا ینبغی لی ان البسه، قال: فلما قتل اقبل بحر بن کعب فسلبه ایاه فترکه مجردا. قال أبومخنف: فحدثنی عمرو بن شعیب، عن محمد بن عبدالرحمن ان یدی بحر بن کعب کانتا فی الشتاء تنضحان الماء و فی الصیف تیبسان کأنهما عود. قال أبومخنف: عن الحجاج، عن عبدالله بن عمار بن عبدیغوث البارقی،و عتب علی عبدالله بن عمار بعد ذلک مشهده قتل الحسین، فقال عبدالله بن عمار: ان لی عند بنی‌هاشم لیدا، قلنا له: و ما یدک عندهم؟ قال: حملت علی حسین بالرمح فانتهیت الیه، فو الله لو شئت لطعنته، ثم انصرفت عنه غیر بعید و قلت: ما اصنع بان اتولی قتله! یقتله غیری قال: فشد علیه رجاله ممن عن یمینه و شماله، فحمل علی من عن یمینه حتی ابذعروا و علی من عن شماله حتی ابذعروا و علیه قمیص له من خز و هو معتم، قال: فو الله ما رایت مکسورا قط قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه اربط جأشا و لا امضی جنانا و لا اجرا مقدما منه و الله ما رایت قبله و لا بعده مثله، ان کانت الرجاله لتنکشف من عن یمینه و شماله انکشاف المعزی إذا شد فیها الذئب، قال: فو الله انه لکذلک إذ خرجت زینب ابنه فاطمه اخته و کأنی انظر الی قرطها یجول بین أذنیها و عاتقها و هی تقول: لیت السماء تطابقت علی الارض! و قد دنا عمر بن سعد من حسین، فقالت: یا عمر بن سعد، ا یقتل أبوعبدالله و أنت تنظر الیه! قال: فکأنی انظر الی دموع عمر و هی تسیل علی خدیه و لحیته، قال: و صرف بوجهه عنها. قال أبومخنف: حدثنی الصقعب بن زهیر، عن حمید بن مسلم، قال: کانت علیه جبه من خز و کان معتما و کان مخضوبا بالوسمه، قال: و سمعته یقول قبل ان یقتل و هو یقاتل علی رجلیه قتال الفارس الشجاع یتقی الرمیه و یفترض العورة و یشد علی الخیل و هو یقول: اعلی قتلی تحاثون! اما و الله لا تقتلون بعدی عبدا من عباد الله الله اسخط علیکم لقتله منی و ایم الله انی لأرجو ان یکرمنی الله بهوانکم، ثم ینتقم لی منکم من حیث لا تشعرون، اما و الله ان لو قد قتلتمونی لقد القی الله بأسکم بینکم و سفک دماءکم، ثم لا یرضی لکم حتی یضاعف لکم العذاب الألیم قال: و لقد مکث طویلا من النهار و لو شاء الناس ان یقتلوه لفعلوا و لکنهم کان یتقی بعضهم ببعض و یحب هؤلاء ان یکفیهم هؤلاء، قال: فنادی شمر فی الناس: ویحکم، ما ذا تنظرون بالرجل! اقتلوه ثکلتکم أمهاتکم! قال: فحمل علیه من کل جانب، فضربت کفه الیسری ضربه، ضربها زرعه بن شریک التمیمی و ضرب علی عاتقه، ثم انصرفوا و هو ینوء و یکبو، قال: و حمل علیه فی تلک الحال سنان بن انس بن عمرو النخعی فطعنه بالرمح فوقع، ثم قال لخولی بن یزید الأصبحی: احتز راسه، فاراد ان یفعل، فضعف فارعد، فقال له سنان بن انس: فت الله عضدیک و ابان یدیک! فنزل الیه فذبحه و احتز راسه، ثم دفع الی خولی بن یزید و قد ضرب قبل ذلک بالسیوف. قال أبومخنف، عن جعفر بن محمد بن علی، قال: وجد بالحسینj حین قتل ثلاث و ثلاثون طعنه و اربع و ثلاثون ضربه، قال: و جعل سنان بن انس لا یدنو احد من الحسین الا شد علیه مخافه ان یغلب علی راسه، حتی أخذ راس الحسین فدفعه الی خولی، قال: و سلب الحسین ما کان علیه، فاخذ سراویله بحر بن کعب و أخذ قیس بن الاشعث قطیفته- و کانت من خز و کان یسمی بعد قیس قطیفه- و أخذ نعلیه رجل من بنی‌أود یقال له الأسود و أخذ سیفه رجل من بنی‌نهشل بن دارم، فوقع بعد ذلک الی اهل حبیب بن بدیل، قال: و مال الناس علی الورس و الحلل و الإبل و انتهبوها، قال: و مال الناس علی نساء الحسین و ثقله و متاعه، فان کانت المرأة لتنازع ثوبها عن ظهرها حتی تغلب علیه فیذهب به منها. قال أبومخنف: حدثنی زهیر بن عبدالرحمن الخثعمی، ان سوید بن عمرو بن أبی‌المطاع کان صرع فاثخن، فوقع بین القتلی مثخنا، فسمعهم یقولون: قتل الحسین، فوجد افاقه، فإذا معه سکین و قد أخذ سیفه، فقاتلهم بسکینه ساعه، ثم انه قتل، قتله عروه بن بطار التغلبی و زید بن رقاد الجنبی و کان آخر قتیل …

* ترجمه پاینده: گوید: و چون حسین با سه چهار کس بماند جامه زیری خواست که خوش بافت بود و شفاف، یمنی و خوش بافت که آن را بدرید و پاره کرد که از او در نیارند. یکی از یارانش گفت: بهتر است جامه زیر کوتاهی زیر آن بپوشی. گفت: این جامه مذلت است که پوشیدن آن شایسته من نیست. گوید: و چون کشته شد، بحر بن کعب بیامد و آن را در آورد و وی را برهنه واگذاشت. محمد بن عبدالرحمان گوید: در زمستان دست‌های بحر بن کعب آب می‌ریخت و در تابستان خشک می‌شد، گویی چوب بود. حجاج بن عبدالله بن عمار گوید: عبدالله بن عمار را از این‌که در اثنای کشته شدن حسین حضور داشته بود ملامت کردند که گفت: مرا بر بنی‌هاشم منتی هست. گفتم: منت تو بر آن‌ها چیست؟» گفت: با نیزه به حسین حمله بردم و نزدیک او رسیدم به خدا اگر خواسته بودم فرو کرده بودم، اما باز آمدم، نه چندان دور و با خویش گفتم چرا منش بکشم، دیگری او را می‌کشد. گوید: آن گاه پیادگان از راست و چپ به وی حمله بردند و او به راستی‌ها حمله برد تا پراکنده شدند و به چپی‌ها نیز تا پراکنده شدند پوشش خز به تنش بود و عمامه داشت. گوید: به خدا هرگز شکسته‌ای را ندیده بودم که فرزند و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او محکم دل و آرام خاطر باشد و دلیر بر پیش روی. به خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم وقتی حمله می‌برد پیادگان از راست و چپ او چون بزغالگان از حمله گرگ، فراری می‌شدند. گوید: به خدا در این حال بود که زینب دختر فاطمه به طرف وی آمد گویی گوشوارش را می‌بینم که ما بین گوش‌ها و شانه‌اش در حرکت بود و می‌گفت: کاش آسمان به زمین می‌افتاد! در این وقت عمر بن سعد نزدیک حسین رسید. زینب بدو گفت: ای عمر پسر سعد، أبوعبدالله را می‌کشند و تو نگاه می‌کنی؟! گوید: گویی اشک های عمر را می‌بینم که بر دو گونه و ریشش روان بود. گوید: و روی از زینب بگردانید. حمید بن مسلم گوید: حسین جبه خزی به تن داشت و عمامه به سر و با وسمه خضاب کرده بود. گوید: پیش از آن‌که کشته شود شنیدمش که می‌گفت در آن حال پیاده می‌جنگید چون یکه سواری دلیر، از تیر احتراز می‌کرد، جای حمله را می‌جست، به سواران حمله می‌برد می‌گفت: برای کشتن من شتاب دارید، به خدا پس از من از بندگان خدا کس را نخواهید کشت که خدای از کشتن وی بیش از کشتن من بر شما خشم آرد، به خدا امیدوارم خدا وهن شما را مایه حرمت من کند و به ترتیبی که ندانید انتقام مرا از شما بگیرد. به خدا اگر مرا بکشید خدایتان به جان هم اندازد و خون هایتان را بریزد. و به این بس نکند و عذاب دردناکتان را دو برابر کند. گوید: مدتی دراز از روز ببود که اگر کسان می‌خواستند بکشندش کشته بودند اما هر کس به دیگری وا می‌گذاشت و هر گروهی می‌خواست گروه دیگر مرتکب کشتن او شده باشد. گوید: آن‌گاه شمر میان کسان بانگ زد که وای شما، منتظر چیستید، مادرهایتان عزادارتان شود، بکشیدش. گوید: پس، از هر سو به او حمله بردند ضربتی به کف دست چپ او زدند، این ضربت را زرعة بن شریک تمیمی زد، ضربتی نیز به شانه‌اش زدند، سپس برفتند و او سنگین شده بود و در کار افتادن بود. گوید: در این حال سنان بن انس نخعی حمله برد و نیزه در او فرو برد که بیفتاد و به خولی بن یزید اصبحی گفت: سرش را جدا کن. می‌خواست بکند اما ضعف آورد و بلرزید و سنان بن انس بدو گفت: خدا بازوهایت را بشکند و دستانت را جدا کند. پس فرود آمد و سرش را ببرید و جدا کرد و به خولی بن یزید داد، پیش از آن ضربت‌های شمشیر مکرر خورده بود. جعفر بن محمد گوید: وقتی حسین بن علیj کشته شد سی و سه ضربت نیزه و سی و چهار ضربت شمشیر بر او بود. گوید: در آن وقت هر کس به حسین نزدیک می‌شد سنان بن انس بدو حمله می‌برد که بیم داشت سر از دست وی برود، تا وقتی که سر را برگرفت و آن را به خولی سپرد. گوید: هر چه به تن حسین بود در آوردند، جامه زیر را بحر بن کعب گرفت. روپوش را که خز بود قیس بن اشعث گرفت. نعلین او را یکی از بنی‌اود گرفت اسود نام، شمشیرش را یکی از بنی‌نهشل گرفت که پس از آن به کسان حبیب بن بدیل رسید. گوید: کسان به رناس‌ها و حله‌ها و شترها روی آوردند و همه را غارت کردند. گوید: کسان به زنان حسین و بنه و لوازم وی روی کردند، زن بود که بر سر جامه تنش با او درگیر می‌شدند و به زور می‌گرفتند و می‌بردند. زهیر بن عبدالرحمان خثعمی گوید: سوید بن عمرو بن أبی‌المطاع از پای در آمده بود و بی‌توان میان کشتگان افتاده بود و چون شنید که می‌گفتند: حسین کشته شد. جانی گرفت، کاردی داشت، شمشیرش را گرفته بودند، با کارد خویش مدتی با آن‌ها بجنگید، آنگاه کشته شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الفتوح، ج۵، ص، ۱۱۷ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … قال: ثم تقدم الحسین حتی وقف قبالة القوم و سیفه مصلت فی یده و أنشأ من نفسه عازما علی الموت و هو یقول:

و فینا کتاب الله أنزل صادقا

و فینا الهدی و الوحی و الخیر یذکر

و نحن أمان الأرض للناس کلهم

نصول بهذا فی الأنام و نفخر

و نحن ولاة الحوض نسقی ولاتنا

بکأس رسول الله ما لیس ینکر

و شیعتنا فی الناس أکرم شیعة

و مبغضنا یوم القیامة یخسر

قال، ثم إنه دعا إلی البراز فلم یزل یقتل کل من خرج إلیه من عیون الرجال حتی قتل منهم مقتلة عظیمة، قال: و تقدم الشمر بن ذی الجوشن- لعنه الله- فی قبیلة عظیمة، فقاتلهم الحسین بأجمعهم و قاتلوه حتی حالوا بینه و بین رحله، قال: فصاح بهم الحسین۰: و یحکم یا شیعة آل سفیان! إن لم یکن دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحرارا فی دنیاکم هذه و ارجعوا إلی أحسابکم إن کنتم أعوانا [کما] تزعمون. قال: فناداه الشمر بن ذی الجوشن- لعنه الله-: ما ذا تقول یا حسین؟ قال: أقول أنا الذی أقاتلکم و تقاتلونی و النساء لیس لکم علیهن جناح فامنعوا عتاتکم و طغاتکم و جهالکم عن التعرض لحرمی ما دمت حیا! فقال الشمر: لک ذلک یا ابن فاطمة! قال: ثم صاح الشمر بأصحابه و قال: إلیکم عن حریم الرجل و اقصدوه فی نفسه فلعمری إنه لکفؤ کریم. قال: فحمل علیه القوم بالحرب، فلم یزل یحمل علیهم و یحملون علیه و هو فی ذلک یطلب الماء لیشرب منه شربة، فکلما حمل بنفسه علی الفرات حملوا علیه حتی أحالوه عن الماء، ثم رمی رجل منهم بسهم یکنی أباالجنوب الجعفی فوقع السهم فی جبهته فنزع الحسین السهم فرمی به و سالت الدماء علی وجهه و لحیته، فقال الحسین۰: اللهم! إنک تری ما أنا فیه من عبادک هؤلاء العصاة الطغاة ، اللهم! فأحصهم عددا و اقتلهم مددا و لا تذر علی وجه الأرض منهم أحدا و لا تغفر لهم أبدا. قال: ثم حمل علیهم کاللیث المغضب، فجعل لا یلحق منهم أحد إلا لفحه بسیفه لفحة ألحقه بالأرض و السهام تقصده من کل ناحیة و هو یتلقاها بصدره و نحره و هو یقول: یا أمة السوء! فبئس ما أخلفتم محمدا فی أمته و عترته، أما إنکم لن تقتلوا بعدی عبدا من عباد الله فتأهبوا قتله بل یهون علیکم عند قتلکم إیای و أیم الله! إنی لأرجو أن یکرمنی الله بهوانکم ثم ینتقم لی منکم من حیث لا تشعرون. قال: فصاح به الحصین بن نمیرالسکونی فقال: یا ابن فاطمة! و بما ذا ینتقم لک منا؟ قال: یلقی بأسکم بینکم و یسفک دماءکم ثم یصب علیکم العذاب صبا. قال: فصاح الشمر بن ذی الجوشن- لعنه الله- بأصحابه فقال: ما وقوفکم و ما ذا تنتظرون بالرجل و قد أوثقته السهام؟ احملوا علیه، ثکلتکم أمهاتکم! قال: فحملوا علیه من کل جانب، قال: و أوثقته الجراح بالسیوف فضربه رجل یقال له زرعة بن شریک التمیمی- لعنه الله- ضربة علی یده الیسری و ضربه عمرو بن طلحة الجعفی – لعنه الله- علی حبل عاتقه من ورائه ضربة منکرة و رماه سنان بن أنس النخعی- لعنه الله- بسهم، فوقع السهم فی نحره و طعنه صالح بن وهب الیزنی – لعنه الله- طعنه فی خاصرته، فسقط الحسین۰ عن فرسه إلی الأرض و استوی قاعدا و نزع السهم من نحره و أقرن کفیه فکلما امتلأتا من دمه خضب به رأسه و لحیته و هو یقول: هکذا حتی ألقی ربی بدمی مغصوبا علی حقی! قال: و أقبل عمر بن سعد حتی وقف علیه و قال لأصحابه: انزلوا إلیه فخذوا رأسه! قال: فنزل إلیه نصر بن خرشبة الضبابی- لعنه الله- و کان أبرص فضربه برجله فألقاه علی قفاه ثم أخذ بلحیته، فقال له الحسین: أنت الأبقع الذی رأیتک فی منامی، قال: أ و تشبهنی بالکلاب یا ابن فاطمة! قال: ثم جعل یضرب بسیفه- لعنه الله- علی مذبح الحسین و هو یقول:

أقتلک الیوم و نفسی تعلم

علما یقینا لیس فیه مرغم

و لا محال لا و لا تأثم

إن أباک خیر من تکلم

قال: فغضب عمر بن سعد ثم قال لرجل: انزل أنت إلی الحسین فأرحه! قال: فنزل إلیه خولی بن یزید الأصبحی- لعنه الله- فاحتز رأسه. و تقدم إلیه رجل من بنی‌تمیم یقال له الأسود بن حنظلة- لعنه الله- و أخذ سیفه و تقدم إلیه جعفر بن الوبر الحضرمی- لعنه الله- فأخذ قمیصه فلبسه فصار أبرص و أسقط شعره و أخذ سراویله یحیی بن عمرو الحرمی فلبسه فصار زمنا مقعدا من رجلیه و أخذ عمامته جابر بن زید الأزدی فاعتم بها فصار مجذوما و أخذ درعه مالک بن بشر الکندی فلبسه فصار معتوها. قال: و ارتفعت فی ذلک الوقت غبرة شدیدة سوداء مظلمة، فیها ریح أحمر لا یری فیها أثر عین و لا قدم حتی ظن القوم أن قد نزل بهم العذاب، فبقوا کذلک ساعة ثم انجلت عنهم. قال: و أقبل بعد ذلک فرس الحسین و کان قبل ذلک غار من بین أیدیهم أن لا یؤخذ، فوضع رأسه فی دم الحسین۰ و أقبل یرکض إلی خیمة النساء و هو یصهل. قال: فلما نظر أخوات الحسین إلیه و بناته و أهل بیته رضوان الله علیهم إلی الفرس و لیس علیه أحد رفعوا أصواتهم بالصراخ و العویل و أقبل القوم حتی أحدقوا بالخیمة و أقبل الشمر بن ذی الجوشن- لعنه الله- حتی وقف قریبا من خیمة النساء فقال لقومه: ادخلوا فاسلبوا بزیهن! قال: فدخل القوم فأخذوا کل ما کان فی الخیمة …

* ترجمه هروی: بعد از آن، آن حضرت شمشیر بکشید مانند کسی که دل از جان برگرفته باشد و از حیات نومید شده باشد، روی بدان قوم آورده مبارز خواست و جمعی را از آن طایفه به زخم شمشیر به دار البوار فرستاد. آخر شمر ذی الجوشن با فوجی انبوه از سوار و پیاده روی بدو آورد. امیرالمؤمنین حسینj ساعتی به تنهایی با آن گروه انبوه جنگ کرد. ایشان در میان او و اهل حرم جدایی افگندند و آن‌گاه روی به خیمه‌های اهل بیت رسول خداm آوردند. آن حضرت از این معامله برآشفت و آواز داد: ای آل أبوسفیان، گرفتم که شما را دین نیست آخر نه از عربید؟ از عار نمی‌اندیشید که تعرض حرم من می‌کنید؟ شمر آواز داد: ای حسین، چه می‌گویی و مقصود تو چیست؟ فرمود: چرا متعرض اهل بیت من می‌شوید؟ مقصود شما کشتن من است اینک این‌جا ایستاده‌ام و با شما جنگ می‌کنم نگذارید که کسی حوالی خیمه‌های حرم من گردد. شمر گفت: ای پسر فاطمه، التماس تو به اجابت مقرون است. پس، بانگ بر آن جماعت زد که سوی خیمه‌های او می‌رفتند و گفت: باز گردید و بدان خیمه‌ها هیچ تعلق مسازید و روی به حسینj آورید که غرض جز او نیست. آن قوم به هیئت اجماع روی به حسینj آوردند و علی التواتر حمله می‌کردند و حسین بن علیc دفع ایشان می‌کرد. در اثنای آن مکاوحت تشنگی بر او غلبه کرد. اسب را از آن‌جا به جانب فرات تاخت. آن لشکر او را مانع می‌آمدند و نمی گذاشتند که به کنار آب فرات رسد. پس، ملعونی که کنیت او أبوالحنوق بود تیری بر پیشانی مبارک آن حضرت بزد. آن سرور تیر را از پیشانی نورانی خود بیرون کشید. خون بر روی و موی او می‌دوید و می‌گفت: ای بار خدایا، می‌بینی که با این قوم در چه حالتم؟ بار خدایا، ایشان را هلاک گردان و ایشان را میامرز. پس، از آن چون شیر غضبان حمله می‌کرد و میزد و می‌کشت و می‌انداخت تا آن محاذیل دست به تیر برداشتند و تیرها به سوی او می‌انداختند. آن حضرت تیرها را به سینه می‌گرفت و می‌فرمود: ای امت بد، جانب پیغمبر خویش فرو گذاشتید و در کشتن اولادش سخت دلیری کردید. به خدایی خدا که در این خواری از او جل جلاله امید عزت و کرامت می‌دارم و یقین دارم که شما را خوار گرداند و کینه مرا از شما بخواهد. حصین بن نمیر السکونی آواز داد: ای پسر فاطمه، به چه چیز خدای تعالی به سبب تو انتقام از ما بکشد؟ امیرالمؤمنین حسینj فرمود: میان شما دشمنی اندازد تا خون‌های یک دیگر بریزید و بعد از آن عذاب خویش بر شما فرو آرد. شمر ذی الجوشن گفت: چرا توقف می‌کنید؟ این مرد از بسیاری زخم سخت ضعیف شده است و یک تن بیش نیست، به موافقت هم بر او حمله کنید. پس، آن قوم از همه جانب بر او حمله کردند و به شمشیر و نیزه گرد او درآمدند. ملعونی که او را زرعة بن شریک گفتندی شمشیری بر دست چپ او بزد. بدبخت دیگر که او را عمرو بن خلیفة الجعفی گفتندی از پس پشت درآمد و شمشیری بر دوش مبارک آن حضرت بزد. سیم ملعونی که او را سنان بن الأنس النخعی گفتندی تیری بر سینه او زد. ملعون چهارم که او را صالح بن وهب المزنی گفتندی نیزه بر پهلوی او زد. امیرالمؤمنین حسینj از اسب فرود آمد و بازنشست و تیر از سینه برکشید، خون روان شد. دست‌ها باز می‌نهاد و در برابر جراحت می‌نهاد تا پر خون می‌شد و در روی و موی خویش مالیده می‌گفت: همچنین سر و روی خون آلوده و محاسن به خون خضاب کرده پیش جد خویش روم. چون عمر سعد حسین بن علیc را بدان حالت بدید، اسب به نزدیک او راند و بالای سر او بایستاد و یاران خویش را گفت: فرود آیید و کار او تمام کنید و سر از پیکر او جدا سازید. نصر بن خرشة الصنانی فرود آمد و او أبرص بود. پس، به نزد آن حضرت رفت و محاسن مبارک آن سرور بگرفت و خواست که سر از تن آن حضرت ببرد. امیرالمؤمنین حسینj فرمود: تو آن سگ أبرصی که تو را به خواب دیده‌ام. نصر گفت: مرا چنین می‌گویی؟ پس شمشیر به گلوی مبارک او نهاده می‌مالید و می‌گفت:

أقتلک الیوم و نفسی تعلم

علما یقینا لیس فیه مزعم

أن أباک خیر من یکلم

بعد النبی المصطفی المعظم

أقتلک الیوم و سوف أندم

و أن مثوای غدا جهنم

و قوت بر شمشیر می‌کرد و نمی‌برید. عمر سعد در خشم شد و مردی که بر دست راست او ایستاده بود و نام او خولی بن یزید الأصبحی، آن ملعون را گفت: برو و کار حسینj را تمام کن. و خولی از اسب فروجست و سر مبارک فرزند رسول خداm و قرة العین علی مرتضیj و سرور سینه فاطمه زهرا را از تن جدا ساخت. القصه چون امیرالمؤمنین حسین بن علیc به درجه شهادت فایز شد، شخصی از بنی‌تمیم، نام او أسود بن حنظله شمشیر حسینj برگرفت و جعونة بن الجونة الخضرمی جامه از تن مبارک آن حضرت بیرون کرد و در پوشید در حال أبرص شد و موی سر او فرو ریخت. پس، أبحر بن العمر الجرمی ازار از پای او بیرون کرد و درپوشید در حال زمین گیر شد و از جای نتوانست برخیزد و تا آخر عمر بر پاین خاست. جابر بن یزید الأزدی دستار آن حضرت برگرفت و بر سر پیچید در حال به علت جذام مبتلا شد. مالک بن بشر الکندی زره او در پوشید هم در حال معتوه شد و دیوانه سار گشت و ندانست که چه گوید و چه کند. القصه مقارن آن حال غباری سرخ پدید آمد و جهان تاریک شد چنانچه مردمان یک دیگر را نمی‌دیدند. گمان بردند که مقدمه عذاب خدای تعالی است و همین ساعت عذاب نازل خواهد شد. ساعتی هم چنان بود. پس، آن غبار و ظلمت منجلی شد و اسب حسینj به هر جانب می‌دوید. پس، باز آمد و موی پیشانی خود را در خون حسینj بمالید و شیهه‌ها زد. چون خواستند که او را بگیرند، بگریخت و گرد خیمه‌های زنان می‌دوید و شیهه می‌زد. چون اهل بیت حسینj صدای اسب آن سرور را شنیدند، پنداشتند که حسینj از میدان مراجعت کرده است. لهذا اطفال و خواهران آن جناب از خیمه‌ها بیرون دویدند، دیدند که اسب حسینj بی‌صاحب و غرقه به خون گرد خیمه‌ها همی‌گردد و شیهه همی‌زند، دانستند که حال چیست. پس، آواز نوحه و فریاد برآوردند. زینب نوحه می‌کرد و طپانچه بر روی می‌زد و می‌گفت: وا محمداه، خبر نداری که با حسینj تو چه رفت و بر چه صفت او را کشته‌اند و جسد مطهرش را در صحرا انداخته‌اند. وا محمداه، اهل بیت تو اسیران شده‌اند و فرزندان تو در صحرا بی‌فریادرس مانده و دشمن و دوست بر ایشان می‌گریند. پس، شمر بیامد و در حوالی خیمه‌های عورات بایستاد و لشکر را گفت فرود آیند و در خیمه روند و هر چیز که یابند برگیرند. لشکریان خود را در خیمه‌ها انداختند و هر چه یافتند از قلیل و کثیر برگرفتند.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* مروج الذهب، ج۳ ،ص ۶۱ / المسعودی، متوفای ۳۴۶:

* متن عربی: … و کان جمیع من حضر مقتل الحسین من العساکر و حاربه و تولی قتله من أهل الکوفة خاصة، لم یحضرهم شامی و کان جمیع من قتل مع الحسین فی یوم عاشوراء بکربلاء سبعة و ثمانین، منهم ابنه علی بن الحسین الأکبر و کان یرتجز و یقول …

أنا علی بن الحسین بن علی

نحن و بیت الله أولی بالنبی

* ترجمه پاینده: همه سپاهیانی که در مقتل حسین حضور داشتند و با او جنگ کردند و مرتکب قتل او شدند، از اهل کوفه بودند و شامی در آن میان نبود. همه کسانی که با حسین در روز عاشورا در کربلا کشته شدند، هشتاد و هفت تن بودند، یکی از آن‌ها علی اکبر بود و رجزی بدین مضمون می‌خواند: «من علی بن حسین بن علی هستم …

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مروج الذهب، ج۲، ص ۶۲ / المسعودی، متوفای ۳۴۶:

* متن عربی: … ذلک لعشر خلون من المحرم سنة إحدی و ستین. و قتل الحسین و هو ابن خمس و خمسین سنة و قیل: ابن تسع و خمسین سنة و قیل غیر ذلک. و وجد بالحسین یوم قتل ثلاث و ثلاثون طعنة و أربع و ثلاثون ضربة، ضرب زرعة بن شریک التمیمی کفه الیسری و طعنه سنان ابن أنس النخعی، ثم نزل فاحتز رأسه و فی ذلک یقول الشاعر:

و أی رزیة عدلت حسینا

غداة تنبیه کفا سنان!؟

و قتل معه من الأنصار أربعة و باقی من قتل معه من أصحابه- علی ما قدمنا من العدة- من سائر العرب …

* ترجمه پاینده: و این به روز دهم محرم به سال شصت و یکم بود. حسین وقتی کشته شد پنجاه و پنج سال و به قولی پنجاه و سه سال داشت. و جز این نیز گفته‌اند. وقتی حسین کشته شد، در تن او سی و سه زخم و چهل و سه ضربت بود. زرعة بن شریک تمیمی دست راست او را ضربت زد. سنان بن انس نخعی نیز او را با نیزه بزد و از اسب فرود آمد و سرش را برید. شاعر در این باب گوید: کدام مصیبت با مصیبت حسین برابر است که سر او به دست سنان جدا شد.» از جمله انصار چهار کس با وی کشته شدند و بقیه مقتولان که شمارشان را قبلا گفته‌ایم از یاران وی و از سایر مردم عرب بودند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مروج الذهب، ج۳ ،ص ۶۲ / المسعودی، متوفای ۳۴۶:

* متن عربی: … و أمر عمرو بن سعد أصحابه أن یوطئوا خیلهم الحسین، فانتدب لذلک إسحاق بن حیوة الحضرمی فی نفر معه، فوطئوه بخیلهم و دفن أهل العاضریة- و هم قوم من بنی‌عاضر من بنی‌أسد- الحسین و أصحابه بعد قتلهم بیوم …

* ترجمه پاینده: عمر بن سعد به یاران خود دستور داد تا اسب بر پیکر حسین برانند و برای این کار اسحاق بن حیوة حضرمی و چند تن دیگر مأمور شدند و اسب بر پیکر او راندند مردم غاضریه که قومی از بنی‌غاضر بنی‌اسد بودند یک روز بعد از قتل، حسین و یاران او را به خاک سپردند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۶۳، با اندک تفاوتی در متن) / متوفای ۳۸۱:

* متن عربی: … و نظر الحسینj یمینا و شمالا و لا یری أحدا فرفع رأسه إلی السماء فقال اللهم‏ إنک‏ تری‏ ما یصنع‏ بولد نبیک‏ و حال بنو کلاب بینه و بین الماء و رمی بسهم فوقع فی نحره و خر عن فرسه فأخذ السهم فرمی به و جعل یتلقی الدم بکفه فلما امتلأت لطخ بها رأسه و لحیته و یقول ألقی الله عز و جل و أنا مظلوم متلطخ بدمی ثم خر علی خده الأیسر صریعا و أقبل عدو الله سنان الإیادی و شمر بن ذی الجوشن العامری لعنه الله فی رجال من أهل الشام حتی وقفوا علی رأس الحسینj فقال بعضهم لبعض ما تنتظرون أریحوا الرجل فنزل سنان بن أنس الإیادی لعنه الله و أخذ بلحیة الحسینj و جعل یضرب بالسیف فی حلقه و هو یقول و الله إنی لأجتز رأسک و أنا أعلم أنک ابن رسول اللهp و خیر الناس أما و أبا و أقبل فرس الحسینj حتی لطخ عرفه و ناصیته بدم الحسین و جعل یرکض و یصهل فسمعت بنات النبیp صهیله فخرجن فإذا الفرس بلا راکب فعرفن أن حسیناj قد قتل و خرجت أم کلثوم بنت الحسین واضعة یدها علی رأسها تندب و تقول وا محمداه هذا الحسین بالعراء قد سلب العمامة و الرداء و أقبل سنان لعنه الله حتی أدخل رأس الحسین بن علیc علی عبید الله بن زیاد لعنه الله و هو یقول

املأ رکابی فضة و ذهبا

إنی قتلت الملک المحجبا

قتلت خیر الناس أما و أبا

و خیرهم إذ ینسبون نسبا

فقال له عبید الله بن زیاد ویحک فإن علمت أنه خیر الناس أبا و أما لم قتلته إذا فأمر به فضرب عنقه و عجل الله بروحه إلی النار و أرسل ابن زیاد لعنه الله قاصدا إلی أم کلثوم [أخت‏] بنت الحسینc فقال الحمد لله الذی قتل رجالکم فکیف ترون ما فعل بکم فقالت یا ابن زیاد لئن قرت عینک بقتل الحسینj فطال ما قرت عین جده به و کان یقبله و یلثم شفتیه و یضعه علی عاتقه یا ابن زیاد أعد لجده جوابا فإنه خصمک غدا.

* ترجمه صحتی: امام سجادj گوید: (پس از آن که یاران امام حسین یکی پس از دیگری شهید شدند)، امام حسینj نگاهی به چپ و راست کرد، اما کسی را ندید. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو می‌بینی که با فرزند پیامبرت چه می‌کنند. بنوکلاب میان او و آب، حایل شدند. تیری زدند که در گلویش نشست و از اسبش افتاد. تا تیر را کشید و دور انداخت، کف دستش را زیر خون گرفت که پر از خون شد، سر و ریشش را با آن آغشت و گفت: من در حالی که ستم دیده و در خونم تپیده‌ام، به لقاءالله می‌شتابم. سپس بر گونه چپش به خاک افتاد. دشمن خدا، سنان بن انس ایادی و شمر بن ذی‌الجوشن عامری در میان مردانی از اهل شام، پیش آمدند تا در بالای سرش ایستادند و به یک‌دیگر گفتند: منتظر چه هستید؟ این مرد را راحتش کنید. سنان بن انس ایادی از اسب، فرود آمد و ریش حسینj را گرفت و با شمشیر به گلویش زد و گفت: به خدا سر از تنت جدا می‌کنم و خود می‌دانم که تو پسر رسول خدایی و از جهت پدر و مادر، برترین مردمانی. اسب حسینj به پیش آمد و یال و کاکل خود را با خون آغشته ساخت و شروع کرد به دویدن و صیحه کشیدن. دختران پیامبر تا صیحه اسب را شنیدند، از خیمه‌ها بیرون آمدند که ناگهان، اسب بی‌سوار دیدند و دانستند که حسینj کشته شده است. ام‌کلثوم دختر [خواهر] امام حسینj هم در حالی که دست را بر سر نهاد بود بیرون آمد، او فریاد ناله می‌کرد و می‌گفت: وامحمداه! این حسین است که چنین در بیابان افتاده و عبا و عمامه‌اش به غارت رفته است. سنان، سر امام حسینj را نزد عبیدالله بن زیاد برد در حالی که می‌گفت: رکابم را از طلا و نقره پر کن من پادشاه بزرگواری را کشته‌ام، مردی را کشته‌ام که از جهت پدر و مادر، برترین مردم بود و هر گاه که از نسل و نسب، سخنی به میان آرند او برترین خواهد بود. ابن زیاد به وی گفت: وای بر تو! اگر می‌دانستی که او از طرف پدر و مادر، برترین مردم است، پس چرا او را کشتی؟ سپس دستور داد سر از تنش جدا کردند و خدا در رساندن روح وی به دوزخ، شتاب ورزید. ابن زیاد پیکی به سوی ام‌کلثوم، دختر امام حسین خواهر [امام حسین] ، فرستاد و به او گفت، سپاس خدا را که مردان شما را کشت. خدا را در آن چه با شما کرد چگونه دیدید؟! ام‌کلثوم گفت: پسر زیاد، اگر چشم تو با کشتن حسین، روشن گشت باید بدانی که چشم جدش، رسول‌خداp همیشه با وجود او روشن بود که همواره او را می‌بوسید، لب بر لبانش می‌نهاد و او را بر شانه خویش سوار می‌کرد. ای پسر زیاد! پاسخی برای جدش تدارک کن که فردا بی‌گمان خصمی تو خواهد بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۵۲، با اندک تفاوتی در متن) / متوفای ۳۸۱:

* متن عربی: … و هو ساجد فجاءه النبیp و هو فی منامه فأخذ الحسینj و ضمه إلی صدره و جعل یقبل عینیه و یقول بأبی أنت کأنی أراک مرملا بدمک بین عصابة من هذه الأمة یرجون شفاعتی ما لهم عند الله من خلاق یا بنی إنک قادم علی‏ أبیک‏ و أمک‏ و أخیک‏ و هم مشتاقون إلیک و إن لک فی الجنة درجات لا تنالها إلا بالشهادة فانتبه الحسینj من نومه باکیا فأتی أهل بیته فأخبرهم بالرؤیا و ودعهم و حمل أخواته علی المحامل و ابنته و ابن أخیه القاسم بن الحسن بن علیc ثم سار فی أحد و عشرین رجلا من أصحابه و أهل بیته منهم أبوبکر بن علی و محمد بن علی و عثمان بن علی و العباس بن علی و عبد الله بن مسلم بن عقیل و علی بن الحسین الأکبر و علی بن الحسین الأصغرb

* ترجمه صحتی: در خوابش، پیامبر را دید که به نزدش آمد و او را در آغوش کشید و به سینه‌اش چسبانید و شروع به بوسیدن میان دو چشمش کرد و گفت: پدرم به قربانت، گویی تو را می‌بینم که به خونت آغشته شده‌ای آن هم در میان مردانی از این امت که شفاعت مرا امیدوارند اما پیش خدا آن‌ها را هرگز نصیبی نیست. پسرم تو به پیش پدر و مادر و برادرت می‌آیی و آنان مشتاق تواند. تو را در بهشت درجاتی است که جز با شهادت به آن‌ها نرسی. حسینj در حالی که می‌گریست از خواب بیدار شد. پیش خاندانش رفت و خوابی را که دیده بود به آن‌ها بیان کرد و بدرودشان گفت. خواهران و دخترش را، نیز پسر برادرش قاسم بن حسن بن علی را بر کجاوه‌ها نشاند، سپس با بیست و یک مرد از یاران و خاندانش به راه افتاد که ابوبکر بن علی، محمد بن علی، عثمان بن علی، عباس بن علی، عبدالله بن مسلم بن عقیل، علی بن حسین اکبر و علی بن حسین اصغر از جمله آنان بودند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۶۴، با اندک تفاوتی در متن) / متوفای ۳۸۱:

* متن عربی: … عن أبی جعفر الباقرj قال: أصیب‏ الحسین‏ بن‏ علی‏c و وجد به ثلاثمائة و بضعا [بضع‏] و عشرین [عشرون‏] طعنة برمح أو ضربة بسیف أو رمیة بسهم فروی أنها کانت کلها فی مقدمه لأنهj کان لا یولی …

*ترجمه صحتی: از امام باقر علیه‌السلام نقل است که: امام حسینj کشته شد و در پیکرش، سیصد و بیست و چند زخم نیزه یا ضربه شمشیر یا جای تیر یافتند. رویت شده که همه زخم‌ها در جلوی بدن او بود، که او هرگز به دشمن پشت نمی‌کرد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الارشاد، ج۲،ص۱۱۰ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و لما رجع الحسینj من المسناة إلی فسطاطه تقدم إلیه شمر بن ذی الجوشن فی جماعة من أصحابه فأحاط به فأسرع منهم رجل یقال له مالک بن النسر الکندی فشتم الحسین و ضربه علی رأسه بالسیف و کان علیه قلنسوة فقطعها حتی وصل إلی رأسه فأدماه فامتلأت القلنسوة دما فقال له الحسین لا أکلت بیمینک و لا شربت بها و حشرک الله مع الظالمین ثم ألقی القلنسوة و دعا بخرقة فشد بها رأسه و استدعی قلنسوة أخری فلبسها و اعتم علیها و رجع عنه شمر بن ذی الجوشن و من کان معه إلی مواضعهم فمکث هنیهة ثم عاد و عادوا إلیه و أحاطوا به. و حملت الرجالة یمینا و شمالا علی من کان بقی مع الحسین فقتلوهم حتی لم یبق معه إلا ثلاثة نفر أو أربعة فلما رأی ذلک الحسین دعا بسراویل یمانیة یلمع فیها البصر ففزرها ثم لبسها و إنما فزرها لکیلا یسلبها بعد قتله. فلما قتل عمد أبجر بن کعب إلیه فسلبه السراویل و ترکه مجردا فکانت یدا أبجر بن کعب بعد ذلک تیبسان فی الصیف حتی کأنهما عودان و تترطبان فی الشتاء فتنضحان دما و قیحا إلی أن أهلکه الله. فلما لم یبق مع الحسینj أحد إلا ثلاثة رهط من أهله أقبل علی القوم یدفعهم عن نفسه و الثلاثة یحمونه حتی قتل الثلاثة و بقی وحده و قد أثخن بالجراح فی رأسه و بدنه فجعل یضاربهم بسیفه و هم یتفرقون عنه یمینا و شمالا. فقال حمید بن مسلم فو الله ما رأیت مکثورا قط قد قتل ولده و أهل بیته و أصحابه أربط جأشا و لا أمضی جنانا منهj إن کانت الرجالة لتشد علیه فیشد علیها بسیفه فتنکشف عن یمینه و شماله انکشاف المعزی إذا شد فیها الذئب. فلما رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجالة و أمر الرماة أن یرموه فرشقوه بالسهام حتی صار کالقنفذ فأحجم عنهم فوقفوا بإزائه و خرجت أخته زینب إلی باب الفسطاط فنادت عمر بن سعد بن أبی‌وقاص ویحک یا عمر أ یقتل أبوعبدالله و أنت تنظر إلیه فلم یجبها عمر بشیء فنادت ویحکم أ ما فیکم مسلم فلم یجبها أحد بشیء و نادی شمر بن ذی الجوشن الفرسان و الرجالة فقال ویحکم ما تنتظرون بالرجل ثکلتکم أمهاتکم فحمل علیه من کل جانب فضربه زرعة بن شریک علی کفه الیسری فقطعها و ضربه آخر منهم علی عاتقه فکبا منها لوجهه و طعنه سنان بن أنس بالرمح فصرعه و بدر إلیه خولی بن یزید الأصبحی لعنه الله فنزل لیحتز رأسه فأرعد فقال له شمر فت الله فی عضدک ما لک ترعد. و نزل شمر إلیه فذبحه ثم دفع رأسه إلی خولی بن یزید فقال احمله إلی الأمیر عمر بن سعد ثم أقبلوا علی سلب الحسینj فأخذ قمیصه إسحاق بن حیوة الحضرمی و أخذ سراویله أبجر بن کعب و أخذ عمامته أخنس بن مرثد و أخذ سیفه رجل من بنی‌دارم و انتهبوا رحله و إبله و أثقاله و سلبوا نساءه …

* ترجمه رسولی: و چون حسینj از شتر مسناة پیاده گشت و به خیمه خویش باز گشت، شمر بن ذی الجوشن با گروهی از همراهان خود پیش آمده آن جناب را احاطه کردند، پس مردی از ایشان به نام مالک بن یسر کندی تندی کرده حسینjرا دشنام داد و شمشیری بر سر آن حضرت بزد و آن شمشیر کلاهی که بر سرش بود شکافت و بر سر رسید و خون جاری شد و کلاه پر از خون گردید، حسینj در باره او نفرین کرده فرمود: با این دستت طعام نخوری و آبی نیاشامی و خداوند تو را با مردم ستمکار محشور فرماید. سپس آن کلاه را به یک سو انداخته پارچه خواست و سر را با آن ببست و کلاه دیگری خواسته بر سر نهاد و عمامه بر آن بست و شمر بن ذی الجوشن با آن بی‌شرمان که همراهش بودند به جای خویش بازگشتند، پس آن جناب لختی درنگ کرده بازگشت آنان نیز به سویش بازگشتند و اطراف او را گرفتند. و پیادگان لشکر ابن سعد از راست و چپ بر باقیماندگان از یاران حسینj حمله ور شده آنان را کشتند تا این‌که جز سه تن یا چهار تن برای آن حضرت به جای نماند، حسینj که چنین دید زیر جامه یمانی بخواست (و چنان درخشندگی داشت) که چشم را خیره می‌کرد و آن را پاره کرده پوشید و برای آن پاره کرد که پس از کشتنش آن را از تنش بیرون نکنند، ولی چون حسینj کشته شد أبجر بن کعب آن را بربود و آن بزرگوار را برهنه گذارد و دو دست (این مرد پلید یعنی) أبجر بن کعب لعنه الله پس از واقعه کربلا در تابستان خشک می‌شد بدانسان که مانند دو چوب خشک بود و در زمستان تازه می‌شد و خون و چرک از آن می‌آمد و به همین حال بود تا خدا نابودش کرد. و چون از یاران حسینj جز سه تن از خاندانش به جای نماند رو به مردم کرده از خود دفاع می‌کرد و آن سه تن نیز دفع دشمن از آن جناب می‌نمودند تا آن‌که آن سه نیز کشته شده تنها ماند و زخم های گران که بر سر و بدنش رسیده بود او را سنگین کرده بود، پس با شمشیر آن بی‌شرمان را می‌زد و و آنان از برابر شمشیرش به راست و چپ پراکنده می‌شدند، حمید بن مسلم گوید: به خدا مرد گرفتار و مغلوبی را هرگز ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد، چون پیادگان بر او حمله می‌افکندند او با شمشیر بدانان حمله می‌کرد و آنان از راست و چپش می‌گریختند چنان‌چه گله گوسفند از برابر گرگی فرار کنند، شمر بن ذی الجوشن که چنان دید سوارگان را پیش خواند و آنان در پشت پیادگان قرار گرفتند، سپس بر تیر اندازان دستور داد او را تیر باران کنند، پس تیرها را به سوی آن مظلوم رها کردند (آن‌قدر تیر بر بدن شریفش نشست) که مانند خارپشت شد، پس آن حضرت از جنگ با آن بی‌شرمان باز ایستاد و مردم در برابرش صف زدند، خواهرش زینب به در خیمه آمد و رو به عمر بن سعد بن أبی‌وقاص کرده فریاد زد: وای بر تو ای عمر؟ آیا أبوعبدالله را می‌کشند و تو نگاه می‌کنی؟ عمر پاسخ زینب را نگفت، زینب فریاد زد: وای بر شما آیا یک مسلمان میان شما مردم نیست؟ کسی پاسخش را نداد، شمر بن ذی الجوشن به سوارگان و پیادگان فریاد زد: وای بر شما در باره این مرد چشم به راه چه هستید؟ مادرانتان در عزای شما بگریند؟ پس آن فرومایگان از هر سو به آن حضرت حمله ور شدند، زرعه بن شریک ضربتی به شانه چپ آن بزرگوار زده آن را جدا کرد، دیگری ضربت به گردنش زده حضرت به رو درافتاد، سنان بن انس نیزه به او زد او را به خاک افکند. خولی بن یزید اصبحی پیش دوید از اسب به زیر آمد که سر آن بزرگوار را جدا کند لرزه بر اندامش افتاد، شمر گفت: خدا بازویت را از هم جدا کند چرا می‌لرزی؟ و خود آن سنگ‌دل پیاده شده سر حضرت را برید آن‌گاه آن سر مقدس را به خولی سپرده گفت: نزد امیر عمر بن سعد ببر، سپس آن بی‌شرمان برای ربودن جامه‌ها و برهنه کردن آن جناب روی آوردند، پس پیراهنش را اسحق بن حیاة حضرمی بربود، زیر جامه آن بزرگوار را ابجر بن کعب ربود، عمامه اش را اخنس بن مرثد برد، شمشیرش را مردی از بنی‌دارم برد و آن‌چه اسب و شتر و اثاث بود همه را غارت کرده، جامه‌ها و زینت آلات زنان را نیز بردند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* البدء و التاریخ، ج۶ ،ص۱۱ / المقدسی، متوفای ۵۰۷:

* متن عربی: … فقتل الحسین عطشان و قتل معه سبعة من ولد علی عم و ثلاثة من ولد الحسین و ترکوا علی بن الحسین و هو علی الأصغر لأنه کان مریضا فمنه عقب الحسین عم إلی الیوم و قتلوا من أصحابه سبعة و ثمانین إنسانا و زعم قوم ان الحسین۰ قتل بعد ما قتل منهم عدة و لو لا الضعف الذی أدرکه من العطش لکان یأتی علی أکثرهم قالوا فرماه الحصین بن تمیم فی حنکه و ضرب زرعة بن شریک کفه و طعنه سنان بن أنس بالرمح ثم نزل فاجتز رأسه و أوطأ الخیل جثته و ساقوا علی بن الحسین مع نسائه و بناته الی عبیدالله بن زیاد فزعموا أنه وضع رأس الحسین فی طست و جعل ینکت فی وجهه بقضیب و یقول ما رأیت مثل حسن هذا الوجه فقط فقال أنس ابن مالک اما انه کان یشبه النبی صلی الله علیه ثم بعث به و بأولاده الی یزید بن معاویة فذکر أن یزید أمر بنسائه و بناته فأقمن بدرجة المسجد حیث توقف الأساری لینظر الناس الیهن و وضع رأسه بین یدیه و جعل ینکت بالقضیب فی وجهه…

* ترجمه کدکنی: و حسین تشنه لب کشته شد و هفت تن از اولاد علی و سه تن از فرزندان حسین با او کشته شدند و علی بن حسین را باقی گذاشتند و او علی اصغر بود، چرا که وی بیمار بود و بازماندگان نژاد حسین، تا به امروز، همه از نژاد او هستند و از یاران حسین هشتاد و هفت کس را کشتند. بعضی گفته‌اند حسین پس از این‌که عده‌ای از ایشان را کشت کشته شد و اگر ضعفی، که از تشنگی به دو دست داده بود، نبود بیشتر ایشان را نابود می‌کرد. گویند حصین بن تمیم تیری زیر گلویش زد و زرعة بن شریک در کتف او ضربتی زد و سنان بن انس با نیزه بر او زد و سپس فرود آمد و سرش را برید و ستوران پیکرش را پایمال کردند. علی بن حسین را با زنان و دختران او نزد عبیدالله بن زیاد بردند. گویند وی سر حسین را در طشتی نهاده بود و با چوبی بر صورتش می‌زد و می‌گفت: «چهره‌ای بدین زیبایی ندیده‌ام.» انس بن مالک گوید که حسین به پیامبر شباهت داشت. سپس سر او را با فرزندانش نزد یزید بن معاویه فرستاد. گویند یزید فرمان داد زنان و دختران او را بر پله مسجد، آن‌جا که اسیران را نگاه می‌داشتند، ببرند تا مردم بدیشان بنگرند و سر او را در برابر خویش نهاده بود و با چوب در چهره او می‌زد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۲- ابوالفضل العباس و برادرانش علیهم‌السلام

* الطبقات الکبری، جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۶۶ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و قدم شمر بن ذی الجوشن الضبابی علی عمر بن سعد بما أمره به عبیدالله عشیة الخمیس لتسع خلون من المحرم سنة إحدی و ستین بعد العصر. فنودی فی العسکر فرکبوا. و حسین جالس أمام بیته محتبیا. فنظر إلیهم قد أقبلوا فقال للعباس بن علی بن أبی‌طالب: القهم فاسألهم ما بدا لهم. فسألهم. فقالوا: أتانا کتاب الأمیر یأمرنا أن نعرض علیک أن تنزل علی حکمه أو نناجزک. فقال: انصرفوا عنا العشیة حتی ننظر لیلتنا هذه فیما عرضتم. فانصرف عمر. و جمع حسین أصحابه فی لیلة عاشوراء لیلة الجمعة فحمد الله و أثنی علیه و ذکر النبیp و ما أکرمه الله به من النبوة و ما أنعم به علی أمته و قال: إنی لا أحسب القوم إلا مقاتلوکم غدا و قد أذنت لکم جمیعا فأنتم فی حل منی. و هذا اللیل قد غشیکم فمن کانت له منکم ب قوة فلیضم رجلا من أهل بیتی إلیه. و تفرقوا فی سوادکم حتی یأتی الله بالفتح أو أمر من عنده فیصبحوا علی ما أسروا فی أنفسهم نادمین فإن القوم إنما یطلبوننی فإذا رأونی لهوا عن طلبکم. فقال أهل بیته: لا أبقانا الله بعدک. لا و الله لا نفارقک حتی یصیبنا ما أصابک. و قال ذلک أصحابه جمیعا …

* ترجمه مهدوی: شمر بن ذی الجوشن ضبابی بعد از ظهر روز پنج‌شنبه نهم محرم سال شصت و یکم هجرت پس از نماز عصر با فرمانی که عبیدالله به او داده بود پیش عمر بن سعد رسید و همان هنگام فرمان داده شد که لشکر سوار شوند و همگان سوار شدند. در آن هنگام حسینj در حالی که زانوهای خود را در برگرفته بود جلو خیمه خود نشسته بود. و چون لشکر را در حال پیش آمدن دید به عباس بن علی بن ابی‌طالب فرمود: با آنان دیدار کن و بپرس چه پیش آمده است؟ عباس از آنان پرسید، گفتند: هم اکنون نامه امیر رسیده و فرمان داده است به شما ابلاغ کنیم که تسلیم فرمان او شوید یا جنگ را شروع کنیم. حسینj فرمود: امشب را برگردید تا ما درباره پیشنهاد شما بیندیشیم، عمر بن سعد برگشت. حسینj در شب عاشوراء که شب جمعه بود یاران خویش را جمع کرد و پس از ستایش و نیایش خداوند متعال و نام بردن از پیامبرm و کرامتی که خداوند با پیامبری به آن حضرت ارزانی فرموده و نعمتی که در پناه او به امت عنایت کرده است چنین فرمود: همانا که من گمانی جز این ندارم که این گروه فردا با شما جنگ و کشتار می‌کنند و اینک به همه شما اجازه می‌دهم که بروید و همگان از بیعت من آزاد خواهید بود. اکنون این شب شما را فراگرفته است هر کس می‌تواند مردی از افراد خانواده مرا هم با خود همراه سازد و در این تاریکی پراکنده شوید، تا خداوند گشایشی یا فرمان دیگری از پیشگاه خود فراهم فرماید و آنان بر آن‌چه در دل نهان دارند پشیمان گردند. و جز این نیست که این گروه مرا جستجو می‌کنند و چون مرا ببینند از تعقیب و جستجوی شما خودداری می‌کنند. در این هنگام افراد خاندان حسینj گفتند: خداوند ما را پس از تو باقی ندارد و باید آن‌چه به تو می‌رسید به ما هم برسد. همه یاران او هم همین گونه (گفتند)

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الطبقات الکبری، جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۷۵ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و العباس بن علی بن أبی‌طالب الأکبر. قتله زید بن رقاد الجبنی…

* ترجمه مهدوی: عباس بن علی- عباس اکبر- که او را زید بن رقاد جنبی و حکیم سنبسی از قبیله طی کشتند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الطبقات الکبری، جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۷۵ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و قد کان العباس بن علی. قال لجعفر و عبدالله ابنی علی: تقدما. فإن قتلتما ورثتکما. و إن قتلت بعد کما ورثنی ولدی. و إن قتلت قبلکما ثم قتلتما ورثکما. محمد بن الحنفیة. فتقدما فقتلا و لم یکن لهما ولد. ثم قتل العباس بعدهما …

* ترجمه مهدوی: عباس به دو برادر خود جعفر و عبدالله می‌گفته است پیش از من به جنگ روید که چون کشته شوید من میراث بر شما باشم و چون من پس از شما کشته شوم فرزندانم از من میراث برند و اگر من پیش از شما کشته شوم و سپس شما کشته شوید، میراث بر شما محمد بن حنفیه خواهد بود. آن دو که بدون فرزند بودند پیش رفتند و کشته شدند و عباس پس از ایشان کشته شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الطبقات الکبری جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۷۵ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و عثمان بن علی بن أبی‌طالب. رماه خولی بن یزید بسهم فأثبته و أجهز علیه رجل من بنی‌أبان بن دارم …

* ترجمه مهدوی: عثمان بن علی، که خولی بن یزید تیری بر او زد که او را از پای درآورد و مردی از خاندان ابان بن دارم سرش را از پیکرش جدا کرد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الطبقات الکبری جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۷۵ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و أبوبکر بن علی بن أبی‌طالب. یقال: إنه قتل فی ساقیة …

* ترجمه مهدوی: ابوبکر بن علی که گفته می‌شود با ضربه خوردن به گیجگاه‌هایش کشته شده است.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الطبقات الکبری، جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۷۵ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و عبدالله بن علی بن أبی‌طالب. قتله هانئ بن ثبیت الحضرمی …

* ترجمه مهدوی: و عبدالله پسران امیرالمؤمنین علی که هر دو را هانی بن ثبیت حضرمی کشته است.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبارالطوال، ص ۲۲۸ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … فلما امسوا و اظلم اللیل مضی الحسین۰ أیضا نحو مکة و معه أختاه: أم کلثوم و زینب و ولد أخیه و اخوته أبوبکر و جعفر و العباس و عامه من کان بالمدینة من اهل بیته …

* ترجمه مهدوی: چون شب فرارسید و هوا تاریک شد امام حسینj هم به سوی مکه بیرون شد، دو خواهرش زینب و ام‌کلثوم و برادرزادگانش و برادرانش ابوبکر، جعفر و عباس و عموم افراد خانواده‌اش که در مدینه بودند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۵ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … قالوا: و ورد کتاب ابن زیاد علی عمر بن سعد، ان امنع الحسین و اصحابه الماء، فلا یذوقوا منه حسوة کما فعلوا بالتقی عثمان بن عفان فلما ورد علی عمر بن سعد ذلک امر عمرو بن الحجاج ان یسیر فی خمسمائة راکب، فینیخ علی الشریعه و یحولوا بین الحسین و اصحابه و بین الماء و ذلک قبل مقتله بثلاثة ایام، فمکث اصحاب الحسین عطاشی. قالوا: و لما اشتد بالحسین و اصحابه العطش امر أخاه العباس بن علی و کانت أمه من بنی‌عامر بن صعصعة ان یمضی فی ثلاثین فارسا و عشرین راجلا، مع کل رجل قربه حتی یأتوا الماء، فیحاربوا من حال بینهم و بینه. فمضی العباس نحو الماء و امامهم نافع بن هلال حتی دنوا من الشریعه، فمنعهم عمرو بن الحجاج، فجالدهم العباس علی الشریعه بمن معه حتی ازالوهم عنها و اقتحم رجاله الحسین الماء، فملئوا قربهم و وقف العباس فی اصحابه یذبون عنهم حتی أوصلوا الماء الی عسکر الحسین …

* ترجمه مهدوی: گویند، ابن زیاد به عمر بن سعد نوشت که از حسینj و یاران او آب را بازگیر و نباید یک جرعه آب بنوشند هم‌چنان که این کار را نسبت به عثمان بن عفان پرهیزگار انجام دادند. و چون این نامه رسید عمر بن سعد به عمرو بن حجاج فرمان داد که با پانصد سوار به کنار شریعه فرات برود و مانع از آن شود که امام حسین و یارانش آب بردارند و این سه روز پیش از شهادت آن حضرت بود و یاران امام حسین لب تشنه ماندند. گویند چون تشنگی بر حسینj و یارانش سخت شد به برادر خود عباس بن علیj که مادرش از قبیله بنی‌عامر بن صعصعه بود فرمان داد همراه سی سوار و بیست پیاده هر یک مشکی بردارند و بروند آب بیاورند و با هر کس که مانع ایشان شود جنگ کنند. عباسj به سوی آب رفت و پیشاپیش آنان نافع بن هلال حرکت می‌کرد تا نزدیک شریعه رسیدند، عمرو بن حجاج از ایشان جلوگیری کرد ولی عباسj با همراهان خود با آنان جنگ کرد و آن‌ها را کنار زد و پیادگان یاران امام حسینj مشک‌ها را از آب پر کردند و عباس با یاران خود به حمایت از ایشان پرداخت و آنان آب را به لشکر امام حسینj رساندند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۶ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … و عبی الحسینj أیضا اصحابه و کانوا اثنین و ثلاثین فارسا و اربعین راجلا، فجعل زهیر بن القین علی میمنته و حبیب بن مظهر علی میسرته و دفع الرایة الی أخیه العباس بن علی، ثم وقف و وقفوا معه امام البیوت …

* ترجمه مهدوی: امام حسینj هم یاران خود را که سی و دو سوار و چهل پیاده بودند آرایش جنگی داد زهیر بن قین را بر سمت راست و حبیب بن مظاهر را بر سمت چپ گماشت و پرچم را به برادرش عباس سپرد و خود و همراهانش برابر خیمه‌ها ایستادند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۷ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … قالوا: و لما رای ذلک العباس بن علی قال لإخوته عبدالله و جعفر و عثمان، بنی‌علی، علیه و علیهم السلام و أمهم جمیعا أم البنین العامریه من آل الوحید: تقدموا، بنفسی أنتم، فحاموا عن سیدکم حتی تموتوا دونه. فتقدموا جمیعا. فصاروا امام الحسینj، یقونه بوجوههم و نحورهم. فحمل هانئ بن ثویب الحضرمی علی عبدالله بن علی، فقتله. ثم حمل علی أخیه جعفر بن علی، فقتله أیضا. و رمی یزید الأصبحی عثمان بن علی بسهم، فقتله، ثم خرج الیه، فاحتز راسه، فاتی عمر بن سعد، فقال له: أثبنی…

* ترجمه مهدوی: گویند چون عباسj چنین دید به برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان فرزندان علی که بر همه ایشان درود باد گفت جان من فدایتان قدم پیش نهید و از سرور خود دفاع کنید و در راه او کشته شوید. مادر این چهار بزرگوار ام‌البنین عامری از خاندان وحید است، آنان همگی پیش رفتند و رویاروی دشمن سر و گردن خویش را سپر بلا قرار دادند. هانی بن ثویب حضرمی بر عبدالله بن علی حمله کرد و او را کشت و سپس بر برادرش جعفر بن علیj هم حمله کرد و او را هم شهید کرد. یزید اصبحی تیری به عثمان بن علی زد و او را شهید کرد و سپس سر او را جدا کرد و پیش عمر بن سعد آورد و گفت به من پاداش بده عمر گفت پاداش خود را از امیرت عبیدالله بن زیاد مطالبه کن.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۷ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … و بقی العباس بن علی قائما امام الحسین یقاتل دونه و یمیل معه حیث مال، حتی قتل، رحمه الله علیه

* ترجمه مهدوی: عباسj هم‌چنان پیشاپیش امام حسینj ایستاده بود و جنگ می‌کرد و امام حسینj به هر سو می‌رفت او هم به همان سو می‌رفت تا شهید شد رحمت خدا بر او باد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإمامة و السیاسة، ج ۲، ص ۱۱ / ابن قتیبة، متوفای ۲۷۶:

* متن عربی: … فقال الحسین: أی أرض هذه؟ قالوا: کربلاء، قال: هذا کرب و بلاء. قال: فنزلوا و بینهم و بین الماء ربوة، فأراد الحسین و أصحابه الماء فحالوا بینهم و بینه. فقال له شهر بن حوشب: لا تشربوا منه حتی تشربوا من الحمیم، فقال عباس بن علی: یا أباعبدالله، نحن علی الحق فنقاتل؟ قال: نعم. فرکب فرسه و حمل بعض أصحابه علی الخیول، ثم حمل علیهم فکشفهم عن الماء حتی شربوا و سقوا …

* ترجمه طباطبایی: حسین گفت: این سرزمین چه نام دارد؟ به او پاسخ دادند: این جا کربلا است. حسین گفت: این جا سرزمین سختی و بلا است. حسین و همراهانش در جایی فرود آمدند که بین آن‌ها و آب، تپه‌ای فاصله بود. حسین و یارانش خواستند تا آب بردارند ولی لشکریان کوفه ما بین آن‌ها و آب فاصله شدند. شهر بن حوشب به حسین گفت: از این آب نخواهید نوشید مگر این که از حمیم [آب ناگواری در دوزخ] بنوشید. عباس بن علی گفت: یا اباعبدالله، ما بر حقیم و با آنان خواهیم جنگید. حسین گفت: آری این چنین است. عباس بن علی بر اسب سوار شد و با عده‌ای از یارانش آمدند و از آب نوشیدند و سیراب شدند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۱۲ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … جاء من عبیدالله بن زیاد کتاب الی عمر بن سعد: اما بعد، فحل بین الحسین و اصحابه و بین الماء و لا یذوقوا منه قطره، کما صنع بالتقی الزکی المظلوم امیرالمؤمنین عثمان بن عفان قال: فبعث عمر بن سعد عمرو بن الحجاج علی خمسمائة فارس، فنزلوا علی الشریعه و حالوا بین حسین و اصحابه و بین الماء ان یسقوا منه قطره و ذلک قبل قتل الحسین بثلاث. قال: و نازله عبدالله بن أبی‌حصین الأزدی- و عداده فی بجیله- فقال: یا حسین، الا تنظر الی الماء کأنه کبد السماء! و الله لا تذوق منه قطره حتی تموت عطشا، فقال حسین: اللهم اقتله عطشا و لا تغفر له ابدا. قال حمید بن مسلم: و الله لعدته بعد ذلک فی مرضه، فو الله الذی لا اله الا هو لقد رایته یشرب حتی بغر، ثم یقیء، ثم یعود فیشرب حتی یبغر فما یروی، فما زال ذلک دابه حتی لفظ عصبه یعنی نفسه- قال: و لما اشتد علی الحسین و اصحابه العطش دعا العباس بن علی بن أبی‌طالب أخاه، فبعثه فی ثلاثین فارسا و عشرین راجلا و بعث معهم بعشرین قربه، فجاءوا حتی دنوا من الماء لیلا و استقدم امامهم باللواء نافع بن هلال الجملی، فقال عمرو بن الحجاج الزبیدی: من الرجل؟ فجیء فقال: ما جاء بک؟ قال: جئنا نشرب من هذا الماء الذی حلأتمونا عنه، قال: فاشرب هنیئا، قال: لا و الله، لا اشرب منه قطره و حسین عطشان و من تری من اصحابه، فطلعوا علیه، فقال: لا سبیل الی سقی هؤلاء، انما وضعنا بهذا المکان لنمنعهم الماء، فلما دنا منه اصحابه قال لرجاله: املئوا قربکم، فشد الرجاله فملئوا قربهم و ثار الیهم عمرو بن الحجاج و اصحابه، فحمل علیهم العباس بن علی و نافع بن هلال فکفوهم، ثم انصرفوا الی رحالهم، فقالوا: امضوا و وقفوا دونهم، فعطف سنه ۶۱ علیهم عمرو بن الحجاج و اصحابه و اطردوا قلیلا ثم ان رجلا من صداء طعن من اصحاب عمرو بن الحجاج، طعنه نافع بن هلال، فظن انها لیست بشیء، ثم انها انتقضت بعد ذلک، فمات منها و جاء اصحاب حسین بالقرب فادخلوها علیه…

* ترجمه پاینده: و چون نامه به عمر بن سعد رسید گفت: حدس می‌زدم که ابن زیاد سلامت را نمی‌پذیرد. حمید بن مسلم ازدی گوید: نامه‌ای از عبیدالله بن زیاد پیش عمر بن سعد آمد به این مضمون: اما بعد، میان حسین و یاران وی و آب حایل شو که یک قطره از آن ننوشند همان طور که با متقی پاکیزه خوی مظلوم، امیر مؤمنان، عثمان بن عفان رفتار کردند. گوید: عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد که آبگاه را گرفتند و میان حسین و یاران وی آب حایل شدند و نگذاشتند یک قطره آب بنوشند و این سه روز پیش از کشته شدن حسین بود. گوید: عبیدالله بن ابی‌حصین ازدی که نسب از بجیله داشت بانگ زد و گفت: ای حسین آب را می‌بینی که به رنگ آسمان است. به خدا یک قطره از آن نمی‌چشی تا از تشنگی بمیری. گوید: حسین گفت: خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را نبخش. حمید بن مسلم گوید: به خدا بعدها هنگامی که بیمار بود عیادتش کردم به خدایی که جز او خدایی نیست دیدمش آب می‌خورد تا شکمش پر می‌شد و قی می‌کرد، آنگاه باز آب می‌خورد تا شکمش پر می‌شد و قی می‌کرد، اما سیراب نمی‌شد و چنین بود تا جان داد. گوید: وقتی تشنگی بر حسین و یارانش سخت شد، عباس بن علی بن ابی‌طالب برادر خویش را پیش خواند و با سی سوار و بیست پیاده فرستاد و بیست مشک همراهشان کرد که شبانگاه برفتند و نزدیک آب رسیدند و نافع بن هلال جملی با پرچم پیشاپیش می‌رفت. عمرو بن حجاج زبیدی گفت: کیستی بگو برای چه آمده‌ای؟ گفت: آمده‌ایم از این آب که ما را از آن بداشته‌اند بنوشیم. گفت: بنوش، نوش جانت. گفت: نه، تا حسین و این گروه از یارانش که میبینی تشنه‌اند یک قطره نخواهم نوشید. گوید: پس از آن کسان نمودار شدند. عمرو گفت: نه، به خدا راهی برای آب دادن اینان نیست ما را اینجا گذاشته‌اند که آب را از آن‌ها منع کنیم. گوید: و چون یاران نافع نزدیک رسیدند به پیادگان گفت: مشک‌ها را پر کنید پیادگان هجوم بردند و مشکه‌ا را پر کردند. عمرو بن حجاج و یارانش پیش دویدند. عباس بن علی بن ابی‌طالب و نافع بن هلال به آن‌ها حمله بردند و پسشان زدند که به جای خویش بازگشتند، آن‌گاه گفتند: برویم. اما راهشان را گرفتند. عمرو بن حجاج سوی آن‌ها آمد و درگیری اندکی شد، یکی از یاران عمرو بن حجاج، که از طایفه صداء بود، زخم خورد، نافع بن هلال زخمش زده بود، می‌پنداشت چیزی نیست اما پس از آن بدتر شد و از همان زخم بمرد. گوید: یاران حسین با مشک‌ها بیامدند و آب را پیش وی بردند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۱۵ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … قال: لما قبض شمر بن ذی الجوشن الکتاب قام هو و عبدالله بن أبی‌المحل- و کانت عمته أم البنین ابنه حزام عند علی بن أبی‌طالبj ، فولدت له العباس و عبدالله و جعفرا و عثمان- فقال عبدالله بن أبی‌المحل بن حزام بن خالد بن ربیعه بن الوحید بن کعب بن عامر بن کلاب: اصلح الله الأمیر! ان بنی أختنا مع الحسین، فان رایت ان تکتب لهم أمانا فعلت، قال: نعم و نعمه عین فامر کاتبه، فکتب لهم أمانا، فبعث به عبدالله بن أبی‌المحل مع مولی له یقال له: کزمان، فلما قدم علیهم دعاهم، فقال: هذا أمان بعث به خالکم، فقال له الفتیه: أقرئ خالنا السلام و قل له: ان لا حاجه لنا فی أمانکم، أمان الله خیر من أمان ابن سمیه…

* ترجمه پاینده: شمر بن ذی الجوشن نامه را گرفت او و عبدالله بن ابی‌محل که عمه‌اش ام‌البنین دختر حزام زن علی بن ابی‌طالب بوده بود و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان را او آورده بود بپا خاستند. عبدالله بن ابی‌محل گفت: خدای امیر را قرین صلاح بدارد، فرزندان خواهر ما همراه حسین‌اند اگر مایلی امانی برای آن‌ها بنویسی، بنویس. گفت: بله، به خاطر شما. و دبیر خویش را گفت که امانی برای آن‌ها نوشت که عبدالله آن را با غلام خویش به نام کزمان فرستاد و چون پیششان رسید آن‌ها را بخواند و گفت: این امان را دایی شما فرستاده. جوانان گفتند: دایی ما را سلام گوی و بگوی ما را به امان شما حاجت نیست امان خدا از امان پسر سمیه بهتر است.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۱۵ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … فقال له شمر: أخبرنی ما أنت صانع؟ ا تمضی لامر امیرک و تقتل عدوه و الا فخل بینی و بین الجند سنه ۶۱ و العسکر، قال: لا و لا کرامة لک و انا اتولی ذلک، قال: فدونک و کن أنت علی الرجال، قال: فنهض الیه عشیه الخمیس لتسع مضین من المحرم، قال: و جاء شمر حتی وقف علی اصحاب الحسین، فقال: این بنو أختنا؟فخرج الیه العباس و جعفر و عثمان بنو علی، فقالوا له: مالک و ما ترید؟ قال: أنتم یا بنی أختی آمنون، قال له الفتیه: لعنک الله و لعن امانک! لئن کنت خالنا ا تؤمننا و ابن رسول الله لا أمان له…

* ترجمه پاینده: شمر بیامد و نزدیک یاران حسین ایستاد و گفت: پسران خواهر ما بیایند. گوید: عباس و جعفر و عثمان پسران علی پیش وی آمدند و گفتند: چکار داری و چه می‌خواهی؟ گفت: ای پسران خواهر ما، شما در امانید. گوید جوانان بدو گفتند: خدایت لعنت کند، امانت را نیز لعنت کند. اگر دایی ما بودی در این حال که پسر پیمبر خدا امان ندارد به ما امان نمی‌دادی.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۱۶ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … و حسین جالس امام بیته محتبیا بسیفه، إذ خفق برأسه علی رکبتیه و سمعت اخته زینب الصیحة فدنت من أخیها، فقالت: یا أخی، اما تسمع الأصوات قد اقتربت! قال: فرفع الحسین راسه فقال: انی رایت رسول اللهp فی المنام فقال لی: انک تروح إلینا، قال: فلطمت اخته وجهها و قالت: یا ویلتا! فقال: لیس لک الویل یا أخیه، اسکنی رحمک الرحمن! و قال العباس بن علی: یا أخی، أتاک القوم، قال: فنهض، ثم قال: یا عباس، ارکب بنفسی أنت یا أخی حتی تلقاهم فتقول لهم: ما لکم؟ و ما بدا لکم؟ و تسألهم عما جاء بهم؟ فأتاهم العباس، فاستقبلهم فی نحو من عشرین فارسا فیهم زهیر بن القین و حبیب ابن مظاهر، فقال لهم العباس: ما بدا لکم؟ و ما تریدون؟ قالوا: جاء امر الأمیر بان نعرض علیکم ان تنزلوا علی حکمه او ننازلکم، قال: فلا تعجلوا. حتی ارجع الی أبی‌عبدالله فاعرض علیه ما ذکرتم، قال: فوقفوا ثم قالوا: القه فاعلمه ذلک، ثم القنا بما یقول، قال: فانصرف العباس راجعا یرکض الی الحسین یخبره بالخبر و وقف اصحابه یخاطبون القوم، فقال حبیب ابن مظاهر لزهیر بن القین: کلم القوم ان شئت و ان شئت کلمتهم، فقال له زهیر: أنت بدأت بهذا، فکن أنت تکلمهم، فقال له حبیب بن مظاهر: اما و الله لبئس القوم عند الله غدا قوم یقدمون علیه قد قتلوا ذریه نبیهj و عترته و اهل بیتهp و عباد اهل هذا المصر المجتهدین بالأسحار و الذاکرین الله کثیرا، فقال له عزره بن قیس: انک لتزکی سنه ۶۱ نفسک ما استطعت، فقال له زهیر: یا عزره، ان الله قد زکاها و هداها، فاتق الله یا عزره فانی لک من الناصحین، أنشدک الله یا عزره ان تکون ممن یعین الضلال علی قتل النفوس الزکیه! قال: یا زهیر، ما کنت عندنا من شیعه اهل هذا البیت، انما کنت عثمانیا، قال: ا فلست تستدل بموقفی هذا انی منهم! اما و الله ما کتبت الیه کتأباقط و لا أرسلت الیه رسولا قط و لا وعدته نصرتی قط و لکن الطریق جمع بینی و بینه، فلما رایته ذکرت به رسول اللهp و مکانه منه و عرفت ما یقدم علیه من عدوه و حزبکم، فرایت ان انصره و ان أکون فی حزبه و ان اجعل نفسی دون نفسه، حفظا لما ضیعتم من حق الله و حق رسولهj قال: و اقبل العباس بن علی یرکض حتی انتهی الیهم، فقال: یا هؤلاء، ان أباعبدالله یسألکم ان تنصرفوا هذه العشیة حتی ینظر فی هذا الأمر، فان هذا امر لم یجر بینکم و بینه فیه منطق، فإذا أصبحنا التقینا ان شاء الله، فاما رضیناه فأتینا بالأمر الذی تسالونه و تسومونه، او کرهنا فرددناه و انما اراد بذلک ان یردهم عنه تلک العشیة حتی یأمر بامره و یوصی اهله، فلما أتاهم العباس بن علی بذلک قال عمر بن سعد: ما تری یا شمر؟ قال: ما تری أنت، أنت الأمیر و الرأی رأیک، قال: قد اردت الا أکون، ثم اقبل علی الناس فقال: ما ذا ترون؟ فقال عمرو بن الحجاج بن سلمه الزبیدی: سبحان الله! و الله لو کانوا من الدیلم ثم سالوک هذه المنزله لکان ینبغی لک ان تجیبهم إلیها و قال قیس بن الاشعث: اجبهم الی ما سالوک، فلعمری لیصبحنک بالقتال غدوه، فقال: و الله لو اعلم ان یفعلوا ما اخرجتهم العشیة، قال: و کان العباس بن علی حین اتی حسینا بما عرض علیه عمر بن سعد قال: ارجع الیهم، فان استطعت ان تؤخرهم الی غدوه و تدفعهم عند العشیة لعلنا نصلی لربنا اللیلة و ندعوه و نستغفره، فهو یعلم انی قد کنت أحب الصلاة له و تلاوة کتابه و کثره الدعاء و الاستغفار! قال أبومخنف: حدثنی الحارث بن حصیره، عن عبدالله بن شریک سنه ۶۱ العامری، عن علی بن الحسین قال: أتانا رسول من قبل عمر بن سعد فقام مثل حیث یسمع الصوت فقال: انا قد أجلناکم الی غد، فان استسلمتم سرحنا بکم الی أمیرنا عبیدالله بن زیاد و ان ابیتم فلسنا تارکیکم.

* ترجمه پاینده: حسین بر در خیمه نشسته بود و به شمشیر خویش تکیه داشت و در حال چرت سرش پایین افتاده بود. زینب خواهرش سر و صدا را شنید و به برادر خود نزدیک شد و گفت: برادر صداها را که نزدیک می‌شوند نمی‌شنوی؟ گوید: حسین سر برداشت و گفت: پیمبر خدا را به خواب دیدم که به من گفت امشب پیش ما می‌آیی. گوید: خواهر حسین به صورت خویش زد و گفت: وای من. گفت: وای از تو دور، خواهرکم آرام باش، رحمانت رحمت کند. عباس بن علی گفت: برادر! قوم آمدند. حسین گفت: عباس برادرم، جانم فدایت، برنشین و پیش آن‌ها برو و بگو: چکار دارید و مقصودتان چیست؟ و بپرس برای چه آمده‌اند؟ گوید: عباس پیش آن‌ها رفت و با حدود بیست سوار و از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر مقابلشان رسید و گفت: چه اندیشیده‌اید و چه می‌خواهید. گفتند: دستور امیر آمده که به شما بگوییم به حکم امیر تسلیم شوید، یا با شما جنگ می‌کنیم. گفت: شتاب مکنید تا پیش ابوعبدالله بازگردم و آن‌چه را گفتید با وی بگویم. گوید: توقف کردند و گفتند: او را ببین و این را با وی بگوی آن‌گاه با گفته وی پیش ما بیا. گوید: عباس بازگشت و بتاخت پیش حسین رفت و خبر را با وی بگوید. گوید: عباس بن علی بتاخت بیامد و به آن‌ها رسید و گفت: ای حاضران ابوعبدالله از شما می‌خواهد که امشب بروید تا در این کار بنگریم که میان شما و او در این باب سخن نرفته بود و چون صبح شود همدیگر را ببینیم. ان شاء الله، یا رضایت آورده‌ایم و کاری را که می‌خواهید و تحمیل می‌کنید انجام می‌دهیم و اگر نخواستم آن را رد می‌کنیم. گوید: حسین می‌خواست آن شب آن‌ها را پس برد تا دستور خویش را بگوید و با کسانش وصیت کند. و چون عباس بن علی این پیام را آورد، عمر بن سعد گفت: ای شمر رأی تو چیست؟ گفت: رأی تو چیست؟ سالار تویی و رأی تو است. گفت: می‌خواهم نباشم. گوید: آن‌گاه رو به کسان کرد و گفت: چه رأی دارید؟ عمرو بن حجاج زبیدی گفت: سبحان الله به خدا اگر از دیلمان بودند و این را از تو می‌خواستند، می‌باید بپذیری. قیس بن اشعث گفت: آن‌چه را خواسته‌اند بپذیر. بدینم قسم که صبحگاه با تو جنگ می‌کنند. گفت: به خدا اگر می‌دانستم چنین می‌کنند، امشب را مهلتشان نمی‌دادم. گوید: و چنان بود که وقتی عباس بن علی با پیشنهادی که عمر بن سعد کرده بود پیش حسین آمد و بدو گفت: پیش آن‌ها بازگرد و اگر توانستی تا صبحدم عقب بینداز و امشب از ما بازشان دار، شاید امشب برای پروردگارمان نماز کنیم و دعا کنیم و استغفار کنیم. خدا می‌داند که من نماز کردن و قرآن خواندن و دعای بسیار و استغفار را دوست می‌داشته‌ام. علی بن حسین گوید: فرستاده‌ای از جانب عمر بن سعد پیش ما آمد و جایی ایستاد که صدا رس بود و گفت: تا فردا مهلتتان دادیم اگر تسلیم شدید، شما را پیش امیرمان عبیدالله بن زیاد می‌فرستیم و اگر نپذیرفتید ولکنتان نیستیم. علی بن حسین گوید: وقتی عمر بن سعد بازگشت و این به نزدیک شبانگاه بود، حسین یاران خویش را فراهم آورد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۱۸ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … قال أبومخنف: و حدثنی عبدالله بن عاصم الفائشی، عن الضحاک بن عبدالله المشرقی -بطن من همدان- ان الحسین بن علیc جمع اصحابه. قال أبومخنف: و حدثنی أیضا الحارث بن حصیره، عن عبدالله بن شریک العامری، عن علی بن الحسین، قالا: جمع الحسین اصحابه بعد ما رجع عمر بن سعد و ذلک عند قرب المساء، قال علی بن الحسین: فدنوت منه لاسمع و انا مریض، فسمعت ابی و هو یقول لأصحابه: اثنی علی الله تبارک و تعالی احسن الثناء و احمده علی السراء و الضراء، اللهم انی احمدک علی ان أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکین، اما بعد، فانی لا اعلم أصحأبااولی و لا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابر و لا اوصل من اهل بیتی، فجزاکم الله عنی جمیعا خیرا، الا و انی أظن یومنا من هؤلاء الأعداء غدا، الا و انی قد رایت لکم فانطلقوا جمیعا فی حل، لیس علیکم منی ذمام، هذا لیل قد غشیکم، فاتخذوه جملا. قال أبومخنف: حدثنا عبدالله بن عاصم الفائشی- بطن من همدان- عن الضحاک بن عبدالله المشرقی، قال: قدمت و مالک بن النضر الارحبی علی الحسین، فسلمنا علیه، ثم جلسنا الیه، فرد علینا و رحب بنا و سالنا عما جئنا له، فقلنا: جئنا لنسلم علیک و ندعو الله لک بالعافیة و نحدث بک عهدا و نخبرک خبر الناس و انا نحدثک انهم قد جمعوا علی حربک فر رأیک فقال الحسینj: حسبی الله و نعم الوکیل! قال: فتذممنا و سلمنا علیه و دعونا الله له، قال: فما یمنعکما من نصرتی؟ فقال مالک ابن النضر: علی دین و لی عیال، فقلت له: ان علی دینا و ان لی لعیالا و لکنک ان جعلتنی فی حل من الانصراف إذا لم أجد مقاتلا قاتلت سنه ۶۱ عنک ما کان لک نافعا و عنک دافعا! قال: قال: فأنت فی حل، فاقمت معه، فلما کان اللیل قال: هذا اللیل قد غشیکم، فاتخذوه جملا، ثم لیأخذ کل رجل منکم بید رجل من اهل بیتی، تفرقوا فی سوادکم و مدائنکم حتی یفرج الله، فان القوم انما یطلبونی و لو قد أصابونی لهوا عن طلب غیری، فقال له اخوته و ابناؤه و بنو أخیه و ابنا عبدالله بن جعفر: لم نفعل لنبقی بعدک، لا أرانا الله ذلک ابدا، بداهم بهذا القول العباس بن علی ثم انهم تکلموا بهذا و نحوه، فقال الحسینj: یا بنی‌عقیل، حسبکم من القتل بمسلم، اذهبوا قد أذنت لکم، قالوا: فما یقول الناس! یقولون انا ترکنا شیخنا و سیدنا و بنی عمومتنا خیر الاعمام و لم نرم معهم بسهم و لم نطعن معهم برمح و لم نضرب معهم بسیف و لا ندری ما صنعوا! لا و الله لا نفعل و لکن تفدیک أنفسنا و أموالنا و أهلونا و نقاتل معک حتی نرد موردک، فقبح الله العیش بعدک! قال أبومخنف: حدثنی عبدالله بن عاصم، عن الضحاک بن عبدالله المشرقی، قال: فقام الیه مسلم بن عوسجة الأسدی فقال: ا نحن نخلی عنک و لما نعذر الی الله فی أداء حقک! اما و الله حتی اکسر فی صدورهم رمحی و اضربهم بسیفی ما ثبت قائمه فی یدی و لا افارقک و لو لم یکن معی سلاح اقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة دونک حتی اموت معک. قال: و قال سعید بن عبدالله الحنفی: و الله لا نخلیک حتی یعلم الله انا حفظنا غیبه رسول اللهp فیک و الله لو علمت انی اقتل ثم أحیا ثم احرق حیا ثم اذر، یفعل ذلک بی سبعین مره ما فارقتک حتی القی حمامی دونک، فکیف لا افعل ذلک! و انما هی قتله واحده، ثم هی الکرامه التی لا انقضاء لها ابدا. قال: و قال زهیر بن القین: و الله لوددت انی قتلت ثم نشرت ثم قتلت حتی اقتل کذا الف قتله و ان الله یدفع بذلک القتل عن نفسک و عن انفس سنه ۶۱ هؤلاء الفتیه من اهل بیتک قال: و تکلم جماعه اصحابه بکلام یشبه بعضه بعضا فی وجه واحد، فقالوا: و الله لا نفارقک و لکن أنفسنا لک الفداء، نقیک بنحورنا و جباهنا و أیدینا، فإذا نحن قتلنا کنا و فینا و قضینا ما علینا…

* ترجمه پاینده: علی بن حسین گوید: وقتی عمر بن سعد بازگشت و این به نزدیک شبانگاه بود، حسین یاران خویش را فراهم آورد. گوید: نزدیک او شدم که بشنوم که بیمار بودم، شنیدم پدرم با یاران خویش می‌گفت: ستایش خدای تبارک و تعالی می‌گویم، ستایش نیکو و او را بر گشایش و سختی حمد می‌کنم، خدایا حمد تو می‌کنم که ما را به پیمبری کرامت دادی و قرآن را به ما یاد دادی و به کار دین دانا کردی، گوش و چشم و دلمان بخشیدی و جزو مشرکانمان نکردی. اما بعد، یارانی شایسته‌تر و بهتر از یارانم نمی‌شناسم و خاندانی از خاندان خودم نکوتر و خویش دوست‌تر. خدا همه تان را از جانب من پاداش نیک دهد. بدانید که می‌دانم فردا روزمان با این دشمنان چه خواهد شد. بدانید که من اجازه‌تان می‌دهم، با رضایت من همگیتان بروید که حقی بر شما ندارم، اینک شب به برتان گرفته آن را وسیله رفتن کنید. ضحاک بن عبدالله مشرقی همدانی گوید: من و مالک بن نضر ارحبی پیش حسین رفتیم و به او سلام گفتیم، آن‌گاه پیش وی نشستیم سلام ما را جواب گفت و خوش آمد گفت و پرسید که برای چه آمده‌اید؟ گفتیم: آمده‌ایم به تو سلام گوییم و از خدا برای تو سلامت خواهیم و دیدار تازه کنیم و خبر این کسان را با تو بگوییم، به تو می‌گوییم که به جنگ تو اتفاق دارند کار خویش را بنگر. گوید: حسینj گفت: خدا مرا بس که نیکو تکیه گاهی است. گوید: آن‌گاه حرمت کردیم و سلام گفتیم و برای او دعا کردیم. گفت: چرا مرا یاری نمی‌کنید؟ مالک بن نضر گفت: قرض دارم و نان‌خوار دارم. من نیز گفتم: قرض دارم و نان‌خوار دارم اما اگر اجازه دهی که وقتی دیدم جنگ آوری نمانده بروم، چندان که برای تو سودمند باشد و موجب دفاع از تو شود می‌جنگم. گفت: اجازه داری. گوید: پس با وی ببودم و چون شب رسید گفت: اینک شب شما را به برگرفته آن را وسیله رفتن کنید، هر یک از شما دست یکی از خاندان مرا بگیرد و در روستاها و شهرهایتان پراکنده شوید، تا خدا گشایش دهد که این قوم مرا می‌خواهند، وقتی به من دست یافتند از تعقیب دیگران غافل می‌مانند. گوید: برادرانش و پسرانش و برادرزادگانش و دو پسر عبدالله بن جعفر گفتند: چرا چنین کنیم؟ برای آن‌که پس از تو بمانیم؟ خدا هرگز چنین روزی را نیارد. گوید: نخست عباس این سخن گفت، سپس آن‌ها این سخن و امثال آن را به زبان آوردند. حسینj گفت: ای پسران عقیل، کشته شدن مسلم شما را بس، بروید که اجازه‌تان دادم. گفتند: مردم چه خواهند گفت؟ می‌گویند: بزرگ و سرور و فرزندان عمویمان را که بهترین عموها بود رها کردیم و با آن‌ها یک تیر نینداختیم و یک نیزه و یک ضربت شمشیر نزدیم و ندانستیم چه کردند، نه به خدا نمی‌کنیم، جان و مال و کسانمان را فدایت می‌کنیم و همراه تو می‌جنگیم تا شریک سرانجامت شویم خدا زندگی از پس ترا روسیاه کند. ضحاک بن عبدالله مشرقی گوید: پس مسلم بن عوسجه اسدی برخاست و گفت: ترا رها کنیم و خدا بداند که در کار ادای حق تو نکوشیده‌ایم؟ نه به خدا باید نیزه‌ام را در سینه‌هاشان بشکنم و با شمشیرم چندان که دسته آن به دستم باشد ضربتشان بزنم، از تو جدا نمی‌شوم، اگر سلاح برای جنگشان نداشته باشم به دفاع از تو چندان سنگشان می‌زنم که با تو بمیرم. گوید: سعد بن عبدالله حنفی گفت: به خدا ترا رها نمی‌کنیم تا خدا بداند که در وجود تو حرمت غیاب پیمبر خدا را بداشته‌ایم، به خدا اگر بدانم کشته می‌شوم سپس زنده می‌شوم آنگاه زنده سوخته می‌شوم و خاکسترم به باد می‌رود و هفتاد بار چنینم می‌کنند از تو جدا نشوم تا پیش رویت بمیرم. پس چرا چنین نکنم که یک کشتن است و آنگاه کرامتی که هرگز پایان نمیپذیرد. گوید: زهیر بن قین گفت: به خدا دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم و به همین صورت هزار بار کشته شوم و خدا با کشته شدن من بلیه را از جان تو و جان این جوانان خاندان تو دور کند. گوید: همه یاران وی سخنانی گفتند که همانند یک دیگر بود و از یک روی، می‌گفتند: به خدا از تو جدا نمی‌شویم، جان‌های ما به فدایت. با سینه و صورت و دست، ترا حفظ می‌کنیم و چون کشته شدیم تکلیف خویش را ادا کرده‌ایم و به سربرده‌ایم.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج۵، ۴۲۲ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … قال: و عبا الحسین اصحابه و صلی بهم صلاه الغداة و کان معه اثنان و ثلاثون فارسا و اربعون راجلا، فجعل زهیر بن القین فی میمنه اصحابه و حبیب بن مظاهر فی میسره اصحابه و اعطی رایته العباس بن علی أخاه و جعلوا البیوت فی ظهورهم و امر بحطب و قصب کان من وراء البیوت یحرق بالنار مخافه ان یأتوهم من ورائهم قال: و کان الحسینj اتی بقصب و حطب الی مکان من ورائهم منخفض کأنه ساقیه، فحفروه فی ساعه من اللیل، فجعلوه کالخندق، ثم القوا فیه ذلک الحطب و القصب و قالوا: إذا عدوا علینا فقاتلونا ألقینا فیه النار کیلا نؤتی من ورائنا و قاتلنا القوم من وجه واحد ففعلوا و کان لهم نافعا …

* ترجمه پاینده: حسین یاران خویش را بیاراست و با آن‌ها نماز صبح بکرد، سی و دو سوار با وی بودند و چهل پیاده. زهیر بن قین را به پهلوی راست یاران خود نهاد و حبیب بن مظاهر را به پهلوی چپ یاران خود نهاد. پرچم خویش را به عباس بن علی برادرش داد. خیمه‌ها را پشت سر نهاد و بگفت تا مقداری هیزم و نی را که پشت خیمه بود آتش زدند که بیم داشت دشمن از پشت سر بیاید. گوید: برای حسینj مقداری نی و هیزم به جای فرو رفته‌ای آورده بودند. که پشت سرشان بود و همانند جویی بود و هنگام شب بیشتر حفر کرده بودند که چون خندقی شده بود. نی و هیزم را در آن ریختند و گفتند: وقتی صبح‌گاهان به ما حمله برند آتش در آن زنیم که از پشت سر به ما حمله نیارند و از یک سو با ما بجنگند. چنین کردند و برایشان سودمند بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۴۶ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … فاما الصیداوی عمر بن خالد و جابر بن الحارث السلمانی و سعد مولی عمر بن خالد و مجمع بن عبدالله العائذی، فإنهم قاتلوا فی أول القتال، فشدوا مقدمین بأسیافهم علی الناس، فلما وغلوا عطف علیهم الناس فأخذوا یحوزونهم و قطعوهم من اصحابهم غیر بعید، فحمل علیهم العباس بن علی فاستنقذهم، فجاءوا قد جرحوا، فلما دنا منهم عدوهم شدوا بأسیافهم فقاتلوا فی أول الأمر حتی قتلوا فی مکان واحد …

* ترجمه پاینده: عمرو بن خالد صیداوی و جابر بن حارث سلمانی و سعد غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبدالله عایذی در آغاز جنگ، جنگ انداختند و با شمشیر به جماعت حمله بردند و چون در میان جماعت افتادند اطرافشان را گرفتند که از یارانشان جدا افتادند، اما نه چندان دور. پس عباس بن علی حمله برد و آن‌ها را از میان جماعت در آورد که زخم دار بیامدند و بار دیگر دشمن به آن‌ها نزدیک شد که با شمشیر حمله بردند. در همان آغاز چندان جنگیدند که به یک جا کشته شدند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۴۸ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: قال: … و زعموا ان العباس بن علی قال لإخوته من أمه: عبدالله و جعفرو عثمان: یا بنی أمی، تقدموا حتی ارثکم، فانه لا ولد لکم، ففعلوا، فقتلوا و شد هانئ بن ثبیت الحضرمی علی عبدالله بن علی بن أبی‌طالب فقتله، ثم شد علی جعفر بن علی فقتله و جاءبرأسه و رمی خولی بن یزید الأصبحی عثمان بن علی بن أبی‌طالب بسهم، ثم شد علیه رجل من بنی‌ابان بن دارم فقتله و جاء برأسه و رمی رجل من بنی‌ابان بن دارم محمد بن علی بن أبی‌طالب فقتله و جاء برأسه …

* ترجمه پاینده: گویند که عباس به برادران خویش که از یک مادر بودند، عبدالله و جعفر و عثمان گفت: ای فرزندان مادرم، پیش روید تا رثای شما گویم که فرزند ندارید. و پیش رفتند و کشته شدند. هانی بنی‌ثبیت حضرمی به عبدالله بن علی بن ابی‌طالب حمله برد و او را بکشت. پس از آن به جعفر بن علی حمله برد و او را نیز بکشت و سر او را بیاورد. خولی بن یزید اصبحی تیری به عثمان بن علی انداخت، پس از آن یکی از بنی‌ایاد بن دارم به او حمله برد و خونش بریخت و سر او را بیاورد. یکی دیگر از بنی‌ایاد بن دارم به محمد بن علی بن ابی‌طالب حمله برد و او را بکشت و سرش را بیاورد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الفتوح، ج۵ ،ص ۹۲ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … قال: فاشتد العطش من الحسین و أصحابه و کادوا أن یموتوا عطشا، فدعا بأخیه العباس رحمه الله و صیر إلیه ثلاثین فارسا و عشرین راجلا و بعث معهم عشرین قربة، فأقبلوا فی جوف اللیل حتی دنوا من الفرات، فقال عمرو بن الحجاج: من هذا؟ فقالوا: رجال من أصحاب الحسین یریدون الماء! فاقتتلوا علی الماء قتالا عظیما فکان قوم یقتتلون و قوم یملأون القرب حتی ملأوها. فقتل من أصحاب عمرو جماعة و لم یقتل من أصحاب الحسین أحد. ثم رجع القوم إلی معسکرهم و شرب الحسین من القرب و من کان معه….

* ترجمه مستوفی: القصه چون تشنگی بر حسینj و اصحاب او غالب گشت، برادر والا گوهر خویش عباس بن علی را بخواند و سی سوار و بیست پیاده بدو داد و فرمود: بیست مشک برگیر و به کنار آب فرات رو و آب بیار. عباس انگشت قبول بر دیده نهاده و با آن جماعت سوار و پیاده در نیمه شب به کنار آب فرات آمد. عمرو که نگاهبان آب بود آواز داد: کیست که آب برمی‌گیرد؟ هلال بن نافع آواز داد و گفت: منم پسر عم تو. آمده‌ام که آب بخورم. عمرو گفت: بخور که نوش باد تو را. هلال گفت: وای بر تو چگونه آب خورم که حسین بن علیc و فرزندان او از تشنگی هلاک می‌شوند؟ عمرو گفت: ما را این حال معلوم است لکن به دست ما از آن چیزی حاصل نیست و ما مأموریم، المأمور المعذور. هلال یاران خود را آواز داد: بیایید و آب برگیرید. عمرو دانست که ایشان اصحاب حسین بن علی‌اند. از در ممانعت برآمد و جنگ آغاز نهاد. اصحاب حسینj جمعی به جنگ پیش آمدند و برخی مشک‌ها پر آب می‌کردند. تا آن‌که بخوردند و مشک‌ها را پر آب کرده ببردند و به سلامت بازگشتند. از ایشان هیچ کس کشته نشد و از متابعان عمرو چند نفری کشته شدند. پس، یاران حسین از آن مشک‌ها آب خوردند و بیاسودند.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* الفتوح، ج ۵، ص ۹۲ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … قال: ثم أرسل الحسینe إلی عمر بن سعد إنی أرید أن أکلمک فالقنی اللیلة بین عسکری و عسکرک. قال: فخرج إلیه عمر بن سعد فی عشرین فارسا و أقبل الحسین فی مثل ذلک، فلما التقیا أمر الحسین أصحابه فتنحوا عنه و بقی معه أخوه العباس و ابنه علی الأکبر۴ و أمر عمر بن سعد أصحابه فتنحوا عنه و بقی معه حفص و ابنه و غلام له یقال له لا حق فقال له الحسین۰: ویحک یا ابن سعد! أما تتقی الله الذی إلیه معادک أن تقاتلنی؟ و أنا ابن من! علمت یا هذا من رسول الله صلی الله علیه و سلم، فاترک هؤلاء و کن معی فإنی أقربک إلی الله عز و جل! فقال له عمر بن سعد: أباعبدالله! أخاف أن تهدم داری، فقال له الحسین۰: أنا أبنیها لک. فقال: أخاف أن تؤخذ ضیعتی، فقال الحسین: أنا أخلف علیک خیرا منها من مالی بالحجاز. قال: فلم یجب عمر إلی شیء من ذلک، فانصرف عنه الحسین۰ و هو یقول: ما لک ذبحک الله من علی فراشک سریعا عاجلا و لا غفر الله لک یوم حشرک و نشرک، فو الله إنی لأرجو أن لا یأکل من بر العراق إلا یسیرا…

* ترجمه مستوفی: دیگر روز امیرالمؤمنین حسینj کس نزد عمر سعد فرستاد و گفت: با تو سخنی دارم. چون شب درآید، می‌خواهم تو را ببینم و چند کلمه با تو بگویم. عمر با صد و بیست سوار برنشست و از لشکرگاه خویش پاره‌ای پیش‌تر آمد. امیرالمؤمنین حسینj با جماعتی که با او بودند فرمود: دور شوید و بایستید. ایشان دورتر برفتند و برادر او عباس و پسر او علی‌اکبر با او بایستادند. عمر سعد نیز هم‌چنین سوارانی را که با او بودند گفت: پاره‌ای باز پس شوید و بایستید. چنان کردند. پسر او حفص و غلام او لاحق به نزد او بایستادند. امیرالمؤمنین او را فرمود: ویحک ای عمر! از خدای تعالی که بازگشت همه به او است نترسی که با من جنگ می‌کنی؟ حال آن‌که می‌دانی که من کیستم. از این خیال و اندیشه ناصواب درگذر و راهی که صلاح دین و دنیای تو در آن است اختیار کن و به نزد من آی و خود را از این ضلالت بیرون آر و بدین دنیای غدار مکار که او چون من و تو بسیار دیده، مغرور مشو و یقین شناس که سعادت و سلامت تو در این است که می‌گویم. عمر سعد گفت: سبحان الله یا اباعبدالله، سخت نیکو گفتی اما از آن می‌ترسم که چون به نزد تو آیم، سرای من خراب کنند. امیرالمؤمنین فرمود: سبحان الله، این چه حرصی است که تو داری؟ اگر در این جهان بر دوستی خاندان مصطفیm سرای تو خراب کنند، بر آن زیان نکنی. در عوض آن کوشک‌ها در بهشت به نام تو مهیا کنند مع ذلک چون با من باشی، بفرمایم تا سرایی بهتر از آن‌که بود برای تو بنا کنند. عمر گفت: ضیعتی معمور و حاصل خیز دارم، از آن می‌ترسم که پسر زیاد آن را به دست گیرد و فرزندان من محروم مانند. امیرالمؤمنین حسینj فرمود: از آن فارغ باش در عوض آن تو را ضیعتی دهم نیکوتر از مال حلال خویش در حجاز نهایت بهتر از آن باشد که می‌گویی به تو دهم. عمر خاموش بود و این سخن را جوابی نداد. امیرالمؤمنین حسینj چون چنین دید، بازگشت و همی گفت: خدای تعالی تو را هلاک کناد و روز محشر نیامرزاد. می‌دارم که به فضل باری تعالی که از گندم عراق نخوری. عمر گفت: یا حسین، اگر گندم نباشد، جو به عوض می‌توان خورد. و بازگشت و به لشکرگاه خویش رفت.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* الفتوح، ج ۵، ص ۹۴ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … رجل یقال له عبدالله بن [أبی‌المحل بن] حزام العامری، فقال: أصلح الله الأمیر! إن علی بن أبی‌طالب قد کان عندنا ههنا بالکوفة فخطب إلینا فزوجناه بنتا یقال لها أم البنین بنت حزام فولدت له عبدالله و جعفرا و العباس فهم بنو أختنا و هم مع الحسین أخیهم، فإن رسمت لنا أن نکتب إلیهم کتأبابأمان منک علیهم متفضلا! فقال عبیدالله بن زیاد: نعم و کرامة لکم، اکتبوا إلیهم بما أحببتم و لهم عندی الأمان. قال: فکتب عبدالله بن [أبی] المحل بن حزام إلی عبدالله و العباس و جعفر بنی علی۴ بالأمان من عبیدالله بن زیاد و دفع الکتاب إلی غلام له یقال له عرفان، فقال: سر بهذا الکتاب إلی بنی أختی بنی علی بن أبی‌طالب رحمة الله علیهم فإنهم فی عسکر الحسین۰، فادفع إلیهم هذا الکتاب و انظر ما ذا یردون علیک. قال: فلما ورد کتاب عبدالله بن أبی‌المحل علی بنی علی و نظروا فیه أقبلوا به إلی الحسین فقرأه و قال له: لا حاجة لنا فی أمانک فإن أمان الله خیر من أمان ابن مرجانة …

* ترجمه مستوفی: مردی از میان قوم برخاست که او را عبیدالله بن محل العامری گفتندی، گفت: أصلح الله الأمیر، کلمه‌ای دارم اگر اجازت باشد، بگویم. ابن زیاد گفت: بگوی آن‌چه بر خاطر تو می‌رود. آن مرد گفت: علی بن ابی‌طالبj چون به کوفه آمد، دختر عم ما را که او را ام‌البنین نام بود خطبه کرد و ما به او دادیم. علیj را از ام‌البنین سه پسر در وجود آمد عباس، جعفر و عبدالله. این سه پسران خواهر مایند و امروز با حسین بن علی‌اند اگر دستوری دهی، تا این هر سه را از زفان تو امانی نویسم انعامی عظیم باشد. ابن زیاد گفت: این هر سه را امان دادم. پس، عبیدالله بن محل نامه‌ای نوشت به عباس و جعفر و عبدالله و ایشان را از صورت احوال خبر داد. غلامی داشت نام او عرفان. نامه را به دست او بدیشان فرستاد و عرفان را حجت گرفت که نامه را به دست خویش بدیشان رساند و جواب گرفته، بزودی باز گردد. چون عرفان این نامه را به عباس و اخوان رسانید، ایشان مطالعه کرده غلام را گفتند. باز گرد و خال را از ما سلام برسان و بگوی ما را به امان شما حاجت نیست چه امان خدای تعالی بهتر از امان پسر مرجانه است.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* الفتوح، ج ۵، ص ۹۷ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … قال: و إذا المنادی ینادی من عسکر عمر: یا جند الله ارکبوا! قال: فرکب الناس و ساروا نحو معسکر الحسین و الحسین فی وقته ذلک جالس قد خفق رأسه علی رکبتیه و سمعت أخته زینب۱ الصیحة و الضجة، فدنت من أخیها و حرکته فقالت: یا أخی! ألا تسمع الأصوات قد اقتربت منا؟ قال: فرفع الحسین رأسه و قال: یا أختاه! إنی رأیت جدی فی المنام و أبی علیا و فاطمة أمی و أخی الحسنb فقالوا: یا حسین! إنک رائح إلینا عن قریب و قد و الله یا أختاه دنا الأمر فی ذلک، لا شک قال: فلطمت زینب وجهها و صاحت [وا خیبتاه]، فقال الحسین: مهلا! اسکتی و لا تصیحی فتشمت بنا الأعداء. ثم أقبل الحسین علی أخیه العباس فقال: یا أخی ارکب و تقدم إلی هؤلاء القوم و سلهم عن حالهم و ارجع إلی بالخبر. قال: فرکب العباس فی إخوته۴ و معه أیضا عشرة فوارس حتی دنا من القوم ثم قال: ما شأنکم و ما تریدون؟ فقالوا: نرید أنه قد جاء الأمر من عند عبیدالله بن زیاد یأمرنا أن نعرض علیکم أن تنزلوا علی أمر عبیدالله بن زیاد أو نلحقکم بمن سلف. فقال لهم العباس: لا تعجلوا حتی أرجع إلی الحسین فأخبره بذلک قال: فوقف القوم فی مواضعهم و رجع العباس إلی الحسین فأخبره بذلک، فأطرق الحسین ساعة و العباس واقف بین یدیه و أصحاب الحسین یخاطبون أصحاب عمر بن سعد، فقال لهم حبیب بن مظاهر: أما و الله لبئس القوم یقدمون غدا علی الله عز و جل و علی رسوله محمد صلی الله علیه و سلم و قد قتلوا ذریته و أهل بیته المجتهدین بالأسحار الذاکرین الله کثیرا باللیل و النهار و شیعته الأتقیاء الأبرار. قال: فقال رجل من أصحاب عمر یقال له عروة بن قیس: یا ابن مظاهر! إنک لتزکی نفسک ما استطعت، فقال له زهیر: اتق الله یا ابن قیس! و لا تکن من الذین یعینون علی الضلال و یقتلون النفوس الزکیة الطاهرة عترة خیر الأنبیاء. فقال له عزرة بن قیس: إنک لم تکن عندنا من شیعة أهل البیت إنما کنت عثمانیا نعرفک هؤلاء فی المخاطبة و الحسین مفکر فی أمر نفسه و أمر الحرب و العباس واقف فی حضرته. قال: و أقبل العباس علی القوم و هم وقوف فقال: یا هؤلاء! إن أباعبدالله یسألکم الانصراف عنه فی هذا الیوم حتی ینظر فی هذا الأمر، ثم یلقاکم غدا إن شاء الله تعالی. قال: فخبر القوم بهذا أمیرهم عمر بن سعد، فقال للشمر بن ذی الجوشن: ما تری من الرأی؟ فقال: أری رأیک أیها الأمیر! فقال عمر: إننی أحببت أن لا أکون أمیرا، قال: ثم إنی أکرهت قال: و أقبل عمر علی أصحابه فقال: ما الذی عندکم فی هذا الرأی؟ فقال رجل من أصحابه یقال له عمرو بن الحجاج: سبحان الله العظیم! لو کانوا من الترک و الدیلم و سألوا هذه المنزلة لقد کان حقا علینا [أن] نجیبهم إلی ذلک و کیف و هم آل الرسول محمد صلی الله علیه و سلم و أهله! فقال عمر بن سعد: إنا قد أجلناهم فی یومنا هذا. قال: فنادی رجل من أصحاب عمر: یا شیعة الحسین بن علی! قد أجلناکم یومکم هذا إلی غد فإن استسلمتم و نزلتم علی حکم الأمیر وجهنا بکم إلیه و إن أبیتم ناجزناکم قال: فانصرف الفریقان بعضهم من بعض. قال: و جاء اللیل فبات الحسین فی اللیل ساجدا راکعا مستغفرا یدعو الله تعالی، له دوی کدوی النحل. قال: و أقبل الشمر بن ذی الجوشن- لعنه الله- فی نصف اللیل و معه جماعة من أصحابه حتی تقارب من عسکر الحسین و الحسین قد رفع صوته و هو یتلو هذه الآیة و لا یحسبن الذین کفروا أنما نملی لهم … إلی آخرها. قال: فصاح لعین من أصحاب شمر بن ذی الجوشن: نحن و رب الکعبة الطیبون و أنتم الخبیثون و قد میزنا منکم …

* ترجمه مستوفی: پس، عمر ندا فرمود تا لشکر برنشستند و روی به خیام امیرالمؤمنین حسینj آوردند. امیرالمؤمنین حسینj آن ساعت نشسته بود و سر بر زانو نهاده و در خواب بود. خواهر آن حضرت زینب خاتون بر سر بالین برادر آمد و گفت: یا ابن رسول الله، ای برادر، لشکر خصم آمدند. اینک نزدیک رسیدند. حسین بن علیc فرمود: ای خواهر، در این لحظه که چشم من گرم شد جد خود محمد مصطفیp، پدر خویش علی مرتضیj، مادر پاکیزه سیرت خود فاطمه زهرا و برادر والا گوهرم حسن مجتبیj را به خواب دیدم که همه با هم بودند و مرا گفتند ای حسین، خوشدل باش که هم در این نزدیکی به نزد ما خواهی آمد، این سخن از ایشان می‌شنودم که تو مرا بیدار کردی. ای خواهر، یقین بدان که مفارقت شما نزدیک آمده است. زینب فریاد برآورد و طپانچه به روی زد و نوحه و زاری آغاز نهاد. آن حضرت فرمود: ای خواهر، خاموش باش و زاری مکن که اگر این قوم آواز تو بشنوند، شماتت کنند. پس، روی به برادر خویش عباس آورد و گفت: ای برادر، برو و از این قوم بپرس که به چه کار آمده‌اید؟عباس به برادران خویش فرمود: با من باشید. پس همگی برنشستند و برابر لشکر عمر سعد شدند و پرسیدند: غرض آمدن شما چیست؟ گفتند: فرمان عبیدالله رسیده است که بیعت یزید بر حسین بن علیc و برادران او عرضه کنید اگر قبول کنند، فهو المراد و الا با ایشان جنگ کنید. عباس گفت: ساعتی صبر کنید تا بازگردم و امیرالمؤمنین حسینj را خبر دهم. آن قوم جا به جا توقف کردند. عباس نزدیک برادر آمد و سخن ایشان باز گفت. آن حضرت سر در پیش افگند. عباس ایستاده بود و اصحاب امیرالمؤمنین با این قوم سخن همی‌گفتند. حبیب بن مظاهر الاسدی ایشان را می‌گفت: بد قومی خواهید بود روز قیامت که به حضرت باری تعالی رسید چه فرزند پیغمبر او، اهل بیت اتقیا، شیعه ابرار، واصحاب اخیار او را کشته باشید. و امیرالمؤمنین حسینj تشنه لب نشسته بود و در کار جنگ با آن قوم اندیشه می‌کرد. پس، برادر خود عباس را فرمود: ای برادر، می‌خواهم که یک امشب که در پیش است عبادت کنم و از خدای تعالی آمرزش خواهم و از او جل و علا در این محاربه با این جماعت مدد و معونت و ظفر و نصرت طلبم. تو را به نزد این قوم می‌باید رفت و از ایشان درخواست کرد که یک امروز باز گردند و امشب ما را مهلت دهند تا فردا بامداد روی به کارزار آریم. عباس به نزد آن قوم آمد و این معنی با ایشان باز گفت و التماس کرد که باز گردند و باقی آن روز و آن شب مهلت دهند. عمر سعد شمر را گفت: چه مصلحت می‌بینی، ایشان را مهلت دهیم یا نه؟ شمر گفت: امیر تویی من چه دانم؟ عمر سعد گفت: کاشکی من امیر نبودمی و در این مهلکه نیفتادمی. عمرو بن حجاج زبیدی گفت: سبحان الله! اگر این جماعت که ما را به ایشان جنگ فرموده‌اند، ترک بودندی این قدر درخواست کردندی، واجب بودی که التماس ایشان به اجابت مقرون داشتندی فکیف که اهل بیت محمد مصطفی‌یند. عمر گفت: ایشان را خبر دهید که این التماس شما را به اجابت مقرون داشتم و تا فردا بامداد مهلت دادم. آن‌گاه گفت تا لشکر بازگردند. چون لشکر عمر سعد بد گوهر بازگشت، امیرالمؤمنین حسینj آن شب را در طاعت و عبادت زنده داشت. گاه در رکوع و گاه در سجود می‌گریست و تضرع می‌کرد و از خدای تعالی آمرزش و عفو می‌خواست. برادران، اصحاب، اهل بیت و شیعه او هم چنین آن شب را در طاعت و عبادت بودند. از ایشان آن شب هیچ کس نخفت. همه در نماز بودند و از خدای تعالی آمرزش می‌طلبیدند.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* مروج الذهب، ج ۳، ص ۶۳ / المسعودی، متوفای ۳۴۶:

* متن عربی: … جعفر و العباس و عبدالله أمهم أم البنین بنت حرام الوحیدیة

*ترجمه پاینده: دیگر فرزندان علی، جعفر و عباس و عبدالله بودند که مادرشان ام‌البنین وحیدیه، دختر حرام بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۸۹ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و العباس بن علی بن أبی‌طالبj و یکنی أباالفضل ولدها و هو آخر من قتل من إخوته لأمه و أبیه، لأنه کان له عقب و لم یکن لهم، فقدمهم بین یدیه، فقتلوا جمیعا، فحاز مواریثهم ثم تقدم فقتل، فورثهم و إیاه عبیدالله و نازعه فی ذلک عمه عمر بن علی، فصولح علی شیء رضی به. قال حرمی بن العلاء عن الزبیر عن عمه: ولد العباس بن علی یسمونه السقا و یکنونه أباقربة و ما رأیت أحدا من ولده و لا سمعت عمن تقدم منهم هذاj و فی العباس بن علیj یقول الشاعر:

أحق الناس أن یبکی علیه

إذا بکی الحسین بکربلاء

أخوه و ابن والده علی

أبوالفضل المضرج بالدماء

و من واساه لا یثنیه شیء

و جادله علی عطش بماء

و فیه یقول الکمیت [بن زید]:

و أبوالفضل إن ذکرهم الحلو

شفاء النفوس من أسقام

قتل الأدعیاء إذ قتلوه

أکرم الشاربین صوب الغمام

و کان العباس رجلا وسیما جمیلا، یرکب الفرس المطهم و رجلاه تخطان فی الأرض و کان یقال له: قمر بنی‌هاشم. و کان لواء الحسین بن علی معه یوم قتل. حدثنی أحمد بن سعید، قال: حدثنی یحیی بن الحسن، قال: حدثنا بکر بن عبدالوهاب، قال: حدثنی ابن أبی‌أویس ، عن أبیه، عن جعفر بن محمد، قال: عبأ الحسین بن علی أصحابه، فأعطی رایته أخاه العباس بن علی. حدثنی أحمد بن عیسی، قال: حدثنی حسین بن نصر، قال: حدثنا أبی، قال: حدثنا عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی‌جعفر: أن زید بن رقاد الجنبی و حکیم بن الطفیل الطائی، قتلا العباس بن علی. و کانت أم البنین أم هؤلاء الأربعة الإخوة القتلی، تخرج إلی البقیع فتندب بنیها أشجی ندبة و أحرقها، فیجتمع الناس إلیها یسمعون منها، فکان مروان یجیء فیمن یجیء لذلک، فلا یزال یسمع ندبتها و یبکی…

* ترجمه فاضل: عباس بن علی کنیه اش أبوالفضل بود. از ام‌البنین کلابی بدنیا آمده بود. وی بزرگ‌ترین فرزندان مادرش بود و آخرین پسران ام‌البنین بود که در فاجعه یوم الطف به شهادت رسید. او میان این چهار برادر تنها کسی بود که فرزند داشت. و چون پس از سه برادرش کشته شد میراث برادران او به فرزندش انتقال یافت. پسرش عبیدالله نامیده می‌شد. عمر بن علی بن ابی‌طالب با این عبیدالله بر سر میراث فرزندان ام‌البنین نزاع کرد اما این ماجرا به صلح گرائید زیرا عمر بن علی را با مبلغی از ادعا باز نشانده‌اند. گفته می‌شود که فرزندان عباس یعنی نواده‌هایش او را سقا و ابوقربه می‌نامند اما من از هیچ کدامشان چنین سخنی نشنیده‌ام. علیه الصلوات و السلام. شاعری درباره عباس ابوالفضلj میگوید:

احق الناس ان یبکی علیه

فتی ابکی الحسین بکربلاء

از همه سزاوارتر به اشک‌ها جوانی است که حسین بن علی را در کربلا به گریه در آورده است.

اخوه و بن والده علی

أبوالفضل المضرح بالدماء

برادر او و پسر پدرش علی ابوالفضل آغشته به خون‌ها

و من واساه لا یثنیه شیء

و جادله علی عطش بماء

آن کس که همه جا شرط برادری به جای آورد و در عین عطش براه برادر خود جهاد کرد کمیت بن زید چنین گفت:

و أبوالفضل ان ذکرهم

الحلو شفاء النفوس من استقام

و أبوالفضل که یاد شیرینشان جان‌ها را از بیماری‌ها شفا می‌بخشد.

قتل الادعیا اذ قتلوه

اکرم الشاربین صوب العمام

مرگ بر آن قوم پلید نژاد که او را کشتند او را که کریم‌تر از همه بود عباس مردی زیبا روی و روشن‌چهره بود. بر مرکب‌های خوش هیکل عربی می‌نشست و پاهای او بر زمین خط می‌کشید. زیرا قمر بنی‌هاشم می‌خواندند لوای ابوعبدالله الحسین در روزی که کشته می‌شد به دست او بود. ابوعبدالله جعفر بن محمد حدیث می‌کند: در روز عاشورا هنگامی که حسین بن علی صفوف خود را آراست پرچم سپاه خویش را به برادرش عباس بن علی سپرد. جابر از ابوجعفر محمد بن علی روایت می‌کند: زید بن رقاده جنی و حکیم بن طفیل طائی با کمک هم عباس بن علی ابوالفضلj را به قتل رسانیدند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۱۱۲ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … قد ولی عمر بن سعد الری، فلما بلغه الخبر وجه إلیه أن سر إلی الحسین أولا فاقتله، فإذا قتلته رجعت و مضیت إلی الری، فقال له: أعفنی أیها الأمیر. قال: قد أعفیتک من ذلک و من الری، قال: اترکنی أنظر فی أمری فترکه، فلما کان من الغد غدا علیه فوجه معه بالجیوش لقتال الحسین، فلما قاربه و تواقفوا قام الحسین فی أصحابه خطیبا فقال : اللهم إنک تعلم أنی لا أعلم أصحأباخیرا من أصحابی و لا أهل بیت خیرا من أهل بیتی، فجزاکم الله خیرا فقد آزرتم و عاونتم و القوم لا یریدون غیری و لو قتلونی لم یبتغوا غیری أحدا، فإذا جنکم اللیل فتفرقوا فی سواده و انجوا بأنفسکم. فقام إلیه العباس بن علی أخوه و علی ابنه و بنو عقیل، فقالوا له: معاذ الله و الشهر الحرام، فماذا نقول للناس إذا رجعنا إلیهم، إنا ترکنا سیدنا و ابن سیدنا و عمادنا و ترکناه غرضا للنبل و دریئة للرماح و جزرا للسباع و فررنا عنه رغبة فی الحیاة، معاذ الله، بل نحیا بحیاتک و نموت معک، فبکی و بکوا علیه و جزاهم خیرا، ثم نزل صلوات الله علیه …

* ترجمه فاضل: هنگامی که عمر بن سعد با نیروی خود به ابوعبدالله الحسین نزدیک شد ابوعبدالله در میان اصحاب خود بر پای خاست و این خطابه کوتاه را ایراد کرد: خداوندا تو می‌دانی که من قومی از اصحاب خویش وفادارتر و از اهل بیت خویش نیکوکارتر نمی‌شناسم. از خدا می‌خواهم ای اصحاب من، ای اهل بیت من! که به پاداش این وفاداری و نیکوکاری جزای خیرتان دهد. چه نیکو برابری و برادری کرده‌اید. این قوم که اکنون در برابر ما علم خلاف برافراشتند جز من کسی را نمی‌جویند و وقتی مرا به قتل رسانند هر گونه دیگری نخواهند پرداخت بنابر این آماده باشید، شب هنگام رخت بربندید، از ظلمت شب فرصت بگیرید و در این بیابان پراکنده شوید و جان به سلامت به در برید. عباس بن علی بن ابی‌طالب و برادرانش و علی پسرش. و فرزندان عقیل یک صدا گفتند: معاذ الله. قسم به این ماه محترم هرگز از دامن تو دست بر نخواهیم داشت، ترا ترک کنیم؟ پس در پاسخ مردم چه گوئیم و مردم به ما چه خواهند گفت. این سزاوار است که جواب ما چنین باشد: ما بزرگ خود و پیشوای خود و پیشوازاده خود و ستون خاندان خود را در برابر شمشیر دشمن تنها گذاشتیم. او را با نیزه‌های خون‌ریز و مردم خون‌خوار رها کردیم و به هوای زندگانی از پیرامونش گریختیم. هرگز. هرگز. بلکه با تو زندگانی خواهیم کرد و با تو خواهیم مرد. در این‌جا ابوعبدالله الحسین به گریه درآمد. و اصحاب او نیز با او به گریه افتادند. ابوعبدالله از نو در حقشان دعا کرد و بعد دستور فرمود خیمه‌ها برافرازند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۱۱۷ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … لما اشتد العطش علی الحسین دعا أخاه العباس بن علی، فبعثه فی ثلاثین راکبا و ثلاثین راجلا و بعث معه بعشرین قربة، فجاءوا حتی دنوا من الماء فاستقدم أمامهم نافع بن هلال الجملی، فقال له عمرو بن الحجاج: من الرجل؟قال: نافع بن هلال، قال: مرحبا بک یا أخی ما جاء بک؟ قال: جئنا لنشرب من هذا الماء الذی حلأتمونا عنه، قال: اشرب، قال: لا و الله لا أشرب منه قطرة و الحسین عطشان. فقال له عمرو: لا سبیل إلی ما أردتم، إنما وضعونا بهذا المکان لنمنعکم من الماء، فلما دنا منه أصحابه قال للرجالة: املئوا قربکم، فشدت الرجالة فدخلت الشریعة فملأوا قربهم، ثم خرجوا و نازعهم عمرو بن الحجاج و أصحابه، فحمل علیهم العباس بن علی و نافع بن هلال الجملی جمیعا، فکشفوه، ثم انصرفوا إلی رحالهم و قالوا للرجالة: انصرفوا. فجاء أصحاب الحسین بالقرب حتی أدخلوها علیه. قال المدائنی: فحدثنی أبوغسان، عن هارون بن سعد، عن القاسم بن الأصبغ ابن نباتة، قال: رأیت رجلا من بنی‌أبان بن دارم أسود الوجه و کنت أعرفه جمیلا، شدید البیاض، فقلت له: ما کدت أعرفک، قال: إنی قتلت شأباأمرد مع الحسین، بین عینیه أثر السجود، فما نمت لیلة منذ قتلته إلا أتانی فیأخذ بتلابیبی حتی یأتی جهنم فیدفعنی فیها، فأصیح، فما یبقی أحد فی الحی إلا سمع صیاحی. قال: و المقتول العباس بن علیj

* ترجمه فاضل: هنگامی که عطش بر حسین بن علی شدت داد برادرش عباس بن علی را با سی نفر پیاده و سی نفر سواره به سوی شریعه فرات فرستاد تا برای وی آب بیاورند. به آب نزدیک شدند. نافع بن هلال بجلی پیشاپیش این شصت تن می‌تاخت. عمرو بن حجاج با ستونه مسلح خود از سپاه عمرو بن سعد آب را تحت اختیار گرفته بود. فریاد کشید: این کیست که به سوی شریعه پیش می‌آید؟ نافع بن هلال گفت: من هستم. خوش آمدی ای برادرزاده، آمده‌ای چه کنی؟ نافع گفت: آمده‌ایم از این آب که در اختیار شماست بنوشیم. بنوش. نه. من هرگز لب به آب نمی‌آلایم زیرا حسین بن علی تشنه است. عمرو گفت: نمی‌گذارم. ما را در این‌جا قرار داده‌اند تا آب را به روی شما ببندیم. و به دنبال این سخن با گروهی از سپاه خود جنبید که یاران حسین را از پهلوی او براند. نافع به پیاده‌ها اشاره کرد جلو بروید. آب بردارید. پیاده‌ها کوشش کردند و خود را به شریعه رسانیدند و مشک‌های خویش را از آب سرشار ساختند و از شریعه بالا آمدند. عمرو بن حجاج با سواران خود جلوی پیاده‌های اردوی حسین بن علی را گرفتند. عباس بن علی علیه الصلوات و السلام با کمک نافع بن هلال بر قوای عمرو بن حجاج حمله ور شدند و راه را به روی مشک‌داران باز کردند. و بدین ترتیب آن چند مشک آب را به خیام اردوی خود رسانیدند. قاسم بن اصبغ می‌گوید: مردی را از قبیله ای ایان بن دارم می‌شناختم که سفید و زیبا بود ناگهان دیدمش روسیاه. گفتم: این چه ترکیبی است پیدا کرده‌ای. نزدیک بود ترا نشناسم. در جوابم گفت: جوانی نو سال را در کربلا به قتل رسانیدم که بر پیشانیش نشان سجود بود. این جوان در نیروی حسین بن علی جهاد می‌کرد. از آن تاریخ که کشتمش تاکنون همه شب در عالم خواب به سراغم می‌آید و گریبانم را می‌گیرد و مرا به جهنم می‌اندازد. من فریاد می‌کشم. گذشته از خانواده‌ام اهل محله ما همه فریاد مرا می‌شنوند. بدین ترتیب تا سپیده دم عذاب می‌بینم. قاسم بن اصبغ گفت: آن جوان مقتول عباس بن علیj بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۸۹ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و عثمان بن علی بن أبی‌طالبj و أمه أم البنین أیضا. قال یحیی بن الحسن، عن علی بن إبراهیم عن عبیدالله بن الحسن و عبدالله بن العباس، قالا: قتل عثمان بن علی و هو ابن إحدی و عشرین سنة. و قال الضحاک المشرفی فی الإسناد الأول الذی ذکرناه آنفا: إن خولی بن یزید رمی عثمان بن علی بسهم فأوهطه و شد علیه رجل من بنی‌ابان بن دارم فقتله و أخذ رأسه و عثمان بن علی بن أبی‌طالب …

* ترجمه فاضل: هم چنان مادر او نیز ام‌البنین کلابی است. عبدالله بن عباس و عبدالله بن حسن می‌گویند: عثمان در روز قتل جوانی بیست و یک ساله بوده و در قتل او خولی بن یزید اصبحی و مردی از ابان بن دارم شرکت داشته اند. آن مرد دارمی سر این جوان را از بدن جدا کرده است.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۸۸ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و جعفر بن علی بن أبی‌طالبj و أمه أم البنین أیضا. قال یحیی بن الحسن، عن علی بن إبراهیم، بالإسناد الذی قدمته فی خبر عبدالله: قتل جعفر بن علی بن أبی‌طالب و هو ابن تسع عشرة سنة…

* ترجمه فاضل: جعفر بن علی مادر او هم ام‌البنین کلابی است. علی بن ابراهیم می‌گوید جعفر بن علی بن ابی‌طالب در روز عاشورا جوانی نوزده ساله بوده است جابر از ابوجعفر محمد بن علی باقر روایت می‌کند: قاتل جعفر بن علی مردی به نام خولی بن یزید اصبحی بوده است.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۸۸ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … قتل عبدالله بن علی بن أبی‌طالب و هو ابن خمس و عشرین سنة و لا عقب له حدثنی أحمد بن عیسی، قال: حدثنی حسین بن نصر، قال: حدثنا أبی عن عمر بن سعد، عن أبی‌مخنف، عن عبدالله بن عاصم، عن الضحاک المشرفی، قال: قال العباس بن علی لأخیه من أبیه و أمه عبدالله بن علی: تقدم بین یدی حتی أراک و أحتسبک، فإنه لا ولد لک، فتقدم بین یدیه و شد علیه هانئ بن ثبیت الحضرمی فقتله…

* ترجمه فاضل: عبدالله بن علی بن ابی‌طالب در فاجعه یوم الطف جوانی بیست و پنج ساله بود که به قتل رسید و از وی فرزندی به جا نمانده است. ضحاک مشرفی حدیث می‌کند: عباس بن علی ابوالفضل به برادرش عبدالله در روز عاشورا گفت: پا به میدان گذار و جهاد کن تا شهامت و شجاعت ترا ببینم و داغ ترا مایه اجر خویش بشمارم. عبدالله بن علی به میدان شتافت. هانی بن ثبت خضر می‌برد و حمله کرد و به قتلش رسانید.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۴۶۲، با اندک تفاوتی در متن) / متوفای ۳۸۱:

* متن عربی: … عن ثابت بن أبی صفیة قال: نظر سید العابدین علی بن الحسینc إلی عبید الله بن عباس بن علی بن أبی طالب فاستعبر ثم قال ما من‏ یوم‏ أشد علی‏ رسول اللهp من یوم أحد قتل فیه عمه حمزة بن عبد المطلب أسد الله و أسد رسوله و بعده یوم مؤتة قتل فیه ابن عمه جعفر بن أبی طالب ثم قالj و لا یوم کیوم الحسینj ازدلف علیه ثلاثون ألف رجل یزعمون أنهم من هذه الأمة کل یتقرب إلی الله عز و جل بدمه و هو بالله یذکرهم فلا یتعظون حتی قتلوه بغیا و ظلما و عدوانا ثم قالj رحم الله العباس فلقد آثر و أبلی و فدی أخاه بنفسه حتی قطعت یداه فأبدله الله عز و جل‏ بهما جناحین یطیر بهما مع الملائکة فی الجنة کما جعل لجعفر بن أبی طالب و إن للعباس عند الله تبارک و تعالی منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة.

* ترجمه صحتی: سرور عابدان، علی بن الحسینc امام سجادj نگاهی به عبیدالله، پسر ابوالفضل العباس، کرد و گریست. سپس گفت: بر رسول‌خداp، روزی سخت‌تر از روز جنگ احد نبود که در آن، عمویش حمزه بن عبدالمطلب، شیر خدا و شیر مرد رسول‌خدا، کشته شد و پس از آن سخت‌ترین روز پیامبر، روز جنگ مؤته بود که در آن، پسر عمویش، جعفر بن ابی‌طالب، کشته شد.سپس گفت: اما هرگز روزی، چون روز حسینj نباشد. در آن روز، سی هزار مرد بر او گرد آمدند که خود را از این امت می‌پنداشتند و همگی با ریختن خون او، به خدای عزوجل تقرب می‌جستند و او هر چه خدا را به یادشان می‌آورد، پندی نمی‌گرفتند، تا این که او را از سر عداوت و ستم و سرکشی کشتند. سپس گفت: خدا عباس را رحمت کناد که ایثار کرد، آزموده شد و جانش را فدای برادرش ساخت، تا آن‌جا که دو دستش از تن جدا شد و خدای عزیز و جلیل به جای دو دستش، به او دو بال داد تا با آن‌ها، در بهشت، همراه فرشته‌ها پرواز کند، همان طوری که برای جعفر بن ابی‌طالب (جعفر طیار) مقرر ساخت. به راستی که عباس را پیش خدای تبارک و تعالی، جایگاهی ویژه است که همه شهیدان در روز رستاخیز به آن غبطه می‌خورند و رشک می‌برند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص ۸۹ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و جاء شمر حتی وقف علی أصحاب الحسینj فقال أین بنو أختنا فخرج إلیه العباس و جعفر و عثمان بنو علی بن أبی‌طالبj فقالوا ما ترید فقال أنتم یا بنی أختی آمنون فقالت له الفتیة لعنک الله و لعن أمانک أ تؤمننا و ابن رسول الله لا أمان له …

* ترجمه رسولی: شمر آمده تا برابر همراهان حسینj ایستاد و گفت: فرزندان خواهر ما کجایند؟ (مقصودش چهار پسر ام‌البنین برادران حضرت سید الشهداء بود که چون مادرشان ام‌البنین از قبیله بنی‌کلاب بود و شمر نیز از آن قبیله بود از این رو آنان را خواهر زاده خطاب کرد) اباالفضل العباس و جعفر و عبدالله و عثمان فرزندان علی بن ابی‌طالبj بیرون آمده گفتند: چه می‌خواهی؟ گفت: شما ای خواهرزادگان در امانید، آن جوان‌مردان به او گفتند: خدا تو را و امانی که برای ما آوردهای لعنت کند، آیا به ما امان می‌دهی و فرزند رسول خدا امان ندارد؟

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص ۸۹ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … ثم نادی عمر بن سعد یا خیل الله ارکبی و أبشری فرکب الناس ثم زحف نحوهم بعد العصر و حسینj جالس أمام بیته محتب بسیفه إذ خفق برأسه علی رکبتیه و سمعت أخته الصیحة فدنت من أخیها فقالت یا أخی أ ما تسمع الأصوات قد اقتربت فرفع الحسینj رأسه فقال إنی رأیت رسول اللهp الساعة فی المنام فقال لی إنک تروح إلینا فلطمت أخته وجهها و نادت بالویل فقال لها لیس لک الویل یا أخیة اسکتی رحمک الله و قال له العباس بن علی رحمة الله علیه یا أخی أتاک القوم فنهض ثم قال یا عباس ارکب بنفسی أنت یا أخی حتی تلقاهم و تقول لهم ما لکم و ما بدا لکم و تسألهم عما جاء بهم. فأتاهم العباس فی نحو من عشرین فارسا فیهم زهیر بن القین و حبیب بن مظاهر فقال لهم العباس ما بدا لکم و ما تریدون قالوا جاء أمر الأمیر أن نعرض علیکم أن تنزلوا علی حکمه أو نناجزکم قال فلا تعجلوا حتی أرجع إلی أبی‌عبدالله فأعرض علیه ما ذکرتم فوقفوا و قالوا القه فأعلمه ثم القنا بما یقول لک فانصرف العباس راجعا یرکض إلی الحسینj یخبره الخبر و وقف أصحابه یخاطبون القوم و یعظونهم و یکفونهم عن قتال الحسین. فجاء العباس إلی الحسینj فأخبره بما قال القوم فقال ارجع إلیهم فإن استطعت أن تؤخرهم إلی الغدوة و تدفعهم عنا العشیة لعلنا نصلی لربنا اللیلة و ندعوه و نستغفره فهو یعلم أنی قد أحب الصلاة له و تلاوة کتابه و الدعاء و الاستغفار. فمضی العباس إلی القوم و رجع من عندهم و معه رسول من قبل عمر بن سعد یقول إنا قد أجلناکم إلی غد فإن استسلمتم سرحناکم إلی أمیرنا عبیدالله بن زیاد و إن أبیتم فلسنا تارکیکم و انصرف …

* ترجمه رسولی: همانا من رسول خداp را اکنون در خواب دیدم که به من فرمود: تو به نزد ما خواهی آمد، پس خواهرش (که این حرف را شنید) مشت به صورت زده فریاد کرد: وای، حسینj به او فرمود: خواهرم وای بر تو نیست، آرام و خموش باش خدایت رحمت کند، پس عباس پیش آمده عرض کرد: برادر جان لشکر به نزد تو آمد!؟ حضرت برخاسته به عباس فرمود: برادرم تو به جای من سوار شو (یا فرمود: جانم بقربانت سوار شو) و به نزد اینان برو و به ایشان بگو: چیست شما را و چه می‌خواهید و از سبب آمدن ایشان پرسش کن، پس عباس با گروهی حدود بیست نفر سوار که در میان ایشان بود زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر به نزد آن لشکر آمده عباس به آنان فرمود: چه می‌خواهید و چه اراده دارید؟ گفتند: دستور از امیر رسیده که به شما پیشنهاد کنیم به حکم او تن داده و تسلیم شوید یا با شما جنگ کنیم؟ فرمود: پس شتاب نکنید تا به نزد ابی‌عبدالله بروم و سخن شما را به عرض آن حضرت برسانم، آنان باز ایستاده گفتند: برو و این پیغام را به او برسان و هر پاسخی داد نیز به اطلاع ما برسان، پس عباس به تنهائی به نزد حسینj بازگشت که جریان را بعرض رساند و همراهان او (یعنی زهیر و حبیب و دیگران) آن‌جا در جلوی لشکر ایستاده با آن مردم سخن می‌گفتند و آنان را موعظه کرده اندرز می‌دادند و از جنگ با حسینj بازشان می‌داشتند، عباس به نزد حسینj آمده سخن لشکر را به آن حضرت گفت، حضرت فرمود: به نزد ایشان بازگرد و اگر می‌توانی تا فردا از ایشان مهلت بگیر و امشب ایشان را از ما باز گردان شاید ما امشب برای پروردگار خود نماز خوانده دعا کنیم و از او آمرزش خواهی نمائیم زیرا خدا خود می‌داند همانا من نماز و تلاوت کتابش قرآن و دعای بسیار و استغفار را دوست دارم، پس عباس به نزد آن لشکر آمد و با فرستاده عمر بن سعد بازگشت و آن فرستاده گفت: ما امشب تا فردا به شما مهلت دهیم، پس اگر تسلیم شدید شما را به نزد امیر عبیدالله بن زیاد خواهیم برد و گر نه دست از شما برنداریم (این پیغام را رسانید) و بازگشت.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص ۹۱ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … فجمع الحسینj أصحابه عند قرب المساء- قال علی بن الحسین زین العابدینc فدنوت منه لأسمع ما یقول لهم و أنا إذ ذاک مریض فسمعت أبی یقول لأصحابه أثنی علی الله أحسن الثناء و أحمده علی السراء و الضراء اللهم إنی أحمدک علی أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین و جعلت لنا أسماعا و أبصارا و أفئدة فاجعلنا من الشاکرین أما بعد فإنی لا أعلم أصحأباأوفی و لا خیرا من أصحابی و لا أهل بیت أبر و لا أوصل من أهل بیتی فجزاکم الله عنی خیرا ألا و إنی لأظن أنه آخر یوم لنا من هؤلاء ألا و إنی قد أذنت لکم فانطلقوا جمیعا فی حل لیس علیکم منی ذمام هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا. فقال له إخوته و أبناؤه و بنو أخیه و ابنا عبدالله بن جعفر لم نفعل ذلک لنبقی بعدک لا أرانا الله ذلک أبدا بدأهم بهذا القول العباس بن علی رضوان الله علیه و اتبعته الجماعة علیه فتکلموا بمثله و نحوه …

* ترجمه رسولی: حسینj نزدیکی‌های شب یاران خود را گرد آورد، علی بن الحسین زین‌العابدینj گوید: من در آن حال با این‌که بیمار بودم نزدیک شدم که ببینم پدرم به آنان چه می‌گوید، پس شنیدم رو به اصحاب کرده فرمود: سپاس کنم خدای را به بهترین سپاس‌ها و حمد کنم او را در خوشی و سختی، بار خدایا من سپاس گویم تو را بر این‌که ما را به نبوت گرامی داشتی و قرآن را به ما آموختی و در دین ما را دانا ساختی و گوش های شنوا و دیده های بینا و دل‌های آگاه به ما ارزانی داشتی، پس ما را از سپاس‌گزاران قرار ده، اما بعد همانا من یارانی باوفاتر از یاران خود سراغ ندارم و بهتر از ایشان نمی‌دانم و خاندانی نیکوکارتر و مهربان‌تر از خاندان خود ندیده‌ام، خدایتان از جانب من پاداش نیکو دهد … آگاه باشید همانا من دیگر گمان یاری کردن از این مردم ندارم، آگاه باشید من به همه شما رخصت رفتن دادم پس همه شما آزادانه بروید و بیعتی از من بگردن شما نیست و این شب که شما را گرفته فرصتی قرار داده آن را شتر خویش کنید (و بهر سو خواهید بروید)! برادران آن حضرت و پسرانش و برادرزادگان و پسران عبدالله بن جعفر گفتند: برای چه این کار را بکنیم (یا معنا اینست که ما این کار را نخواهیم کرد) برای اینکه پس از تو زنده باشیم؟ هرگز خداوند آن روز را برای ما پیش نیاورد و نخستین کس که این سخن را گفت: عباس بن علیc بود و دیگران نیز از او پیروی کرده چنین سخنانی گفتند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج۲ ، ص ۹۵ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و أصبح الحسین بن علیc فعبأ أصحابه بعد صلاة الغداة و کان معه اثنان و ثلاثون فارسا و أربعون راجلا فجعل زهیر بن القین فی میمنة أصحابه و حبیب بن مظاهر فی میسرة أصحابه و أعطی رایته العباس أخاه و جعلوا البیوت فی ظهورهم و أمر بحطب و قصب کان من وراء البیوت أن یترک فی خندق کان قد حفر هناک و أن یحرق بالنار مخافة أن یأتوهم من ورائهم …

* ترجمه رسولی: و چون صبح شد حسینj پس از نماز بامداد یاران خویش را برای جنگ به صف کرده ایشان را که سی و دو نفر سواره و چهل تن پیاده بودند ترتیب داد و زهیر بن قین را سمت راست لشکر و حبیب بن مظاهر را در سمت چپ و پرچم جنگ را به دست برادرش عباس سپرد و خیمه را در پشت سر قرار داده، اطراف آن را که پیش از آن خندق کنده بودند پر از هیزم و چوب نموده آتش زنند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص ۱۰۹ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … فلما رأی العباس بن علی رحمة الله علیه کثرة القتلی فی أهله قال لإخوته من أمه و هم عبدالله و جعفر و عثمان یا بنی أمی تقدموا حتی أراکم قد نصحتم لله و لرسوله فإنه لا ولد لکم فتقدم عبدالله فقاتل قتالا شدیدا فاختلف هو و هانئ بن ثبیت الحضرمی ضربتین فقتله هانئ لعنه الله و تقدم بعده جعفر بن علی رحمه الله فقتله أیضا هانئ و تعمد خولی بن یزید الأصبحی عثمان بن علی۰ و قد قام مقام إخوته فرماه بسهم فصرعه و شد علیه رجل من بنی‌دارم فاحتز رأسه …

* ترجمه رسولی: چون عباس بن علی بسیاری کشتگان خاندان آن حضرت را دید به برادران مادری خود که عبدالله و جعفر و عثمان بودند گفت: ای برادران من گام پیش نهید تا من ببینم شما را که برای خدا و رسولش خیرخواهی کردید زیرا شما فرزندی ندارید، پس عبداللهe پیش رفت و جنگ سختی کرد تا این‌که میان او و هانی بن شبیب حضرمی دو ضربت رد و بدل شد و هانی او را شهید کرد. آن‌گاه جعفر بن علی به جای برادر به میدان آمد او را نیز هانی کشت. عثمان بن علی به جای برادران آمد پس خولی بن یزید اصبحی تیری به او زده او را به زمین افکند و مردی از دارم بر او حمله کرده سرش را جدا کرد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص ۱۰۹ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و حملت الجماعة علی الحسینj فغلبوه علی عسکره و اشتد به العطش فرکب المسناة یرید الفرات و بین یدیه العباس أخوه فاعترضته خیل ابن سعد و فیهم رجل من بنی‌دارم فقال لهم ویلکم حولوا بینه و بین الفرات و لا تمکنوه من الماء فقال الحسینj اللهم أظمئه فغضب الدارمی و رماه بسهم فأثبته فی حنکه فانتزع الحسینj السهم و بسط یده تحت حنکه فامتلأت راحتاه بالدم فرمی به ثم قال: اللهم إنی أشکو إلیک ما یفعل بابن بنت نبیک ثم رجع إلی مکانه و قد اشتد به العطش و أحاط القوم بالعباس فاقتطعوه عنه فجعل یقاتلهم وحده حتی قتل …

* ترجمه رسولی: و در این حال لشکر بر حسینj حمله کرده همراهان او را از پای درآوردند و تشنگی بر آن حضرت سخت شد، پس آن جناب بر شتر مسناة سوار شده بسوی فرات براه افتاد و برادرش عباس نیز همراه او بود، پس سوارگان لشکر پسر سعد لعنه الله سر راه بر او گرفتند و مردی از بنی‌دارم در میان ایشان بود پس به لشگر گفت: وای بر شما میانه او و فرات حائل شوید و نگذارید به آب دسترسی پیدا کند، حسینj فرمود: بار خدایا این مرد را به تشنگی دچار کن! آن مرد دارمی ناپاک خشمگین شد و تیری به جانب آن حضرت پرتاب کرد آن تیر در زیر چانه آن حضرت فرو رفت، حسینj آن تیر را بیرون کشید و دست زیر چانه گرفت، پس دو مشت آن جناب پر از خون شد، خون‌ها را به هوا ریخت سپس فرمود: بار خدایا من به تو شکایت برم از آن‌چه این مردم در باره پسر دختر پیغمبرت رفتار کنند، آن‌گاه به جای خویش بازگشت و تشنگی سخت بر او غلبه کرده بود، از آن سو لشکر دور عباسj را گرفته به او حمله ور شدند و آن جناب به تنهائی با ایشان جنگ کرد تا کشته شد رحمة الله علیه.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص۱۱۴ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … دفنوا الحسینj حیث قبره الآن و دفنوا ابنه علی بن الحسین الأصغر عند رجلیه و حفروا للشهداء من أهل بیته و أصحابه الذین صرعوا حوله مما یلی رجلی الحسینj و جمعوهم فدفنوهم جمیعا معا و دفنوا العباس بن علیc فی موضعه الذی قتل فیه علی طریق الغاضریة حیث قبره الآن …

* ترجمه رسولی: حسینj را در همین جایی که اکنون قبر شریف او است دفن نموده و فرزندش علی بن الحسین اصغر را کنار پای آن حضرت و برای شهیدان دیگر از خاندان و یاران آن بزرگوار که اطرافش به زمین افتاده بودند گودالی در پائین پای حسینj کنده و همگی را گرد آورده در آنجا دفن کردند و عباس بن علیc را در همان جا که کشته شده بود سر راه غاضریه جایی که اکنون قبر او است دفن نمودند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج۲، ص ۱۲۶ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و هم کلهم مدفونون مما یلی رجلی الحسینj فی مشهده حفر لهم حفیرة و ألقوا فیها جمیعا و سوی علیهم التراب إلا العباس بن علی رضوان الله علیه فإنه دفن فی موضع مقتله علی المسناة بطریق الغاضریة و قبره ظاهر و لیس لقبور إخوته و أهله الذین سمیناهم أثر و إنما یزورهم الزائر من عند قبر الحسینj و یومئ إلی الأرض التی نحو رجلیه بالسلام …

* ترجمه رسولی: … و همگی ایشان در پائین پای حسینj دفن شدند و برای همه آن‌ها گودالی کنده و همگی را در آن دفن نمودند و خاک بر آنان ریختند جز عباس بن علیc که او را در همان جا که بر شتر مسناة کشته شده بود سر راه غاضریه دفن کردند و قبر او آشکار است و برای قبرهای برادران و خاندانش که نامشان بردیم هیچ گونه نشانه‌ای نیست جز این‌که زیارت کنندگان از پیش قبر حسینj آنان را زیارت کنند و به آن زمینی که پائین پای آن حضرت است اشاره کنند و بر آنان سلام کنند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۳- علی بن الحسین علیه‌السلام (مشهور به علی اکبر)

* الطبقات الکبری جلد۵، قسمت۱، ص ۴۷۰ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

*متن عربی: … و دعا رجل من أهل الشام. علی بن حسین الأکبر- و أمه. آمنة بنت أبی‌مرة بن عروة بن مسعود الثقفی. و أمها بنت أبی‌سفیان بن حرب فقال: إن لک بامیرالمؤمنین قرابة و رحما فإن شئت أمناک و امض حیث ما أحببت فقال: أما و الله لقرابة رسول اللهp کانت أولی أن ترعی من قرابة أبی‌سفیان. ثم کر علیه و هو یقول:

أنا علی بن حسین بن علی

نحن و بیت الله أولی بالنبی

من شمر و عمر و ابن الدعی

قال: و أقبل علیه رجل من عبدالقیس یقال له مرة بن منقذ بن النعمان. فطعنه. فحمل فوضع قریبا من أبیه. فقال له: قتلوک یا بنی. علی الدنیا بعدک العفاء . و ضمه أبوه إلیه حتی مات. فجعل الحسین یقول: اللهم دعونا لینصرونا فخذلونا و قتلونا. اللهم فاحبس عنهم قطر السماء و أمنعهم برکات الأرض فإن متعتهم إلی حین ففرقهم شیعا و اجعلهم طرائق قددا. و لا ترضی الولاة عنهم أبدا. و جاء صبی من صبیان الحسین یشتد حتی جلس فی حجر الحسین. فرماه رجل بسهم فأصاب ثغرة نحره فقتله. فقال الحسین: اللهم إن کنت حبست عنا النصر فاجعل ذلک لما هو خیر فی العاقبة و انتقم لنا من القوم الظالمین …

* ترجمه پاینده: مردی از شامیان، علی‌اکبر پسر حسینj را که مادرش آمنه دختر ابی‌مرة بن عروة بن مسعود ثقفی بود و مادر آمنه دختر ابوسفیان بن حرب بوده است فراخواند یعنی حضرت علی‌اکبر نوه عمه یزید بوده است؟! و گفت: تو را با امیرالمؤمنین خویشاوندی نزدیک و پیوند است اگر می‌خواهی امانت می‌دهیم و در زینهاری هر کجا می‌خواهی برو. علی‌اکبر پاسخ داد که خویشاوندی نزدیک با رسول خدا برای رعایت شایسته‌تر از خویشاوندی ابوسفیان است و سپس بر او حمله کرد و این رجز را می‌خواند: من علی پسر حسین پسر علی‌ام، سوگند به خانه خدا که ما از شمر و عمر بن سعد و پسر زیاد به پیامبر سزاوارتریم. گوید: مردی از قبیله عبدالقیس به نام مرة بن منقذ بن نعمان بر علی‌اکبر حمله کرد و بر او نیزه زد. علی‌اکبر را که سخت زخمی بود از زمین برداشتند و نزدیک پدر بردند، حسین فرمود: پسرم تو را کشتند؟ پس از تو خاک بر سر این جهان باد و او را در آغوش کشید تا درگذشت. در این هنگام حسینj به پیشگاه کردگار چنین عرضه داشت: پروردگارا ما را فراخواندند که یاری دهند نه تنها یاری ندادند که کشتند، پروردگارا! باران آسمان را از ایشان باز دار و آنان را از برکت‌های زمین محروم دار و اگر ایشان را روزگاری مهلت و نعمت می‌دهی پراکنده‌شان ساز و گروه گروه فرمای و والیان را از آنان هرگز خشنود مدار.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الطبقات الکبری جلد۵، قسمت۱، ص ۴۶۳ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و بلغ الحسین قتل مسلم و هانئ فقال له ابنه علی الأکبر: یا أبه ارجع فإنهم أهل … و غدرتهم و قلة وفائهم و لا یفون لک بشیء. فقالت بنو عقیل لحسین: لیس هذا بحین رجوع. و حرضوه علی المضی. فقال حسین لأصحابه: قد ترون ما یأتینا و ما أری القوم إلا سیخذلوننا فمن أحب أن یرجع فلیرجع. فانصرف عنه من صاروا إلیه فی طریقه و بقی فی أصحابه الذین خرجوا معه من مکة و نفیر قلیل من صحبه فی الطریق . فکانت خیلهم اثنین و ثلاثین فرسا…

* ترجمه پاینده: هنگامی که خبر کشته شدن مسلم و هانی به حسینj رسید، پسرش علی‌اکبر گفت: پدر جان! برگرد که کوفیان اهل کدورت و مکر و بی‌وفایند و برای تو وفاداری نخواهند کرد. فرزندان عقیل به حسین گفتند: اینک هنگام بازگشت نیست و او را به حرکت تشویق کردند. حسینj به یاران خود فرمود: خود می‌بینید که برای ما چه پیش آمده است و من این قوم را چنین می‌بینم که ما را به زودی خوار می‌سازند و یاری نخواهند داد، هر کس دوست می‌دارد که برگردد برود. در این هنگام کسانی که میان راه به حسین پیوسته بودند برگشتند و او همراه همان یارانی که از مکه با او بیرون آمده بودند و تنی چند از پیوستگان میان راه باقی ماند و شمار اسب های ایشان فقط سی و دو اسب بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۶ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … فکان أول من تقدم منهم، فقاتل علی بن الحسین و هو علی الاکبر، فلم یزل یقاتل حتی قتل، طعنه مره بن منقذ العبدی، فصرعه و أخذته السیوف فقتل …

* ترجمه مهدوی: نخستین کس از ایشان که به میدان رفت و جنگ کرد علی بن حسین که همان علی‌اکبر است بود و همواره پیکار کرد تا شهید شد مرة بن منقذ عبدی بر او نیزه زد و او را بر زمین انداخت و سپس شمشیرها او را فروگرفت و شهید شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الیعقوبی، ج،۲ ص ۲۴۶ / متوفای بعد از ۲۹۲:

*متن عربی: … و کان للحسین من الولد: علی الأکبر، لا بقیة له، قتل بالطف و أمه لیلی بنت أبی‌مرة بن عروة بن مسعود الثقفی و علی الأصغر و أمه حرار بنت یزدجرد و کان الحسین سماها غزالة …

* ترجمه آیتی: فرزندان حسینj عبارت بودند از: علی‌اکبر که فرزندی از وی نماند و در کربلا کشته شد و مادرش: لیلی دختر ابومرة بن عروة بن مسعود ثقفی است و علی‌اصغر که مادرش: حرار دختر یزدجرد است و حسین او را غزاله نامید.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۴۶ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … و کان أول قتیل من بنی أبی‌طالب یومئذ علی الاکبر بن الحسین بن علی و أمه لیلی ابنه أبی‌مره بن عروه بن مسعود الثقفی و ذلک انه أخذ یشد علی الناس و هو یقول: انا علی بن حسین بن علی نحن و رب البیت اولی بالنبی تالله لا یحکم فینا ابن الدعی. قال: ففعل ذلک مرارا، فبصر به مره بن منقذ بن النعمان العبدی ثم اللیثی، فقال: علی اثام العرب ان مر بی یفعل مثل ما کان یفعل ان لم اثکله أباه، فمر یشد علی الناس بسیفه، فاعترضه مره بن منقذ، فطعنه فصرع و احتوله الناس فقطعوه بأسیافهم. قال أبومخنف: حدثنی سلیمان بن أبی‌راشد، عن حمید بن مسلم الأزدی، قال: سماع اذنی یومئذ من الحسین یقول: قتل الله قوما قتلوک یا بنی! ما اجراهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمه الرسول! علی الدنیا بعدک العفاء. قال: و کأنی انظر الی امراه خرجت مسرعة کأنها الشمس الطالعه تنادی: یا اخیاه! و یا بن اخیاه! قال: فسالت علیها، فقیل: هذه زینب ابنه فاطمه ابنه رسول الله ص، فجاءت حتی اکبت علیه، فجاءها الحسین فاخذ بیدها فردها الی الفسطاط و اقبل الحسین الی ابنه و اقبل فتیانه الیه، فقال: احملوا أخاکم، فحملوه من مصرعه حتی وضعوه بین یدی الفسطاط الذی کانوا یقاتلون امامه…

* ترجمه پاینده: نخستین کس از فرزندان ابی‌طالب که آن روز کشته شد علی‌اکبر پسر حسین بود که مادرش لیلی دختر ابومرة بن عروة ثقفی بود وی حمله آغاز کرد و رجزی به این مضمون می‌خواند: من علی‌ام، پسر حسین بن علی به پروردگار کعبه که ما به پیمبر نزدیک‌تریم به خدا پسر بی‌پدر درباره ما حکم نکند. گوید: این کار را چند بار کرد. مرة بن منقذ عبدی او را بدید و گفت: بزرگ‌ترین گناهان عرب به گردن من باشد اگر بر من بگذرد و چنین کند و پدرش را عزادار نکنم. گوید: بار دیگر علی‌اکبر بیامد و با شمشیر به کسان حمله می‌برد، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و ضربتی به او زد که بیفتاد و کسان اطرافش را گرفتند و با شمشیر پاره پاره‌اش کردند. حمید بن مسلم ازدی گوید: به گوش خودم شنیدم که حسین می‌گفت: پسرکم، خدای قومی را که ترا کشتند، بکشد، نسبت به خدا و شکستن حرمت پیمبر چه جسور بودند، از پس تو دنیا گو مباش. گوید: گویی می‌بینم زنی شتابان در آمد که گفتی خورشید طالع بود و فریاد می‌زد: ای برادرکم، ای برادرزاده‌ام! گوید: پرسش کردم گفتند: این زینب دختر فاطمه دختر پیمبر خدا است. گوید: پس بیامد و بر پیکر وی افتاد، حسین بیامد و دست او را گرفت و سوی خیمه‌گاه برد، آن‌گاه حسین به طرف فرزند خویش رفت، غلامانش نیز بیامدند که گفت: برادرتان را بردارید. پس او را از محل کشته شدنش ببردند و رو به روی خیمه‌گاهی نهادند که مقابل آن جنگ می‌کردند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الفتوح، ج۵، ص ۱۱۴ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … ثم تقدم من بعده علی بن الحسین بن علی۰ و هو یومئذ ابن ثمانی عشرة سنة، فتقدم نحو القوم و رفع الحسین شیبته نحو السماء و قال: اللهم اشهد علی هؤلاء القوم! فقد برز إلیهم غلام أشبه القوم خلقا و خلقا و منطقا برسولک محمد صلی الله علیه و سلم، فامنعهم برکات الأرض، فإن متعتهم إلی حین ففرقهم فرقا و اقطعهم قطعا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض الولاة عنهم أبدا، فإنهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا یقاتلوننا. قال: ثم صاح الحسین بعمر بن سعد فقال: ما لک قطع الله رحمک و لا بارک لک فی أمرک و سلط علیک بعدی من یقتلک علی فراشک، کما قطعت رحمی و لم تحفظ قرابتی من محمد صلی الله علیه و سلم. ثم رفع الحسین صوته و قرأ إن الله اصطفی آدم و نوحا و آل إبراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم. قال: ثم تقدم علی بن الحسین بن علیc و هو یقول:

أنا علی بن الحسین بن علی

من عصبة جد أبیهم النبی

و الله لا یحکم فینا ابن الدعی

أطعنکم بالرمح حتی ینثنی

أضربکم بالسیف أحمی عن أبی

ضرب غلام علوی قرشی

ثم حمل۰، فلم یزل یقاتل حتی ضج أهل الشام من یده و من کثرة من قتل منهم، فرجع إلی أبیه و قد أصابته جراحات کثیرة، فقال: یا أبة! العطش قد قتلنی و ثقل الحدید قد أجهدنی، فهل إلی شربة من الماء سبیل. قال: فبکی الحسین ثم قال: یا بنی! قاتل قلیلا فما أسرع ما تلقی جدک محمدا صلی الله علیه و سلم فیسقیک بکأسه الأوفی! قال: فرجع علی بن الحسین إلی الحرب و هو یقول:

الحرب قد بانت لها حقائق

و ظهرت من بعدها مصادق

و الله رب العرش لا نفارق

جموعکم أو تغمدوا البوارق

ثم حمل، فلم یزل یقاتل حتی قتل رحمه الله…

* ترجمه مستوفی: پس، علی بن حسین بن علی روی بدان قوم آورد. او جوانی هجده ساله بود که بر آن قوم حمله کرد. حسین بن علی چون پسر خویش علی‌اکبر را دید که با آن قوم جنگ می‌کرد، دل او در اضطراب آمد و چشم او گریان شده دست بر آسمان آورده گفت: أللهم اشهد علی هؤلاء القوم. یعنی ای بار خدای، بر این قوم گواه باش. این ساعت کودکی با این گروه بی‌باک مقاومت می‌کند که در خلق و خوی و منطق و شکل هیچ کس به رسول تو چنان نمی‌ماند که او. ای بار خدای، باران آسمان و برکات زمین از این فاسقان باز دار و ایشان را در روی زمین متفرق گردان و از زنان و فرزندان برخورداری مده. پس، آواز برداشت و عمر سعد را بخواند و او را گفت: خدای تعالی رحم تو بریده کناد و بر تو کس مسلط کناد که تو را در جامه خواب بگیرد و بکشد. پس، به آواز بلند این آیه از قرآن بخواند: إن الله اصطفی آدم و نوحا و آل إبراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم. پس، علی بن الحسین بن علی با آن قوم ظالم جنگ می‌کرد و حمله های متواتر می‌نمود تا عدد کشتگان او به یک صد و بیست نفر رسید که آن قوم به فریاد آمده، او را چند زخم گران برساندند. عطش بر او غالب گشته بازگشت و پیش پدر آمده گفت: یا أبه، العطش العطش، از تشنگی هلاک می‌شوم. هیچ شربتی آب هست که به من دهند تا روی به این فسقه فجره آرم و دمار از ایشان برآرم؟ امیرالمؤمنین حسینj بگریست و گفت: ای جان پدر، احوال بر تو پوشیده نیست. صبر کن که همین ساعت از دست جد خویش سیراب شوی. پس، علی بن حسین بازگشت و با لب تشنه بر سر جنگ شده بر آن قوم می‌زد و می‌کشت تا شهید شد رحمة الله علیه.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* مروج الذهب، ج۳، ص۶۱ / المسعودی، متوفای ۳۴۶:

* متن عربی: … و کان جمیع من قتل مع الحسین فی یوم عاشوراء بکربلاء سبعة و ثمانین، منهم ابنه علی بن الحسین الأکبر و کان یرتجز و یقول:

أنا علی بن الحسین بن علی

نحن و بیت الله أولی بالنبی

تالله لا یحکم فینا ابن الدعی‏ …

* ترجمه پاینده: هشتاد و هفت تن بودند، یکی از آن‌ها علی‌اکبر بود و رجزی بدین مضمون می‌خواند: من علی بن حسین بن علی هستم. قسم بخدا قرابت ما به پیمبر از همه بیشتر است. به خدا پسر مدعی نسب بر ما حکومت نخواهد کرد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۸۶ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و علی بن الحسین و هو علی الأکبر و لا عقب له و یکنی أباالحسن و أمه لیلی بنت أبی‌مرة بن عروة بن مسعود الثقفی و أمها میمونة بنت أبی‌سفیان بن حرب [بن أمیة و تکنی أم شیبة و أمها بنت أبی‌العاص بن أمیة] و هو أول من قتل فی الواقعة. و إیاه عنی معاویة فی الخبر الذی حدثنی به محمد بن محمد بن سلیمان، قال: حدثنا یوسف بن موسی القطان، قال: حدثنا جریر، عن مغیرة، قال: قال معاویة: من أحق الناس بهذا الأمر؟ قالوا: أنت، قال: لا، أولی الناس بهذا الأمر علی بن الحسین بن علی، جده رسول اللهm و فیه شجاعة بنی‌هاشم و سخاء بنی‌أمیة و زهو ثقیف. و قال یحیی بن الحسن العلوی: و أصحابنا الطالبیون یذکرون أن المقتول لأم ولد و أن الذی أمه لیلی هو جدهم، حدثنی بذلک أحمد بن سعید عنه. و حدثنی أحمد بن سعید، عن یحیی، عن عبیدالله بن حمزة، عن الحجاج بن المعتمر الهلالی، عن أبی‌عبیدة و خلف الأحمر: أن هذه الأبیات قیلت فی علی بن الحسین الأکبر:

لم تر عین نظرت مثله

من محتف یمشی و من ناعل

یغلی نئی اللحم حتی إذا

أنضج لم یغل علی الآکل

کان إذا شبت له ناره

أوقدها بالشرف القابل

کیما یراها بائس مرمل

أو فرد حی لیس بالآهل

أعنی ابن لیلی ذا الثدی و الندی

أعنی ابن بنت الحسب الفاضل

لا یؤثر الدنیا علی دینه

و لا یبیع الحق بالباطل

و ولد علی بن الحسین فی خلافة عثمان. و قد روی عن جده علی بن أبی‌طالب و عن عائشة أحادیث کرهت ذکرها فی هذا الموضع لأنها لیست من جنس ما قصدت له …

* ترجمه فاضل: علی بن الحسین. معروف به اکبرکنیه‌اش ابوالحسن بود. مادرش دختر ابومره بن عروه بن مسعود ثقفی بود که لیلی نامیده می‌شد. مادر ابن لیلی میمونه دختر ابوسفیان بن حرب بود که به ام‌شیبه شهرت داشت و مادر میمونه دختر ابولعاص بن امیه بود. بنابر این لیلی دختر ابومره خواهر زاده معاویه بن ابی‌سفیان بود. به همین جهت روزی معاویه در محفل خود گفت: چه کسی امروز به مسند خلافت برازنده و سزاوار است. همه گفتند تو. اما معاویه گفت: نه. از من سزاوارتر علی بن الحسین است که جدش رسول اکرمp است. او است که شجاعت بنی‌هاشم و سخاوت بنی‌امیه و مناعت ثقیف را یک جا در وجود خود کرده است. علی بن الحسین الاکبر نخستین مبارز است که در واقعه ای طف به قتل رسیده است. یحیی بن حسن علوی می‌گوید: آن کس که در واقعه کربلا پیش از همه به شهادت رسید مادرش کنیز بود یعنی علی بن الحسین. که مادرش لیلی بود نبود. خلف بن احمر می‌گوید: این قطعه منظوم در وصف علی بن الحسین اکبر انشا شده سراینده اش مجهول است.

لم تر عین نطرت مثله

من محتف یمشی وس ناعل

هیچ چشم بینا هرگز نظیر او را نبیند. خواه آن بیننده پا برهنه باشد و خواه پا پوشیده

اعنی بن نیلی ذا العلی و لندی

اعنی بن بنت الحسب الفاضل

یعنی پسر لیلی که شکوهمند و کریم است یعنی پسر آن زن که نژاد خردمند دارد

علی بن الحسین در خلافت عثمان بن عفان به دنیا آمد. علی بن الحسین از جدش علی امیرالمؤمنین و عایشه احادیثی روایت کرده است ولی من دوست نمی دارم آن روایات را در این کتاب باز گویم زیرا هدف ما از این تألیف روایت احادیث نیست.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۶۲، با اندک تفاوتی در متن) / متوفای ۳۸۱:

* متن عربی: … و برز من بعده علی بن الحسینc فلما برز إلیهم‏ دمعت‏ عین‏ الحسین‏j فقال اللهم کن أنت الشهید علیهم فقد برز إلیهم ابن رسولک و أشبه الناس وجها و سمتا به فجعل یرتجز و هو یقول

أنا علی بن الحسین بن علی‏

نحن و بیت الله أولی بالنبی‏

أ ما ترون کیف أحمی عن أبی‏فقتل منهم عشرة ثم رجع إلی أبیه فقال یا أبت العطش فقال له الحسینj صبرا یا بنی یسقیک جدک بالکأس الأوفی فرجع فقاتل حتی قتل منهم أربعة و أربعین رجلا ثم قتل‏ …

* ترجمه صحتی: پس از عبدالله بن مسلم، علی‌اکبر، پسر امام حسینj به مبارزه برخاست، وقتی که به سوی دشمن می‌رفت، اشک از چشم حسینj جاری شد و گفت: بار پروردگارا، تو خود گواه باش که کسی به جنگ آن‌ها رفت که فرزند پیامبرت و همانندترین مردم به او در صورت و سیرت است. علی‌اکبر، در رجزی که می‌خواند چنین می‌گفت: من علی، پسر حسین بن علی هستم، به خانه خدا سوگند که ما به پیامبر، سزاوارتریم. آیا نمی‌بینید که چگونه از پدرم حمایت می‌کنم.پس از آن که ده نفر از آن‌ها را کشت، پیش پدرش برگشت و گفت:پدرجان! عطش…، امام حسینj گفت: پسرم بردبار باش که جدم رسول خدا تو را از جامی لبالب سیراب سازد. علی‌اکبر به آوردگاه بازگشت و جنگید، تا این که چهل و چهار مرد از آن‌ها را کشت و سپس خود کشته شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج۲، ص ۱۰۶ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … فتقدم ابنه علی بن الحسینc و أمه لیلی بنت أبی‌مرة بن عروة بن مسعود الثقفی و کان من أصبح الناس وجها و له یومئذ بضع عشرة سنة فشد علی الناس و هو یقول

أنا علی بن الحسین بن علی

نحن و بیت الله أولی بالنبی

تالله لا یحکم فینا ابن الدعی

أضرب بالسیف أحامی عن أبی

ضرب غلام هاشمی قرشی

ففعل ذلک مرارا و أهل الکوفة یتقون قتله فبصر به مرة بن منقذ العبدی فقال علی آثام العرب إن مر بی یفعل مثل ذلک إن لم أثکله أباه فمر یشد علی الناس کما مر فی الأول فاعترضه مرة بن منقذ فطعنه فصرع و احتواه القوم فقطعوه بأسیافهم فجاء الحسینj حتی وقف علیه فقال قتل الله قوما قتلوک یا بنی ما أجرأهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول و انهملت عیناه بالدموع ثم قال علی الدنیا بعدک العفاءو خرجت زینب أخت الحسین مسرعة تنادی یا أخیاه و ابن أخیاه و جاءت حتی أکبت علیه فأخذ الحسین برأسها فردها إلی الفسطاط و أمر فتیانه فقال احملوا أخاکم فحملوه حتی وضعوه بین یدی الفسطاط الذی کانوا یقاتلون أمامه …

* ترجمه رسولی: پس فرزندش علی بن الحسینc پیش آمد و مادرش لیلی دختر ابی‌قرة بن عروة بن مسعود ثقفی بود و از زیباترین مردم آن زمان بود و در آن روز نوزده سال داشت پس حمله افکند و می‌گفت: منم علی فرزند حسین بن علی، به خانه خدا سوگند ما سزاوارتر به پیغمبر هستیم. بخدا سوگند پسر زنا زاده در باره ما حکومت نخواهد کرد، با شمشیر شما را می‌زنم و از پدر خویش دفاع می‌کنم. (شمشیر می‌زنم) شمشیر زدن جوانی هاشمی و قرشی. پس چند بار چنین حمله افکند و مردم کوفه از کشتن او خودداری می‌کردند، مرة بن منقذ عبدی گفت: گناه عرب بگردن من باشد اگر این جوان بر من بگذرد و چنین حمله افکند و من داغ مرگش را بر دل پدرش ننهم، پس هم‌چنان که حمله افکند مرة بن منقذ سر راه بر او گرفت و با نیزه او را بزد آن جناب به زمین افتاده و آن بی‌شرم مردم گرد او را گرفته با شمشیرهای خود پاره پاره‌اش کردند، حسینj آمد تا بر سر آن جوان ایستاده فرمود: خدا بکشد مردمی که تو را کشتند ای پسرم، چه بسیار این مردم بر خدا و بر دریدن حرمت رسولp بی‌باک گشته‌اند و اشک از دیدگان حق بینش سرازیر شد، سپس فرمود: پس از تو خاک بر سر دنیا! در این حال زینب خواهر حسینj از خیمه بیرون دویده فریاد میزد: ای برادرم و ای فرزند برادرم! و شتابان آمد تا خود را بروی آن جوان انداخت، حسینj سر خواهر را بلند کرده او را به خیمه بازگرداند و به جوانان خود فریاد زد: برادرتان را بردارید، پس جوانان آمده او را برداشتند تا جلوی خیمه که پیش روی آن جنگ می‌کردند بر زمین نهادند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۴- قاسم بن الحسن المجتبی علیه‌السلام

* الطبقات الکبری، جلد ۵، قسمت ۱، ص ۴۷۱ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … قال: و خرج القاسم بن حسن بن علی و هو غلام علیه قمیص و نعلان. فانقطع شسع نعله الیسری. فحمل علیه عمرو بن سعید الأزدی فضربه. فسقط و نادی: یا عماه. فحمل علیه الحسین فضربه فاتقاها بیده فقطعها من المرفق فسقط و جاءت خیل الکوفیین لیحملوه و حمل علیهم الحسین فجالوا و وطئوه حتی مات. و وقف الحسین علی القاسم فقال: عز علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک. أو یجیبک فلا ینفعک. یوم کثر واتره و قل ناصره. و بعدا لقوم قتلوک. ثم أمر به فحمل و رجلاه تخطان فی الأرض حتی وضع مع علی بن حسین …

* ترجمه مهدوی: گوید: قاسم بن حسن بن علی که نوجوانی بود و پیراهن بر تن داشت و کفش معمولی بر پا و بند کفش چپ او پاره شده بود به میدان رفت. عمرو بن سعید ازدی بر او حمله برد و شمشیری بر او زد که بر زمین افتاد و بانگ برداشت که ای عمو جان! حسین بر آن مرد حمله کرد و شمشیر بر او زد. عمرو بن سعید دست خود را سپر قرار داد و ضربت حسین دست او را از آرنج جدا کرد و آن مرد بر زمین افتاد. گروهی از سواران کوفه برای بردن عمرو آمدند که حسین بر آنان حمله کرد و آنان به جست و خیز پرداختند و پیکر قاسم را چندان کوفتند که درگذشت. حسینj بر بالین قاسم ایستاد و فرمود: بسیار بر عمویت گران است که او را فراخوانی و نتواند اجابت کند یا اجابت کند و سودی نداشته باشد، آن هم به گاهی که خون‌خواهان او بسیار و یارانش اندک‌اند. آنان که تو را کشتند از رحمت خدا دور باشند. آن گاه فرمان داد پیکر قاسم را برداشتند و در حالی که پاهایش بر زمین کشیده می‌شد بردند و کنار پیکر علی‌اکبر نهادند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

*‌ الأخبار الطوال، ص ۲۵۷ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … ثم قتل القاسم بن الحسن بن علی بن أبی‌طالب، ضربه عمرو بن سعد بن مقبل الأسدی …

* ترجمه مهدوی: پس از او قاسم پسر امام حسنj با شمشیر عمرو بن سعد بن مقبل اسدی شهید شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۴۷ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … حمید بن مسلم، قال: خرج إلینا غلام کان وجهه شقه قمر، فی یده السیف، علیه قمیص و إزار و نعلان قد انقطع شسع أحدهما، ما انسی انها الیسری، فقال لی عمرو ابن سعد بن نفیل الأزدی: و الله لاشدن علیه، فقلت له: سبحان الله! و ما ترید الی ذلک! یکفیک قتل هؤلاء الذین تراهم قد احتولوهم، قال: فقال: و الله لاشدن علیه، فشد علیه فما ولی حتی ضرب راسه بالسیف، فوقع الغلام لوجهه، فقال: یا عماه! قال: فجلی الحسین کما یجلی الصقر، ثم شد شده لیث غضب، فضرب عمرا بالسیف، فاتقاه بالساعد، فأطنها من لدن المرفق، فصاح، ثم تنحی عنه و حملت خیل لأهل الکوفه لیستنقذوا عمرا من حسین، فاستقبلت عمرا بصدورها، فحرکت حوافرها و جالت الخیل بفرسانها علیه، فوطئته حتی مات و انجلت الغبره، فإذا انا بالحسین قائم علی راس الغلام و الغلام یفحص برجلیه و حسین یقول: بعدا لقوم قتلوک و من خصمهم یوم القیامه فیک جدک! ثم قال: عز و الله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک، او یجیبک ثم لا ینفعک! صوت و الله کثر واتره و قل ناصره ثم احتمله فکأنی انظر الی رجلی الغلام یخطان فی الارض، سنه ۶۱ و قد وضع حسین صدره علی صدره، قال: فقلت فی نفسی: ما یصنع به! فجاء به حتی القاه مع ابنه علی بن الحسین و قتلی قد قتلت حوله من اهل بیته، فسالت عن الغلام، فقیل: هو القاسم بن الحسن بن علی بن أبی‌طالب …

* ترجمه پاینده: حمید بن مسلم گوید: پسری سوی ما آمد که گویی چهره‌اش پاره ماه بود، شمشیری به دست داشت و پیراهن و تنبان داشت و نعلینی به پا که بند یکی از آن پاره بود. هر چه را فراموش کنم این را فراموش نمی‌کنم که بند چپ بود. گوید: عمر بن سعد بن نفیل ازدی به من گفت: به خدا به او حمله می‌برم. گفتمش: سبحان الله، از این کار چه می‌خواهی؟ کشته شدن همین کسان که می‌بینی در میانشان گرفته‌اند ترا بس. گفت: به خدا به او حمله می‌برم و حمله برد و پس نیامد تا سر او را با شمشیر بزد که پسر به رو در افتاد و گفت: عمو جانم. گوید: حسین چون عقاب برجست و همانند شیری خشمگین حمله آورد و عمر را با شمشیر بزد که دست خود را حایل شمشیر کرد که از زیر مرفق قطع شد و بانگ زد و عقب رفت. گوید: تنی چند از سواران مردم کوفه حمله آوردند که عمر را از دست حسین رهایی دهند، اسبان رو به عمر آورد و سم‌های آن به حرکت آمد و اسبان و سواران جولان کردند و او را لگدمال کردند تا جان داد. وقتی غبار برفت حسین را دیدم که بر سر پسر ایستاده بود و پسر با دو پای خویش زمین را می‌خراشید و حسین می‌گفت: ملعون باد قومی که ترا کشتند! به روز رستاخیز جد تو از جمله دشمنان آن‌ها خواهد بود. آن‌گاه گفت: به خدا برای عمویت گران است که او را بخوانی اما جوابت ندهد یا جوابت دهد اما صدایی سودت ندهد، به خدا دشمنش بسیار است و یاورش اندک. گوید: آن‌گاه وی را برداشت، دو پای پسر را دیدم که روی زمین می‌کشید و حسین سینه به سینه وی نهاده بود. گوید: با خودم گفتم: او را چه می‌کند؟ وی را ببرد و با پسرش علی‌اکبر و دیگر کشتگان خاندانش که اطراف وی بودند به یک‌جا نهاد. گوید: درباره پسر پرسش کردم، گفتند: وی قاسم بن حسن بن علی بن ابی‌طالب بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۹۲ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و القاسم بن الحسن بن علی بن أبی‌طالب و هو أخو أبی‌بکر بن الحسن المقتول قبله لأبیه و أمه. حدثنی أحمد بن عیسی، قال: حدثنا الحسین بن نصر، قال: حدثنا أبی، قال: حدثنا عمر بن سعد، عن أبی‌مخنف، عن سلیمان بن أبی‌راشد، عن حمید بن مسلم، قال : خرج إلینا غلام کأن وجهه شقة قمر، فی یده السیف و علیه قمیص و إزار و نعلان قد انقطع شسع أحدهما، ما أنس أنها الیسری، فقال عمرو بن سعید بن نفیل الأزدی: و الله لأشدن علیه، فقلت له: سبحان الله و ما ترید إلی ذلک، یکفیک قتله هؤلاء الذین تراهم قد احتوشوه من کل جانب، قال: و الله لأشدن علیه، فما ولی وجهه حتی ضرب رأس الغلام بالسیف، فوقع الغلام لوجهه و صاح: یا عماه. قال: فو الله لتجلی الحسین کما یتجلی الصقر، ثم شد شدة اللیث إذا غضب، فضرب عمرا بالسیف فاتقاه بساعده فأطنها من لدن المرفق، ثم تنحی عنه و حملت خیل عمر بن سعد فاستنقذوه من الحسین و لما حملت الخیل استقبلته بصدورها و جالت، فتوطأته، فلم یرم حتی مات- لعنه الله و أخزاه- فلما تجلت الغبرة إذا بالحسین علی رأس الغلام و هو یفحص برجلیه و حسین یقول: بعدا لقوم قتلوک، خصمهم فیک یوم القیامة رسول اللهm ثم قال: عز علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک، أو یجیبک ثم لا تنفعک إجابته یوم کثر واتره و قل ناصره، ثم احتمله علی صدره و کأنی أنظر إلی رجل ی الغلام تخطان فی الأرض، حتی ألقاه مع ابنه علی بن الحسین، فسألت عن الغلام، فقالوا: هو القاسم بن الحسن، بن علی بن أبی‌طالب صلوات الله علیهم أجمعین …

* ترجمه فاضل: و قاسم بن حسن بن علی بن ابی‌طالب وی با ابوبکر بن حسن از یک مادر به دنیا آمده بود. حمید بن مسلم می‌گوید: در واقعه طف جوان نوسالی از سپاه حسین بن علی به میدان آمد که چهره‌اش هم‌چون پاره ماه می‌درخشید. شمشیر به دست داشت. پیراهن دراز پوشیده بود. من نعلین پایش را می‌دیدم. بند یکی از لنگه‌های نعلینش گسیخته بود. هرگز فراموش نمی‌کنم که آن لنگه، لنگه چپش بود. عمرو بن سعد بن نفیل از وی گفت به خدا بر این پسر حمله می‌کنم. گفتم پناه بر خدا. این چه هوسی است به دلت افتاده. انبوه لشکر کارش را خواهند ساخت. مگر نمی‌بینی از چهار طرف دورش را گرفته‌اند. دوباره گفت به خدا بر او حمله خواهم آورد. هنوز به خود نچرخیده بود که عمرو بن سعید ضربه خود را بر فرقش فرود آورد. آن جوان نوسال به رو بر خاک افتاد و فریاد کشید: یا عماه به خدا حسین بن علی را دیدم که هم‌چون بازی که بر شکار خود فرود می‌آید به سوی سپاه کوفه بال کشید و بعد مانند شیر خشمناک بر نیروی ما حمله ور شد. عمرو بن سعید که هدف حمله او بود بازوی خود را سپر قرار داد تا از شمشیر حسین بن علی جان بدر برد بازویش گمان دارم از آرنج قطع شد خود را کنار کشید. سپاه کوفه جنبیدند و عمرو بن سعید را از چنگ حسین نجات دادند اما این تلاش بکار عمرو نیامد زیرا هنگامی که اسواران عمرو بن سعد یورش بردند عمرو بن سعید در زیر سم اسب‌ها جان سپرد لعنه الله و اخزاه پس از چندی که غبار میدان فرو نشست حسین را دیده‌ایم که بر بالین آن پسر جوان ایستاده و او پاشنه‌های خود را بر زمین می‌سابد. آن پسر جوان جان می‌داد و حسین بن علی می‌گفت. بعدا لقوم قتلوک: خصمهم فیک یوم القیامة رسول اللهp بر عم تو بسیار دشوار است که او را بخوانی و نتواند به ندای تو پاسخ گوید یا به تو پاسخ دهد اما آن پاسخ ترا سودی نبخشید. در یک چنین روز که دشمنان او بسیار و یاران او اندک باشند. و بعد خم شد و آن نعش خونین را به آغوش کشید و از زمین برش داشت: انگار هم اکنون می‌بینم که پاهای این کودک بر زمین کشیده می‌شد. دیده‌ایم که این جنازه را در کنار فرزند خود علی بر خاک خوابانید. پرسیدم نام این پسر چه بود؟ گفتند: قاسم بن الحسن بن علی صلوات الله علیهم اجمعین.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۶۳، با اندک تفاوتی در متن) / متوفای ۳۸۱:

* متن عربی: … و برز من بعده القاسم بن الحسن بن علیc و هو یقول

لا تجزعی نفسی فکل فان‏

الیوم تلقین ذری الجنان‏

فقتل‏ منهم‏ ثلاثة ثم رمی عن فرسه رضوان الله علیه و صلواته‏ …

* ترجمه کمره‌ای: بعد از او قاسم، پسر امام حسنj، به میدان آمد در حالی که می‌گفت: بی‌تاب مشو جانم هر زنده بود فانی امروز بهشت خلد از بهر تو ارزانی و بعد از آن که سه کس از آن‌ها را کشت، از اسبش به زمین کشیده شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج۲ ،ص ۱۰۷ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … قال حمید بن مسلم فإنا لکذلک إذ خرج علینا غلام کأن وجهه شقة قمر فی یده سیف و علیه قمیص و إزار و نعلان قد انقطع شسع إحداهما فقال لی عمر بن سعید بن نفیل الأزدی و الله لأشدن علیه فقلت سبحان الله و ما ترید بذلک دعه یکفیکه هؤلاء القوم الذین ما یبقون علی أحد منهم فقال و الله لأشدن علیه فشد علیه فما ولی حتی ضرب رأسه بالسیف ففلقه و وقع الغلام لوجهه فقال یا عماه فجلی الحسینj کما یجلی الصقر ثم شد شدة لیث أغضب فضرب عمر بن سعد بن نفیل بالسیف فاتقاها بالساعد فأطنها من لدن المرفق فصاح صیحة سمعها أهل العسکر ثم تنحی عنه الحسینj و حملت خیل الکوفة لتستنقذه فتوطأته بأرجلها حتی مات. و انجلت الغبرة فرأیت الحسینj قائما علی رأس الغلام و هو یفحص برجله و الحسین یقول بعدا لقوم قتلوک و من خصمهم یوم القیامة فیک جدک ثم قال عز و الله علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک أو یجیبک فلا ینفعک صوت و الله کثر واتروه و قل ناصروه ثم حمله علی صدره و کأنی أنظر إلی رجلی الغلام تخطان الأرض فجاء به حتی ألقاه مع ابنه علی بن الحسین و القتلی من أهل بیته فسألت عنه فقیل لی هو القاسم بن الحسن بن علی بن أبی‌طالبj

* ترجمه رسولی: حمید بن مسلم گوید: در این گیرودار بودیم که دیدم پسرکی به سوی ما آمد که رویش همانند پاره ماه بود و در دستش شمشیری بود و پیراهنی بتن داشت و ازار و نعلینی داشت که بند یکی از آن دو نعلین پاره شده بود، عمر بن سعد بن نفیل ازدی گفت: بخدا من باین پسر حمله خواهم کرد: گفتم سبحان الله تو از این کار چه بهره خواهی برد (و از جان این پسر بچه چه می‌خواهی) او را به حال خود واگذار این مردم سنگ‌دل که هیچ کس از اینان باقی نگذارند کار او را نیز خواهند ساخت؟ گفت: به خدا من بر او حمله خواهم کرد، پس حمله کرده رو بر نگردانده بود که سر آن پسرک را چنان با شمشیر بزد که آن را از هم شکافت و آن پسر به رو بزمین افتاده، فریاد زد: ای عموجان! حسینj مانند باز شکاری لشکر را شکافت، سپس همانند شیر خشمناک حمله افکند. شمشیری به عمر بن سعد بن نفیل بزد، عمر شانه را سپر آن شمشیر کرد، شمشیر دستش را از نزدیک مرفق جدا ساخت، چنان فریادی زد که لشکریان شنیدند. آن‌گاه حسینj از او دور شد، سواران کوفه هجوم آوردند که او را از معرکه بیرون برند، پس بدن نحسش را اسبان لگدکوب کرده تا بدوزخ شتافت و دیده از این جهان بست. و گرد و خاک که بر طرف شد دیدم حسینj بالای سر آن پسر بچه ایستاده و او پای بر زمین میسائید (و جان می‌داد) و حسینj می‌فرمود دور باشند از رحمت خدا آنان که تو را کشتند و از دشمنان اینان در روز قیامت جدت (رسول خداp) می‌باشد، سپس فرمود: بخدا بر عمویت دشوار است که تو او را به آواز بخوانی و او پاسخت ندهد، یا پاسخت دهد ولی به تو سودی ندهد، آوازی که بخدا ترساننده و ستمکارش بسیار و یار او اندک است، سپس حسینj او را بر سینه خود گرفته از خاک برداشت و گویا من می‌نگرم به پاهای آن پسر که به زمین کشیده می‌شد. پس او را بیاورد تا در کنار فرزندش علی بن الحسینc و کشته‌های دیگر از خاندان خود بر زمین نهاد، من پرسیدم: این پسر که بود؟ گفتند: او قاسم بن حسن بن علی بن ابی‌طالبc بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۵- عبدالله بن الحسین علیه‌السلام (مشهور به علی اصغر)

* الطبقات الکبری، ج ۵، ق ۱، ص ۴۷۱ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و جاء صبی من صبیان الحسین یشتد حتی جلس فی حجر الحسین. فرماه رجل بسهم فأصاب ثغرة نحره فقتله. فقال الحسین: اللهم إن کنت حبست عنا النصر فاجعل ذلک لما هو خیر فی العاقبة و انتقم لنا من القوم الظالمین…

* ترجمه مهدوی: در این هنگام پسرکی از پسران حسین دوان دوان آمد و بر دامن حسین نشست، مردی او را نشانه گرفت و تیری انداخت که بر گلوی کودک نشست و او را کشت. حسین به پیشگاه خدا عرضه داشت: پروردگارا اگر پیروزی را از ما باز داشته‌ای چنان دار که سرانجام آن پسندیده باشد و انتقام ما را از گروه ستمگر بگیر.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۲۴۶ / متوفای بعد از ۲۹۲:

* متن عربی: … و کان للحسین من الولد: علی الأکبر، لا بقیة له، قتل بالطف و أمه لیلی بنت أبی‌مرة بن عروة بن مسعود الثقفی و علی الأصغر و أمه حرار بنت یزدجرد و کان الحسین سماها غزالة …

* ترجمه آیتی: فرزندان حسینj عبارت بودند از: علی‌اکبر که فرزندی از وی نماند و در کربلا کشته شد و مادرش: لیلی دختر ابومرة بن عروة بن مسعود ثقفی است و علی‌اصغر که مادرش: حرار دختر یزدجرد است و حسین او را غزاله نامید.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الیعقوبی ج۲ ص ۲۴۵ / متوفای بعد از ۲۹۲:

* متن عربی: … ثم تقدموا رجلا رجلا، حتی بقی وحده ما معه أحد من أهله و لا ولده و لا أقاربه، فإنه لواقف علی فرسه إذ أتی بمولود قد ولد له فی تلک الساعة، فأذن فی أذنه و جعل یحنکه، إذ أتاه سهم، فوقع فی حلق الصبی، فذبحه، فنزع الحسین السهم من حلقه و جعل یلطخه بدمه و یقول: و الله لأنت أکرم علی الله من الناقة و لمحمد أکرم علی الله من صالح! ثم أتی فوضعه مع ولده و بنی أخیه …

* ترجمه آیتی: سپس یک نفر یک نفر قدم براه شهادت نهادند تا (امام) تنها ماند و از اهل بیت و فرزندان و خویشانش یک نفر همراه نداشت. در این حال سوار اسب خویش بود که نوزادی را که در همان ساعت برای او تولد یافته بود به دست وی دادند، پس در گوش او اذان گفت و کام او را بر می‌داشت که تیری در گلوی کودک نشست و او را سر برید. (امام) حسین تیر را از گلوی کودک کشید و او را به خونش آغشته می‌ساخت و می‌گفت: و الله لأنت اکرم علی الله من الناقة و لمحمد اکرم علی الله من الصالح، به خدا سوگند که تو از ناقه بر خدا گرامی تری و محمد هم از صالح بر خدا گرامی‌تر است. سپس آمد و او را پهلوی فرزندان و برادرزادگان خود نهاد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۸ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … و بقی الحسین وحده، فحمل علیه مالک بن بشر الکندی، فضربه بالسیف علی راسه و علیه برنس خز، فقطعه و افضی السیف الی راسه، فجرحه. فالقی الحسین البرنس و دعا بقلنسوه، فلبسها، ثم اعتم بعمامة و جلس، فدعا بصبی له صغیر، فاجلسه فی حجره، فرماه رجل من بنی‌اسد و هو فی حجر الحسین بمشقص ، فقتله. و بقی الحسینj ملیا جالسا …

* ترجمه مهدوی: امام حسینj تنها ماند مالک بن بشر کندی بر آن حضرت حمله کرد و شمشیری بر سرش زد، شب کلاهی از خز بر سر امامj بود که شمشیر آن را درید و سر را زخمی کرد، حسینj آن را از سر افکند و شب کلاه دیگر خواست و بر سر نهاد و بر آن عمامه بست و بر زمین نشست و کودک کوچک خود را خواست و او را در دامن نشاند مردی از بنی‌اسد او را هدف تیری بلند قرار داد و در دامن پدر شهید کرد. امام حسینj همچنان مدتی نشسته بود

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۴۸ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … و لما قعد الحسین اتی بصبی له فاجلسه فی حجره زعموا انه عبدالله بن الحسین. قال أبومخنف: قال عقبه بن بشیر الأسدی: قال لی أبوجعفر محمد ابن علی بن الحسین: ان لنا فیکم یا بنی‌اسد دما، قال: قلت: فما ذنبی انا فی ذلک رحمک الله یا أباجعفر! و ما ذلک؟ قال: اتی الحسین بصبی له، فهو فی حجره، إذ رماه احدکم یا بنی‌اسد بسهم فذبحه، فتلقی الحسین دمه، فلما ملا کفیه صبه فی الارض ثم قال: رب ان تک حبست عنا النصر من السماء فاجعل ذلک لما هو خیر و انتقم لنا من هؤلاء الظالمین، قال …

* ترجمه پاینده: و چون حسین بنشست کودک وی را که پنداشته‌اند عبدالله بن حسین بود آوردند که در بغل گرفت. عتبة بن بشیر اسدی گوید: ابوجعفر محمد بن علی بن حسین به من گفت: ای بنی‌اسد، خونی از ما پیش شما هست. گوید: گفتم: ای ابوجعفر خدایت رحمت کناد گناه من در این میانه چیست؟ چگونه بود؟ گفت: کودک حسین را پیش وی آوردند که در بغل گرفت و یکی از شما، ای بنی‌اسد، تیری بزد و گلوی او را درید، حسین خون او را بگرفت و چون کف وی پر شد آن را به زمین ریخت و گفت: پروردگارا، اگر فیروزی آسمان را از ما بازگرفته‌ای چنان کن که به سبب خیر باشد و انتقام ما را از این ستمگران بگیر.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الفتوح، ج ۵، ص ۱۱۵ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … فبقی الحسین فریدا وحیدا لیس معه ثان إلا ابنه علی۰ و هو یومئذ ابن سبع سنین و له ابن آخر یقال له علی فی الرضاع، فتقدم إلی باب الخیمة فقال: ناولونی ذلک الطفل حتی أودعه! فناولوه الصبی، فجعل یقبله و هو یقول: یا بنی! ویل لهؤلاء القوم إذ کان غدا خصمهم جدک محمد صلی الله علیه و سلم. قال: و إذا بسهم قد أقبل حتی وقع فی لبة الصبی قتله ، فنزل الحسین۰ عن فرسه و حفر له بطرف السیف و رماه بدمه و صلی علیه و دفنه، قال: ثم استوی الحسین علی فرسه و تقدم حتی واجه القوم و قال: یا أهل الکوفة! قبحا لکم و ترحا و بؤسا لکم و تعسا، استصرختمونا و الهین فأتیناکم موجبین فشحذتم علینا سیفا کان فی أیماننا و جئتم علینا نارا نحن أضرمناها علی عدوکم و عدونا، فأصبحتم و قد آثرتم العداوة علی الصلح من غیر ذنب کان منا إلیکم و قد أسرعتم إلینا بالعناد و ترکتم بیعتنا رغبة فی الفساد، ثم نقضتموها سفها و ضلة لطواغیت الأمة و بقیة الأحزاب و نبذة الکتاب، ثم أنتم هؤلاء تتخاذلون عنا و تقتلونا، ألا! لعنة الله علی الظالمین.

* ترجمه مستوفی: پس، حسین بن علیj تنها ماند و با او هیچ کس دیگر نبود مگر برادرزاده هفت ساله‏ای که عمر نام داشت و پسر دیگر او شیر می‏خورد. آن حضرت اسب به در خیمه زنان راند و گفت: آن برادرزاده را به من دهید تا او را ببینم و وداع کنم. آن طفل را بر دست او دادند. امیرالمؤمنین حسینj او را می‏نواخت و بوسه می‏داد که ناگاه تیری آمد و بر سینه آن طفل نشست. طفل در حال جان بداد. امام حسینj فرمود: وای بر این قوم از خصمی جد من محمد مصطفیm. پس، از اسب فرود آمد و به شمشیر گوری حفر کرد و آن طفل را مدفون ساخت. بعد از آن، طفل شیرخوار خود را که علی‌اصغر نام داشت و از تشنگی اضطراب می‏نمود در پیش زین گرفته میان هر دو صف برد و آواز برآورد: ای قوم، اگر من به زعم شما گناهکارم، این طفل گناهی نکرده او را جرعه‏ای آب دهید. چون آواز حسینj شنیدند، یکی از آن گروه تیری به سوی آن حضرت روان کرد. آن تیر بر گلوی آن طفل شیرخواره آمد و از آن سوی بر بازوی حسینj رسید. آن حضرت تیر را بیرون آورد و هم در آن ساعت آن طفل جان بداد. آن سرور آن طفل را آورد و به مادرش داد و فرمود: بگیر فرزند خود را که از حوض کوثر سیراب گردید.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۹۴ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و عبدالله بن الحسین بن علی بن أبی‌طالب و أمه الرباب بنت إمرئ القیس بن عدی بن أوس بن جابر بن کعب بن علیم بن جناب بن کلب. و أمها هند الهنود بنت الربیع بن مسعود بن مصاد بن حصن بن کعب بن علیم بن جناب. و أمها میسون بنت عمرو بن ثعلبة بن حصین بن ضمضم. و أمها بنت أوس بن حارثة. و زعم ابن عبدة أن أمها الرباب بنت حارثة بن أخت أوس بن حارثة بن لام الطائی بن عمرو بن طریف بن عمرو بن ثمامة بن مالک بن جدعان بن ذهل بن رومان بن جندب بن خارجة بن سعد بن قطرة من طیئ. و هی التی یقول فیها أبوعبدالله الحسین بن علی بن أبی‌طالب علیهما السلام:

لعمرک إننی لأحب دارا

تکون بها سکینة و الرباب

أحبهما و أبذل جل مالی

و لیس لعاتب عندی عتاب

و سکینة التی ذکرها ابنته من الرباب و اسم سکینة أمینة و قیل أمیمة و إنما غلب علیها سکینة و لیس باسمها. و کان عبدالله بن الحسین یوم قتل صغیرا جاءته نشابة و هو فی حجر أبیه فذبحته. حدثنی أحمد بن شبیب، قال: حدثنا أحمد بن الحرث عن المدائنی، عن أبی‌مخنف، عن سلیمان بن أبی‌راشد، عن حمید بن مسلم، قال: دعی الحسین بغلام فأقعده فی حجره، فرماه عقبة بن بشر فذبحه. حدثنی محمد بن الحسین الأشنانی، قال: حدثنا عباد بن یعقوب قال: أخبرنا مورع بن سوید بن قیس، قال: حدثنا من شهد الحسین، قال: کان معه ابنه الصغیر فجاء سهم فوقع فی نحره، قال: فجعل الحسین یأخذ الدم من نحره و لبته فیرمی به إلی السماء فما یرجع منه شیء و یقول: اللهم لا یکون أهون علیک من فصیل …

* ترجمه فاضل: عبدالله بن الحسین مادرش رباب دختر امراء القیس بن عدی کلبی است. و درباره همین رباب است که ابوعبدالله الحسین ارواحنا فداه می‌گوید:

لعمرک إننی لاحب دارا

تکون بها سکینه او رباب

به جان تو قسم من آن خانه را دوست می‌دارم که در آن‌جا به نام سکینه یا رباب زنی بسر ببرد

احبهما و ابذل جل مالی

و لیس لعاتب عندی عتاب

دوستشان می‌دارم و بهترین ذخیره‌ام را در این راه فدا می‌کنم. و هیچ کس بر من در این فداکاری حق عتاب ندارد این سکینه که نامش برده شد دختر رباب بنة امرء بلقیس است اسم سکینه امینه و گفته شد امیمه است. سکینه لقب او است منتها حسینj فرزند کوچک خود را به آغوش خویش کشید. عقبه بن یشه از سپاه عمرو بن سعد تیری به سوی او انداخت و گلویش را درید. کسی که در روز عاشورا شاهد معرکه بود روایت می‌کند: با ابوعبدالله الحسین طفل صغیری بود. تیری از لشکر کوفه به سویش پر کشید بر حلق او نشست ابوعبداللهj از خون حلق آن کودک مشت مشت خون بر می‌داشت و به آسمان می‌پاشید. از آن خون قطره‌ای به زمین باز نمی‌گشت می‌گفت: اللهم لا یکون اهون علیک من فصیل خدایا در پیشگاه تو بچه ناقه صالح از کودک من جلیل‌تر نیست.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج۲، ص ۱۰۸ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … ثم جلس الحسینj أمام الفسطاط فأتی بابنه عبدالله بن الحسین و هو طفل فأجلسه فی حجره فرماه رجل من بنی‌أسد بسهم فذبحه فتلقی الحسینj دمه فلما ملأ کفه صبه فی الأرضثم قال: رب إن تکن حبست عنا النصر من السماء فاجعل ذلک لما هو خیر و انتقم لنا من هؤلاء القوم الظالمین- ثم حمله حتی وضعه مع قتلی أهله …

* ترجمه رسولی: سپس آن حضرت بر در خیمه نشست و فرزندش عبدالله بن حسین که کودکی بود نزد او آمد آن حضرت او را در دامان خود نشانید، مردی از بنی‌اسد تیری به سوی او پرتاب کرد که آن بچه را بکشت، حسینj خون آن کودک را در دست خود گرفت و چون دستش پر شد آن را بر زمین ریخت، سپس گفت: بار پروردگارا اگر یاری را از سمت آسمان از ما جلوگیری کردی پس آن را قرار ده برای آن‌چه بهتر است و انتقام ما را از این مردم ستمکار بگیر، سپس آن کودک را برداشته آورد در کنار کشتگان از خاندان خویش نهاد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۶- عبدالله بن الحسن المجتبی علیه‌السلام

* تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۴۹ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … ثم ان شمر بن ذی الجوشن اقبل فی الرجاله نحو الحسین، فاخذ الحسین یشد علیهم فینکشفون عنه. ثم انهم أحاطوا به احاطه و اقبل الی الحسین غلام من اهله، فأخذته اخته سنه ۶۱ زینب ابنه علی لتحبسه، فقال لها الحسین: احبسیه، فأبی الغلام و جاء یشتد الی الحسین، فقام الی جنبه، قال: و قد اهوی بحر بن کعب بن عبیدالله- من بنی‌تیم الله بن ثعلبه بن عکابه- الی الحسین بالسیف، فقال الغلام: یا بن الخبیثة، ا تقتل عمی! فضربه بالسیف، فاتقاه الغلام بیده فأطنها الا الجلده، فإذا یده معلقة، فنادی الغلام: یا أمتاه! فأخذه الحسین فضمه الی صدره و قال: یا بن أخی، اصبر علی ما نزل بک و احتسب فی ذلک الخیر، فان الله یلحقک بآبائک الصالحین، برسول اللهm و علی بن أبی‌طالب و حمزه و جعفر و الحسن بن علی، صلی الله علیهم اجمعین …

* ترجمه پاینده: آن‌گاه شمر بن ذی الجوشن با پیادگان نزدیک حسین آمد و حسین بدان‌ها حمله برد که عقب نشستند و عاقبت او را در میان گرفتند. پسری از کسان حسین سوی وی می‌آمد، خواهرش زینب دختر علی او را بگرفت که نگاهش بدارد حسین نیز گفت: نگاهش بدار. اما پسر نپذیرفت و دوان سوی حسین آمد و پهلوی وی بایستاد. گوید: بحر بن کعب از بنی‌تیم الله شمشیر بر حسین فرود آورد، پسر گفت: ای پسر زن خبیث، عموی مرا می‌کشی؟ بحر او را با شمشیر بزد. پسر دست را حایل شمشیر کرد که قطع شد و تنها به پوست بند بود. گوید: پسر بانگ برآورد: ای امت من. حسین او را گرفت و به سینه چسبانید و گفت: برادرزاده‌ام بر این حادثه که بر تو رخ داد صبوری کن و آن را ذخیره خیر کن که خدا ترا پیش پدران شایسته‌ات می‌برد، پیش پیمبر خداp و علی بن ابی‌طالب و حمزه و جعفر و حسن بن علی که خدا همه شان را صلوات گوید.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۹۳ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … (و عبدالله بن الحسن بن علی بن أبی‌طالب) و أمه بنت السلیل بن عبدالله أخی جریر بن عبدالله البجلی. و قیل: إن أمه أم ولد …

* ترجمه فاضل: مادرش دختر خلیل بن عبدالله بجبلی بود. جریر بن عبدالله بجلی که از معاریف اصحاب رسول الله است عموی این بانو بود. گفته شد مادر این عبدالله کنیز بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲ ،ص ۱۱۰ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و لما رجع الحسینj من المسناة إلی فسطاطه تقدم إلیه شمر بن ذی الجوشن فی جماعة من أصحابه فأحاط به فأسرع منهم رجل یقال له مالک بن النسر الکندی فشتم الحسین و ضربه علی رأسه بالسیف و کان علیه قلنسوة فقطعها حتی وصل إلی رأسه فأدماه فامتلأت القلنسوة دما فقال له الحسین لا أکلت بیمینک و لا شربت بها و حشرک الله مع الظالمین ثم ألقی القلنسوة و دعا بخرقة فشد بها رأسه و استدعی قلنسوة أخری فلبسها و اعتم علیها و رجع عنه شمر بن ذی الجوشن و من کان معه إلی مواضعهم فمکث هنیهة ثم عاد و عادوا إلیه و أحاطوا به. فخرج إلیهم عبدالله بن الحسن بن علیc و هو غلام لم یراهق من عند النساء یشتد حتی وقف إلی جنب الحسین فلحقته زینب بنت علیc لتحبسه فقال لها الحسین احبسیه یا أختی فأبی و امتنع علیها امتناعا شدیدا و قال و الله لا أفارق عمی و أهوی أبجر بن کعب إلی الحسینj بالسیف فقال له الغلام ویلک یا ابن الخبیثة أ تقتل عمی فضربه أبجر بالسیف فاتقاها الغلام بیده فأطنها إلی الجلدة فإذا یده معلقة و نادی الغلام یا أمتاه فأخذه الحسینj فضمه إلیه و قال یا ابن أخی اصبر علی ما نزل بک و احتسب فی ذلک الخیر فإن الله یلحقک بآبائک الصالحین. ثم رفع الحسینj یده و قال: اللهم إن متعتهم إلی حین ففرقهم فرقا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض الولاة عنهم أبدا فإنهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا فقتلونا …

* ترجمه رسولی: و چون حسینj از شتر مسناة پیاده گشت و به خیمه خویش باز گشت، شمر بن ذی الجوشن با گروهی از همراهان خود پیش آمده آن جناب را احاطه کردند، پس مردی از ایشان بنام مالک بن یسر کندی تندی کرده حسینj را دشنام داد و شمشیری بر سر آن حضرت بزد و آن شمشیر کلاهی که بر سرش بود شکافت و بر سر رسید و خون جاری شد و کلاه پر از خون گردید، حسینj در باره او نفرین کرده فرمود: با این دستت طعام نخوری و آبی نیاشامی و خداوند تو را با مردم ستمکار محشور فرماید. سپس آن کلاه را به یک‌سو انداخته پارچه خواست و سر را با آن ببست و کلاه دیگری خواسته بر سر نهاد و عمامه بر آن بست و شمر بن ذی الجوشن با آن بی‌شرمان که همراهش بودند به جای خویش بازگشتند، پس آن جناب لختی درنگ کرده بازگشت آنان نیز به سویش بازگشتند و اطراف او را گرفتند. در این میان عبدالله بن حسن بن علیc که کودکی نابالغ بود از پیش زنان بیرون آمد و لشکر را شکافته خود را به کنار عمویش رسانید، پس زینب دختر علیj خود را به آن کودک رسانید که از رفتنش جلوگیری کند، حسینj فرمود: خواهرم این کودک را نگهدار، کودک از بازگشتن (به همراه عمه) خودداری کرد و با سرسختی از رفتن سرپیچی نموده گفت: بخدا از عمویم جدا نخواهم شد، در این هنگام ابجر بن کعب شمشیرش را برای حسینj بلند کرد، آن کودک گفت: ای پسر زن ناپاک آیا عمویم را می‌کشی؟ پس ابجر آن کودک را با شمشیر بزد، کودک دست خویش سپر کرد و آن شمشیر دست او را جدا کرده به پوست آویزان نمود، کودک فریاد زد: مادر جان! پس حسینj آن کودک را در برگرفت و به سینه چسبانیده فرمود: فرزند برادر بر این مصیبتی که بر تو رسیده شکیبائی کن و آن را به نیکی بشمار گیر، زیرا همانا خداوند تو را به پدران شایسته‌ات می‌رساند، سپس حسینj دست بسوی آسمان بلند کرده گفت: بار خدایا اگر این مردم را تا زمانی بهره زندگی داده‌ای، پس ایشان را به سختی پراکنده ساز و گروه‌هائی پراکنده دل ساز و هیچ فرمانروانی را هرگز از ایشان خوشنود منما، زیرا که اینان ما را خواندند که یاریمان کنند سپس به دشمنی ما برخاسته ما را کشتند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۷- ابوبکر بن الحسن المجتبی علیه‌السلام

*‌ الأخبار الطوال، ص ۲۵۷ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … ثم قتل القاسم بن الحسن بن علی بن أبی‌طالب، ضربه عمرو بن سعد بن مقبل الأسدی. ثم قتل أبوبکر بن الحسن بن علی، رماه عبدالله بن عقبه الغنوی بسهم، فقتله …

* ترجمه مهدوی: پس از او قاسم پسر امام حسنj با شمشیر عمرو بن سعد بن مقبل اسدی شهید شد و پس از او برادرش ابوبکر پسر امام حسنj با تیر عبدالله بن عقبه غنوی شهید شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص ۹۲  / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … و أبوبکر … بن الحسین بن علی بن أبی‌طالب و أمه أم ولد و لا تعرف أمه. ذکر المدائنی فی إسنادنا عنه، عن أبی‌مخنف، عن سلیمان بن أبی‌راشد أن عبدالله بن عقبة الغنوی قتله. و فی حدیث عمرو بن شمر عن جابر عن أبی‌جعفر: أن عقبة الغنوی قتله. و إیاه عنی سلیمان بن قتة بقوله : و عند غنی قطرة من دمائنا و فی أسد أخری تعد و تذکر …

* ترجمه فاضل: مادرش بانوئی سرشناس نبود. سلیمان بن ابی‌راشد می‌گوید: قاتل این ابوبکر عبدالله بن عقبهی غنوی است. سلیمان بن قنه در این شعر که می‌گوید: و عند غنی قطره من دماتنا و فی اسد اخری تعد و تذکر به قاتل ابوبکر اشاره می‌کند. زیرا عبدالله بن عقبه از بنی‌غنی بوده است.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، ج ۲، ص ۱۰۹ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و رمی عبدالله بن عقبة الغنوی أبابکر بن الحسن بن علی بن أبی‌طالبc فقتله …

* ترجمه رسولی: و ابوبکر بن حسن بن علی بن ابی‌طالب را عبدالله بن عقبه غنوی تیری بزد و او را شهید کرد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

. ۸- حر بن یزید الریاحی و نقش او در کربلا

* الطبقات الکبری جلد۵، قسمت ۱، ص ۴۶۳ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … و وجه الحصین بن تمیم: الحر بن یزید الیربوعی من بنی ریاح فی ألف إلی الحسین و قال: سایره و لا تدعه یرجع حتی یدخل الکوفة و جعجع به ففعل ذلک الحر بن یزید. فأخذ الحسین طریق العذیب حتی نزل الجوف مسقط النجف مما یلی المائتین. فنزل قصر أبی‌مقاتل …

* ترجمه مهدوی: حصین بن تمیم، حر بن یزید یربوعی را که از قبیله بنی ریاح بود همراه هزار تن به مقابله حسین گسیل داشت و گفت: همراه او حرکت کن و مگذار باز گردد تا به کوفه درآید و بر او سخت بگیر، حر بن یزید چنان کرد. حسینj راه عذیب را پیش گرفت و در منطقه جوف که حدود نجف است آن‌جا که میان دو آب است فرود آمد و در منطقه قصر ابی‌مقاتل منزل ساخت.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* *‌ *

* الطبقات الکبری جلد۵، قسمت۱، ص ۴۶۹ / ابن سعد، متوفای ۲۳۰:

* متن عربی: … فقال شمر بن ذی الجوشن: هو یعبد الله علی حرف إن کان یدری ما تقول فأقبل الحر بن یزید أحد بنی ریاح بن یربوع علی عمر بن سعد فقال: مقاتل أنت هذا الرجل؟ قال: نعم. قال: أ ما لکم فی واحدة من هذه الخصال التی عرض رضا. قال: لو کان الأمر إلی فعلت. فقال سبحان الله ما أعظم هذا. أن یعرض ابن بنت رسول اللهp علیکم ما یعرض فتأبونه. ثم مال إلی الحسین فقاتل معه حتی قتل‌ …

* ترجمه مهدوی: شمر بن ذی الجوشن گفت: هر کس آن‌چه را تو می‌گویی بفهمد خدا را بر هوای دل خود عبادت می‌کند. در این هنگام حر بن یزید که فردی از خاندان بنی ریاح بن یربوع بود روی به عمر بن سعد کرد و گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: آری. حر گفت: آیا در هیچ یک از پیشنهادها که عرضه داشت خشنودی نیست؟ عمر پاسخ داد که اگر فرمان با خودم می‌بود چنان می‌کردم. حر گفت: سبحان الله چه گرفتاری بزرگی است که پسر دختر رسول خداb این پیشنهادها و سخنان را به شما عرضه می‌دارد و نمی‌پذیرید. حر بن زیاد ریاحی به حسینj پیوست و همراه او جنگ کرد تا کشته شد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الیعقوبی جلد۲، ص۲۴۳ / متوفای بعد از ۲۹۲:

* متن عربی: … و سار الحسین یرید العراق، فلما بلغ القطقطانة أتاه الخبر بقتل مسلم بن عقیل و وجه عبیدالله بن زیاد، لما بلغه قربه من الکوفة، بالحر بن یزید، فمنعه من أن یعدل، ثم بعث إلیه بعمر بن سعد بن أبی‌وقاص فی جیش، فلقی الحسین بموضع علی الفرات یقال له کربلاء و کان الحسین فی اثنین و ستین، أو اثنین و سبعین رجلا من أهل بیته و أصحابه و عمر بن سعد فی أربعة آلاف، فمنعوه الماء و حالوا بینه و بین الفرات، فناشدهم الله عز و جل، فأبوا إلا قتاله أو یستسلم، فمضوا به إلی عبیدالله بن زیاد فیری رأیه فیه و ینفذ فیه حکم یزید …

* ترجمه آیتی: امام حسین به سوی عراق رهسپار بود و چون به قطقطانه رسید از کشته شدن مسلم خبر یافت، عبیدالله بن زیاد چون از نزدیک شدن امام به کوفه اطلاع یافت، حر بن یزید را فرستاد تا او را از بازگشتن جلو گرفت و سپس عمر بن سعد بن ابی‌وقاص را با لشکری بر سر او فرستاد و در جایی نزدیک فرات به نام کربلا با امام حسین روبه‌رو شدند و حسین با شصت و دو یا هفتاد و دو مرد از اهل بیت و همراهان خویش بود و عمر بن سعد با چهار هزار، پس آب را بر او بستند و میان او و فرات حایل شدند و آنان را به خدای عز و جل سوگند داد، لیکن تن ندادند مگر آن‌که با او بجنگند یا هم تسلیم شود تا او را نزد عبیدالله بن زیاد بفرستند و او خود هر چه خواهد نظر دهد و فرمان یزید را درباره او اجرا کند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص۲۴۹ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … و اقبلت الخیل و کانوا الف فارس مع الحر بن یزید التمیمی، ثم الیربوعی، حتی إذا دنوا امر الحسینj فتیانه ان یستقبلوهم بالماء، فشربوا و تغمرت خیلهم، ثم جلسوا جمیعا فی ظل خیولهم و أعنتها فی ایدیهم حتی إذا حضرت الظهر قال الحسینj للحر: ا تصلی معنا، أم تصلی باصحابک و اصلی باصحابی؟قال الحر: بل نصلی جمیعا بصلاتک. فتقدم الحسین ع، فصلی بهم جمیعا. فلما انفتل من صلاته حول وجهه الی القوم، ثم قال: ایها الناس، معذره الی الله، ثم إلیکم، انی لم آتکم حتی أتتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم، فان أعطیتمونی ما اطمئن الیه من عهودکم و مواثیقکم دخلنا معکم مصرکم و ان تکن الاخری انصرفت من حیث جئت. فاسکت القوم، فلم یردوا علیه، حتی إذا جاء وقت العصر نادی مؤذن الحسین، ثم اقام و تقدم الحسین ع، فصلی بالفریقین، ثم انفتل الیهم، فاعاد مثل القول الاول. فقال الحر بن یزید: و الله ما ندری ما هذه الکتب التی تذکر. فقال الحسین ع: ایتنی بالخرجین اللذین فیهما کتبهم. فاتی بخرجین مملوءین کتبا، فنثرت بین یدی الحر و اصحابه، فقال له الحر: یا هذا، لسنا ممن کتب إلیک شیئا من هذه الکتب و قد امرنا الا نفارقک إذا لقیناک او نقدم بک الکوفه علی الأمیر عبیدالله بن زیاد. فقال الحسین ع: الموت دون ذلک. ثم امر باثقاله، فحملت و امر اصحابه، فرکبوا، ثم ولی وجهه منصرفا نحو الحجاز، فحال القوم بینه و بین ذلک. فقال الحسین للحر: ما الذی ترید؟ قال: ارید و الله ان انطلق بک الی الأمیر عبیدالله بن زیاد. قال الحسین: اذن و الله انابذک الحرب. فلما کثر الجدال بینهما قال الحر: انی لم اومر بقتالک و انما امرت الا افارقک و قد رایت رایا فیه السلامة من حربک و هو ان تجعل بینی و بینک طریقا، لا تدخلک الکوفه و لا تردک الی الحجاز، تکون نصفا بینی و بینک حتی یأتینا رای الأمیر …

* ترجمه مهدوی: سواران که هزار تن بودند به فرماندهی حر بن یزید تمیمی یربوعی رسیدند، امامj همین که نزدیک شدند به جوانان خود دستور فرمود با مشک‌های آب به استقبال آنان بروند و ایشان همگی آب آشامیدند و اسب‌های خود را هم سیراب کردند و همگی در سایه اسب‌های خود نشستند و لگام‌های آنان در دست ایشان بود، چون ظهر فرارسید امام حسینj به حر فرمود آیا همراه ما نماز می‌گزاری یا تو با یاران خودت و من با یاران خودم نماز بگزاریم؟ حر گفت همگان با تو نماز می‌گزاریم و امام حسینj پیش رفت و با همگان نماز گزارد و چون نماز تمام شد روی خود را به سوی سواران کرد و فرمود: ای مردم من در پیشگاه خداوند و حضور شما معذورم، من پیش شما نیامدم تا آن‌که نامه‌ها و فرستادگان شما را دریافت کردم و دیدم اکنون اگر عهد و پیمان با من می‌بندید که مایه اطمینان من باشد با شما به شهر شما می‌آیم و اگر چیز دیگری است به همان جا که آمده‌ام برمی‌گردم.قوم سکوت کردند و پاسخی ندادند و چون هنگام نماز عصر فرا رسید مؤذن اذان گفت و پس از آن که اقامه گفت و امامj هم‌چنان با هر دو گروه نماز گزارد و پس از نماز همان سخن را تکرار فرمود. حر بن یزید گفت به خدا سوگند ما نمی‌دانیم نامه‌هایی که می‌گویی چیست. امام حسینj فرمود خرجینی را که نامه‌های ایشان در آن است بیاورید و آوردند و نامه‌ها را برابر حر و یارانش فرو ریختند. حر گفت ما از کسانی نیستیم که چیزی از این نامه‌ها را برای تو نوشته باشیم و ماموریم هنگامی که به تو رسیدیم از تو جدا نشویم تا تو را به کوفه پیش امیر عبیدالله بن زیاد ببریم. امامj فرمود مرگ از این کار آسان‌تر است و دستور فرمود بارها را بستند و یارانش سوار شدند و آهنگ بازگشت سوی حجاز فرمود، ولی سواران حر مانع از حرکت ایشان شدند. امام حسین به حر فرمود چه قصدی داری؟ گفت به خدا سوگند می‌خواهم تو را پیش امیر عبیدالله بن زیاد ببرم، فرمود در این صورت به خدا سوگند با تو جنگ خواهم کرد و چون گفتگو میان ایشان بسیار شد حر گفت من مامور به جنگ با تو نیستم و فقط به من دستور داده‌اند از تو جدا نشوم، اکنون چیزی‌ اندیشیده‌ام که به آن وسیله از جنگ با تو در سلامت بمانم و آن این است که میان خود و من راهی را برگزینی که نه به کوفه بروی و نه به حجاز و همین گونه رفتار می‌کنیم تا رای عبیدالله بن زیاد برسد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الأخبار الطوال، ص ۲۵۱ / دینوری، متوفای ۲۹۲:

* متن عربی: … و سار الحسینj من قصر بنی مقاتل و معه الحر بن یزید، کلما اراد ان یمیل نحو البادیة منعه، حتی انتهی الی المکان الذی یسمی کربلاء فمال قلیلا متیامنا حتی انتهی الی نینوی، فإذا هو براکب علی نجیب، مقبل من القوم، فوقفوا جمیعا ینتظرونه. فلما انتهی الیهم سلم علی الحر و لم یسلم علی الحسین. ثم ناول الحر کتابا من عبیدالله بن زیاد، فقراه، فإذا فیه: اما بعد، فجعجع بالحسین بن علی و اصحابه بالمکان الذی یوافیک کتابی و لا تحله الا بالعراء علی غیر خمر و لا ماء و قد امرت حامل کتابی هذا ان یخبرنی بما کان منک فی ذلک و السلام. فقرا الحر الکتاب ثم ناوله الحسین و قال: لا بد من إنقاذ امر الأمیر عبیدالله بن زیاد، فانزل بهذا المکان و لا تجعل للأمیر علی عله. فقال الحسینj تقدم بنا قلیلا الی هذه القریة التی هی منا علی غلوه و هی الغاضریة او هذه الاخری التی تسمی السقبه فنزل فی إحداهما. قال الحر ان الأمیر کتب الی ان احلک علی غیر ماء و لا بد من الانتهاء الی امره …

* ترجمه مهدوی: امام حسینj از قصر بنی مقاتل همراه حر بن یزید حرکت فرمود و هر گاه آهنگ صحرا می‌کرد حر او را از آن کار باز می‌داشت تا آن‌که به جایی به نام کربلا رسیدند، از آن جا اندکی به سوی راست حرکت کردند و به نینوی رسیدند و در این هنگام مردی که بر مرکبی راهوار سوار بود از مقابل شتابان آمد و همگان منتظر او ایستادند، چون آن مرد رسید به حر سلام داد و به امام حسینj سلام نداد و نامه‌ای از ابن زیاد برای حر آورد که در آن چنین نوشته بود. اما بعد، همان جا که این نامه‌ام به دست تو می‌رسد بر حسینj و یاران او سخت بگیر و او را در بیابانی بدون آب و سبزه فرود آور و حامل این نامه را مامور کرده‌ام تا من را از آن چه انجام می‌دهی آگاه سازد و السلام. حر نامه را خواند و سپس به امام حسینj داد و گفت مرا چاره‌ای از اجرای فرمان امیر عبیدالله بن زیاد نیست همین جا فرود آی و برای امیر بهانه‌ای بر من قرا مده. امام حسینj فرمود کمی ما را پیشتر ببر تا به این دهکده غاضریه که با ما یک تیررس فاصله دارد برسیم یا به آن دهکده دیگر که نامش سقبه است و در یکی از این دو دهکده فرود آییم، حر گفت امیر برای من نوشته است ته را در سرزمین خشک و بی‌آب فرود آورم و چاره‌یی از اجرای فرمان او نیست.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، جلد۵، ص۳۸۹ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … فاقبل حسین بن علی بکتاب مسلم بن عقیل کان الیه، حتی إذا کان بینه و بین القادسیة ثلاثة امیال، لقیه الحر بن یزید التمیمی، فقال له: این ترید؟قال: ارید هذا المصر، قال له: ارجع فانی لم ادع لک خلفی خیرا ارجوه …

* ترجمه پاینده: گفت: حسین بن علی به سبب نامه‌ای که مسلم بن عقیل به او نوشته بود بیامد و چون به جایی رسید که میان وی و قادسیه سه میل فاصله بود حر بن یزید تمیمی او را بدید و گفت: آهنگ کجا داری؟ گفت: آهنگ این شهر دارم. گفت: بازگرد که آن جا امید خیر نداری.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، جلد۵، ص۴۰۱ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … عن علی بن الطعان المحاربی: کنت مع الحر بن یزید، فجئت فی آخر من جاء من اصحابه، فلما رای الحسین ما بی و بفرسی من العطش قال: أنخ الراویه- و الراویه عندی السقاء ثم قال: یا بن أخ، أنخ الجمل، فأنخته، فقال: اشرب، فجعلت کلما شربت سال الماء من السقاء، فقال الحسین: اخنث السقاء ای اعطفه قال: فجعلت لا ادری کیف افعل! قال: فقام الحسین فخنثه فشربت و سقیت فرسی قال: و کان مجی‌ء الحر بن یزید و مسیره الی الحسین من القادسیة و ذلک ان عبیدالله بن زیاد لما بلغه اقبال الحسین بعث الحصین ابن تمیم التمیمی- و کان علی شرطه- فأمره ان ینزل القادسیة و ان یضع المسالح فینظم ما بین القطقطانة الی خفان و قدم الحر بن یزید بین یدیه فی هذه الالف من القادسیة، فیستقبل حسینا قال: فلم یزل موافقا حسینا حتی حضرت الصلاة صلاه الظهر، فامر الحسین الحجاج بن مسروق الجعفی ان یؤذن، فاذن، فلما حضرت الإقامة خرج الحسین فی إزار و رداء و نعلین، فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: ایها الناس، انها معذره الی الله عز و جل و إلیکم، انی لم آتکم حتی أتتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم: ان اقدم علینا، فانه لیس لنا امام، لعل الله یجمعنا بک علی الهدی، فان کنتم علی ذلک فقد جئتکم، فان تعطونی ما اطمان الیه من عهودکم و مواثیقکم اقدم مصرکم و ان لم تفعلوا و کنتم لمقدمی کارهین انصرفت عنکم الی المکان الذی اقبلت منه إلیکم قال: فسکتوا عنه و قالوا للمؤذن: أقم، فأقام الصلاة، فقال الحسینj للحر: ا ترید ان تصلی باصحابک؟ قال: لا، بل‌ تصلی أنت و نصلی بصلاتک، قال: فصلی بهم الحسین، ثم انه دخل و اجتمع الیه اصحابه و انصرف الحر الی مکانه الذی کان به، فدخل خیمه قد ضربت له، فاجتمع الیه جماعه من اصحابه و عاد اصحابه الی صفهم الذی کانوا فیه، فاعادوه، ثم أخذ کل رجل منهم بعنان دابته و جلس فی ظلها، فلما کان وقت العصر امر الحسین ان یتهیئوا للرحیل ثم انه خرج فامر منادیه فنادی بالعصر و اقام فاستقدم الحسین فصلی بالقوم ثم سلم و انصرف الی القوم بوجهه فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: اما بعد، ایها الناس، فإنکم ان تتقوا و تعرفوا الحق لأهله یکن ارضی لله و نحن اهل البیت اولی بولایة هذا الأمر علیکم من هؤلاء المدعین ما لیس لهم و السائرین فیکم بالجور و العدوان و ان أنتم کرهتمونا و جهلتم حقنا و کان رأیکم غیر ما أتتنی کتبکم و قدمت به علی رسلکم، انصرفت عنکم، فقال له الحر بن یزید: انا و الله ما ندری ما هذه الکتب التی تذکر! فقال الحسین: یا عقبه بن سمعان، اخرج الخرجین اللذین فیهما کتبهم الی، فاخرج خرجین مملوءین صحفا، فنشرها بین ایدیهم، فقال الحر: فانا لسنا من هؤلاء الذین کتبوا إلیک و قد امرنا إذا نحن لقیناک الا نفارقک حتی نقدمک علی عبیدالله بن زیاد، فقال له الحسین: الموت ادنی إلیک من ذلک، ثم قال لأصحابه: قوموا فارکبوا، فرکبوا و انتظروا حتی رکبت نساؤهم، فقال لأصحابه: انصرفوا بنا، فلما ذهبوا لینصرفوا حال القوم بینهم و بین الانصراف، فقال الحسین للحر: ثکلتک أمک! ما ترید؟ قال: اما و الله لو غیرک من العرب یقولها لی و هو علی مثل الحال التی أنت علیها ما ترکت ذکر أمه بالثکل ان اقوله کائنا من کان و لکن و الله ما لی الی ذکر أمک من سبیل الا باحسن ما یقدر علیه، فقال له الحسین: فما ترید؟ قال الحر: ارید و الله ان انطلق بک الی عبیدالله بن زیاد، قال له الحسین: اذن و الله لا اتبعک، فقال له الحر: اذن و الله لا أدعک، فترادا القول ثلاث مرات و لما کثر الکلام بینهما قال له الحر: انی لم اومر بقتالک و انما امرت الا افارقک حتی اقدمک الکوفه، فإذا أبیت فخذ طریقا لا تدخلک الکوفه و لا تردک الی المدینة، تکون بینی و بینک نصفا حتی اکتب الی ابن زیاد و تکتب أنت الی یزید ابن معاویه ان اردت ان تکتب الیه، او الی عبیدالله بن زیاد ان شئت، فلعل الله الی ذاک ان یاتی بأمر یرزقنی فیه العافیه من ان ابتلی بشی‌ء من امرک، قال: فخذ هاهنا فتیاسر عن طریق العذیب و القادسیة و بینه و بین العذیب ثمانیة و ثلاثون میلا ثم ان الحسین سار فی اصحابه و الحر یسایره …

* ترجمه پاینده: علی بن طعان محاربی گوید: با حر بن یزید بودم، با آخرین دسته از یاران وی رسیدیم و چون حسین دید که من و اسبم تشنه‌ایم گفت: راویه را بخوابان. که راویه به نزد من معنی مشک می‌داد. آن‌گاه گفت: برادرزاده شتر را بخوابان. گوید: و من شتر را خوابانیدم. گفت: آب بنوش و من نوشیدن آغاز کردم و چون می‌نوشیدم آب از مشک بیرون می‌ریخت. حسین گفت: مشک را بپیچ. گوید: و من ندانستم چه کنم. حسین بیامد و مشک را کج کرد و من آب نوشیدم و اسبم را آب دادم. گوید: حر بن یزید از قادسیه سوی حسین آمده بود، که وقتی عبیدالله بن زیاد از آمدن حسین خبر یافت حصین بن نمیر تمیمی سالار نگهبانان را فرستاد و گفت که در قادسیه جای گیرد و همه جا از قطقطانه تا خفان دیده‌بان نهد و حر بن یزید با این هزار سوار از قادسیه به مقابله حسین آمده بود. گوید: حر هم چنان در مقابل حسین بود، تا وقت نماز رسید، نماز ظهر. حسین، حجاج بن مسروق جعفی را گفت که اذان بگوید و او بگفت و چون وقت اقامه گفتن رسید حسین برون آمد، ردایی داشت و عبایی با نعلین. حمد خدا گفت و ثنای او کرد آن‌گاه گفت: ای مردم مرا به پیش خدا عز و جل و شما این عذر هست که پیش شما نیامدم تا نامه‌های شما به من رسید و فرستادگانتان آمدند که سوی ما بیا که امام نداریم، شاید خدا به وسیله تو ما را بر هدایت فراهم آرد. اگر بر این قرارید آمده‌ام، اگر عهد و پیمانی کنید که اطمینان یابم به شهر شما آیم و اگر نکنید و آمدن مرا خوش ندارید، از پیش شما باز می‌گردم و به همان جا می‌روم که از آن سوی شما آمده‌ام. گوید: اما در مقابل وی خاموش ماندند و مؤذن را گفتند اقامه بگوی و او اقامه نماز بگفت. گوید: حسینj به حر گفت: می‌خواهی با یاران خویش نماز کنی؟ گفت: نه، تو نماز می‌کنی و ما نیز به تو اقتدا می‌کنیم. گوید: پس حسین پیشوای نماز آن‌ها شد، آن‌گاه به درون رفت و یارانش به دور وی فراهم آمدند. حر نیز به جای خویش رفت و وارد خیمه‌ای شد که برایش زده بودند و جمعی از یارانش بر او فراهم شدند، بقیه یارانش نیز به جای صفی که داشته بودند رفتند و از نو صف بستند هر کدامشان عنان مرکب خویش را گرفته بود و در سایه آن نشسته بود. وقتی پسین گاه رسید، حسین گفت: برای حرکت آماده شوید. پس از آن برون آمد و بانگ‌زن خویش را بگفت تا ندای نماز پسین داد و اقامه گفت. سپس حسین پیش آمد و با قوم نماز کرد و سلام نماز بگفت آن گاه رو به جماعت کرد و حمد خدای گفت و ثنای او کرد سپس گفت: اما بعد: ای مردم اگر پرهیزکار باشید و حق را برای صاحب حق بشناسید، بیشتر مایه رضای خدا است. ما اهل بیت به کار خلافت شما از این مدعیان ناحق که با شما رفتار ظالمانه دارند، شایسته‌تریم. اگر ما را خوش ندارید و حق ما را نمی‌شناسید و رأی شما جز آن است که در نامه‌هاتان به من رسیده و فرستادگانتان به نزد من آورده‌اند، از پیش شما باز می‌گردم. حر بن یزید گفت: به خدا ما نمی‌دانیم این نامه‌ها که می‌گویی چیست؟ حسین گفت: ای عقبه پسر سمعان خرجینی را که نامه‌های آن‌ها در آن است بیار. گوید: عقبه خرجینی پر از نامه بیاورد و پیش روی آن‌ها فرو ریخت. حر گفت: ما جزو این گروه که به تو نامه نوشته‌اند نیستیم. به ما دستور داده‌اند وقتی به تو رسیدیم از تو جدا نشویم تا پیش عبیدالله بن زیادت بریم. حسین گفت: مرگ از این کار به من نزدیک‌تر است. گوید: آن گاه حسین به یاران خویش گفت: برخیزید و سوار شوید. پس یاران وی سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نیز سوار شدند و به یاران خود گفت: برویم. گوید: و چون خواستند بروند، جماعت از رفتن شان مانع شدند. حسین به حر گفت: مادرت عزادارت شود چه می‌خواهی؟ گفت: به خدا اگر جز تو کسی از عرب ان این سخن را به من گفته بود و در این وضع بود که تو هستی، از تذکار عزاداری مادرش هر که بود دریغ نمی‌کردم. اما به خدا از مادر تو سخن گفتن نیارم مگر به نیکوترین وضعی که توان گفت: حسین گفت: چه می‌خواهی؟ گفت: به خدا می‌خواهم ترا پیش عبیدالله بن زیاد ببرم. حسین گفت: در این صورت به خدا با تو نمی‌آیم. حر گفت: در این صورت، به خدا ترا وا نمی‌گذارم. و این سخن سه بار از دو سوی تکرار شد. و چون سخن در میانه بسیار شد حر گفت: مرا دستور جنگ با تو نداده‌اند، دستور داده‌اند از تو جدا نشوم، تا به کوفه‌ات برسانم. اگر دریغ داری، راهی بگیر که تو را به کوفه نرساند و سوی مدینه پس نبرد که میان من و تو انصاف باشد تا به ابن زیاد بنویسم. تو نیز اگر خواهی به یزید نامه نویسی، بنویس، یا اگر خواهی به ابن زیاد بنویس. شاید خدا تا آن وقت کاری پیش آرد که مرا از ابتلا به کار تو معاف دارد. آن گاه گفت: پس، از این راه برو و از راه عذیب و قادسیه به طرف چپ گرای که میان وی و عذیب هشتاد و سه میل بود. گوید: پس حسین با یاران خویش به راه افتادند و حر نیز با وی همراه بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، جلد۵، ص۴۰۸ / متوفای ۳۱۰:

* ترجمه پاینده: … قال: فإذا راکب علی نجیب له و علیه السلاح متنکب قوسا مقبل من الکوفه، فوقفوا جمیعا ینتظرونه، فلما انتهی الیهم سلم علی الحر بن یزید و اصحابه و لم یسلم علی الحسینj و اصحابه، فدفع الی الحر کتابا من عبیدالله ابن زیاد فإذا فیه: اما بعد، فجعجع بالحسین حین یبلغک کتابی و یقدم علیک رسولی، فلا تنزله الا بالعراء فی غیر حصن و علی غیر ماء و قد امرت رسولی ان یلزمک و لا یفارقک حتی یأتینی بإنفاذک امری و السلام. قال: فلما قرأ الکتاب قال لهم الحر: هذا کتاب الأمیر عبیدالله بن زیاد یأمرنی فیه ان اجعجع بکم فی المکان الذی یأتینی فیه کتابه و هذا رسوله و قد امره الا یفارقنی حتی انفذ رایه و امره، فنظر الی رسول عبیدالله یزید ابن زیاد بن المهاصر ابوالشعثاء الکندی ثم البهدلی فعن له، فقال: مالک بن النسیر البدی؟ قال: نعم و کان احد کنده …

* ترجمه پاینده: گوید: در این وقت سواری بر اسبی اصیل پدیدار شد که مسلح بود و کمانی به شانه داشت و از کوفه می‌آمد. همگی بایستادند و منتظر وی بودند و چون به آن‌ها رسید به حر بن یزید و یارانش سلام گفت اما به حسینj و یارانش سلام نگفت. آن‌گاه نامه‌ای به حر داد که از ابن زیاد بود و چنین نوشته بود، وقتی نامه من به تو رسید و فرستاده‌ام بیامد، حسین را بدار در زمین باز بی حصار و آب. به فرستاده‌ام دستور داده‌ام با تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر بیارد که دستور مرا اجرا کرده‌ای. و السلام. گوید: وقتی حر نامه را بخواند بدان‌ها گفت: این نامه امیر عبیدالله بن زیاد است که به من دستور می‌دهد شما را در هم آن‌جا که نامه‌اش به من می‌رسد بدارم. این فرستاده او است که گفته از من جدا نشود تا نظر وی اجرا شود. گوید: ابوالشعثا، یزید بن زیاد مهاجر کندی نهدی، به فرستاده عبیدالله زیاد نگریست و رو به او کرد و گفت: مالک بن نسیر بدی هستی؟ گفت: بله. گوید: وی نیز یکی از مردم کنده بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، جلد۵، ص ۴۲۷ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … عن عدی بن حرمله، قال: ثم ان الحر بن یزید لما زحف عمر بن سعد قال له: اصلحک الله! مقاتل أنت هذا الرجل؟ قال: ای و الله قتالا ایسره ان تسقط الرءوس و تطیح الأیدی، قال: ا فما لکم فی واحده من الخصال التی عرض علیکم رضا؟قال عمر بن سعد: اما و الله لو کان الأمر الی لفعلت و لکن امیرک قد ابی ذلک، قال: فاقبل حتی وقف من الناس موقفا و معه رجل من قومه یقال له قره بن قیس، فقال: یا قره، هل سقیت فرسک الیوم؟ قال: لا، قال: انما ترید ان تسقیه؟ قال: فظننت و الله انه یرید ان یتنحی فلا یشهد القتال و کره ان أراه حین یصنع ذلک، فیخاف ان ارفعه علیه، فقلت له: لم اسقه و انا منطلق فساقیه، قال: فاعتزلت ذلک المکان الذی کان فیه، قال: فو الله لو انه اطلعنی علی الذی یرید لخرجت معه الی الحسین، قال: فاخذ یدنو من حسین قلیلا قلیلا، فقال له رجل من قومه یقال له المهاجر ابن أوس: ما ترید یا بن یزید؟ ا ترید ان تحمل؟ فسکت و اخذه مثل العرواء، فقال له یا بن یزید؟ ا ترید ان تحمل؟ فسکت و اخذه مثل العرواء، فقال له یا بن یزید و الله ان امرک لمریب و الله ما رایت منک فی موقف قط مثل شی‌ء أراه الان و لو قیل لی: من اشجع اهل الکوفه رجلا ما عدوتک، فما هذا الذی اری منک! قال: انی و الله اخیر نفسی بین الجنه و النار و و الله لا اختار علی الجنه شیئا و لو قطعت و حرقت، ثم ضرب فرسه فلحق بحسین ع، فقال له: جعلنی الله فداک یا بن رسول الله! انا صاحبک الذی حبستک عن الرجوع و سایرتک فی الطریق و جعجعت بک فی هذا المکان و الله الذی لا اله الا هو ما ظننت ان القوم یردون علیک ما عرضت علیهم ابدا و لا یبلغون منک هذه المنزله فقلت فی نفسی: لا أبالی ان اطیع القوم فی بعض امرهم و لا یرون انی خرجت من طاعتهم و اما هم فسیقبلون من حسین هذه الخصال التی یعرض علیهم و و الله لو ظننت انهم لا یقبلونها منک ما رکبتها منک و انی قد جئتک تائبا مما کان منی الی ربی و مواسیا لک بنفسی حتی اموت بین یدیک، ا فتری ذلک لی توبه؟قال: نعم، یتوب الله علیک و یغفر لک، ما اسمک؟ قال: انا الحر بن یزید، قال: أنت الحر کما سمتک أمک، أنت الحر ان شاء الله فی الدنیا و الآخرة، انزل، قال: انا لک فارسا خیر منی راجلا، اقاتلهم علی فرسی ساعه و الی النزول ما یصیر آخر امری قال الحسین: فاصنع یرحمک الله ما بدا لک فاستقدم امام اصحابه ثم قال: ایها القوم، الا تقبلون من حسین خصله من هذه الخصال التی عرض علیکم فیعافیکم الله من حربه و قتاله؟ قالوا: هذا الأمیر عمر بن سعد فکلمه، فکلمه بمثل ما کلمه به قبل و بمثل ما کلم به اصحابه، قال عمر: قد حرصت، لو وجدت الی ذلک سبیلا فعلت، فقال: یا اهل الکوفه، لامکم الهبل و العبر إذ دعوتموه حتی إذا أتاکم اسلمتموه و زعمتم انکم قاتلو انفسکم دونه، ثم عدوتم علیه لتقتلوه، امسکتم بنفسه و أخذتم بکظمه و أحطتم به من کل جانب، فمنعتموه التوجه فی بلاد الله العریضة حتی یامن و یامن اهل بیته و اصبح فی ایدیکم کالأسیر لا یملک لنفسه نفعا و لا یدفع ضرا و حلأتموه و نساءه و اصیبیته و اصحابه عن ماء الفرات الجاری الذی یشربه الیهودی و المجوسی و النصرانی و تمرغ فیه خنازیر السواد و کلابه و ها هم أولاء قد صرعهم العطش، بئسما خلفتم محمدا فی ذریته! لا سقاکم الله یوم الظما ان لم تتوبوا و تنزعوا عما أنتم علیه من یومکم هذا فی ساعتکم هذه فحملت علیه رجاله لهم ترمیه بالنبل، فاقبل حتی وقف امام الحسین …

* ترجمه پاینده: عدی بن حرمله گوید: وقتی عمر بن سعد حمله برد، حر بن یزید بدو گفت: خدایت قرین صلاح بدارد، با این مرد جنگ می‌کنی؟ گفت: به خدا، بله جنگی که دست کم سرها بریزد و دست‌ها بیفتد. گفت: به یکی از سه چیز که به شما گفت رضایت نمی‌دهید؟ عمر بن سعد گفت: به خدا اگر کار با من بود رضایت می‌دادم اما امیر تو این را نپذیرفت. گوید: حر بیامد و با کسان بایستاد، یکی از مردم قومش نیز با وی بود به نام قره پسر قیس. حر بدو گفت: امروز اسبت را آب داده‌ای؟ گفت: نه. گفت: نمی‌خواهی آبش دهی؟ قره گوید: به خدا پنداشتم که می‌خواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمی‌خواهد به هنگام این کار او را ببینم و از او خبر دهم، گفتمش: آبش نداده‌ام و می‌روم و آبش می‌دهم. گوید: از جایی که وی بود دور شدم. گوید: به خدا اگر مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود با وی پیش حسین رفته بودم. گوید: بنا کرد، کم کم به حسین نزدیک شد، یکی از قوم وی به نام مهاجر پسر اوس گفت: ای پسر یزید چه می‌خواهی؟ می‌خواهی حمله کنی؟ گوید: او خاموش ماند و لرزش سراپایش را گرفت. مهاجر گفت: به خدا کار تو شگفتی آور است، هرگز به هنگام جنگ تو را چنین ندیده بودم که اکنون می‌بینم، اگر به من می‌گفتند: دلیرترین مردم کوفه کیست؟ از تو نمی‌گذشتم، این چیست که از تو می‌بینم؟ گفت: به خدا خودم را میان بهشت و جهنم مردد می‌بینم، به خدا اگر پاره پاره‌ام کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت نمی‌گزینم. گوید: آن‌گاه اسب خویش را بزد و به حسینj پیوست و گفت: خدایم فدایت کند، من همانم که تو را از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در این مکان فرودت آوردم. به خدایی که جز او خدایی نیست گمان نداشتم این قوم آن‌چه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به این جا بکشد. به خویش می‌گفتم که قسمتی از دستور این قوم را اطاعت می‌کنم که نگویند از اطاعتشان برون شده‌ام ولی آن‌ها این چیزها را که حسین می‌گوید می‌پذیرند، به خدا اگر می‌دانستم که نمی‌پذیرند چنان نمی‌کردم، این که پیش تو آمده‌ام و از آن‌چه کرده‌ام به پیشگاه پروردگارم توبه می‌برم، تو را به جان یاری می‌کنم تا پیش رویت بمیرم آیا این را توبه من می‌دانی؟ گفت: آری، خدا توبه‌ات را می‌پذیرد و تو را می‌بخشد، نام تو چیست؟ گفتم: من حرم پسر یزید. گفت: تو چنانکه مادرت نامت داد، حری. ان شاء الله در دنیا و آخرت حری، فرود آی. گفتم: من به حال سواری از پیاده بهترم، بر اسبم مدتی با آن‌ها می‌جنگم و آخر کارم به فرود آمدن می‌کشد. گفت: خدایت رحمت کناد، هر چه به نظرت می‌رسد بکن. گوید: حر پیش روی یاران خویش رفت و گفت: ای قوم، چرا یکی از این چیزها را که حسین به شما عرضه می‌کند نمی‌پذیرید که خدایتان از جنگ وی معاف دارد. گفتند: اینک امیر عمر بن سعد، با وی سخن کن. گوید: با وی سخنانی گفت همانند آن چه از پیش با وی گفته بود و نیز به یاران خویش گفته بود. عمر گفت: دلم می‌خواست اگر راهی می‌یافتم چنین می‌کردم. حر گفت: ای مردم کوفه، مادرتان عزادار شود و بگرید که او را دعوت کردید و چون بیامد تسلیمش کردید، می‌گفتید خویشتن را برای دفاع از او به کشتن می‌دهید. اما بر او تاخته‌اید که خونش بریزید، خودش را بداشته‌اید، گلویش را گرفته‌اید و از همه سو در میانش گرفته‌اید و نمی‌گذارید در دیار وسیع خدا برود تا ایمن شود و خاندانش نیز ایمن شوند، به دست شما چون اسیر مانده که برای خویش نه سودی تواند گرفت و دفع ضرری تواند کرد، وی را با زنانش و کودکان خردسالش و یارانش از آب روان فرات که یهودی و مجوسی و نصرانی می‌نوشند و خوک‌ها و سگان روستا در آن می‌غلطند ممنوع داشته‌اید که هم اکنون از تشنگی از پا در آمده‌اند، چه رفتار بدی با باقیماندگان محمد پیش گرفته‌اید، اگر هم اکنون توبه نیارید و از این رفتارتان دست برندارید خدا به روز تشنگی آبتان ندهد. گوید: پیادگان قوم سوی او حمله بردند و تیر انداختند که برفت تا پیش روی حسین بایستاد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* تاریخ الطبری، جلد۵، ص ۴۳۴ / متوفای ۳۱۰:

* متن عربی: … حدثنی النضر بن صالح ابوزهیر العبسی ان الحر بن یزید لما لحق بحسین قال رجل من بنی تمیم من بنی شقره و هم بنو الحارث بن تمیم، یقال له یزید بن سفیان: اما و الله لو انی رایت الحر بن یزید حین خرج لاتبعته السنان، قال: فبینا الناس یتجاولون و یقتتلون و الحر بن یزید یحمل علی القوم مقدما و یتمثل قول عنتره:

ما زلت ارمیهم بثغره نحره

و لبانه حتی تسربل بالدم‌

قال: و ان فرسه لمضروب علی أذنیه و حاجبه و ان دماءه لتسیل، فقال الحصین بن تمیم و کان علی شرطه عبیدالله، فبعثه الی الحسین و کان مع عمر بن سعد، فولاه عمر مع الشرطه المجففة لیزید بن سفیان: هذا الحر بن یزید الذی کنت تتمنی، قال: نعم فخرج الیه فقال له: هل لک یا حر بن یزید فی المبارزه؟ قال: نعم قد شئت، فبرز له، قال: فانا سمعت الحصین بن تمیم یقول: و الله لابرز له، فکأنما کانت نفسه فی یده،فما لبثه الحر حین خرج الیه ان قتله‌ …

* ترجمه پاینده: ابوزهیر عبسی گوید: وقتی حر بن یزید به حسین پیوست یکی از بنی تمیم به نام یزید پسر سفیان گفت: به خدا اگر حر را وقتی که می‌رفت دیده بودم با نیزه دنبالش می‌کردم. گوید: در آن اثنا که کسان به جنگ بودند و جولان می‌دادند و حر به جماعت حمله آورده بود و گوش و ابروی اسب اش زخم‌دار بود و خون از آن روان بود، حصین بن تمیمی سالار نگهبانان بود و عبیدالله او را به مقابله حسین فرستاده بود که هم راه عمر بن سعد بود و بجز نگهبانان، سالاری سوارانی را که اسبشان نیز زره داشت به او داده بود به یزید بن سفیان گفت: این حر بن یزید است که آرزوی هم آوردی وی داشتی. گفت: خوب و سوی او رفت و گفت: ای حر، هم آوردی می‌کنی؟ گفت: بله و بدو پرداخت. گوید: از حصین بن تمیم شنیدم که می‌گفت: به خدا با حر هم آوردی کرد، گویی جانش در کفش بود. وقتی رو به رو شدند، حر مهلتش نداد و خونش بریخت.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الفتوح، جلد۵، ص۷۶ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … قال: و إذا الحر بن یزید فی ألف فارس من أصحاب عبیدالله بن زیاد شاکین فی السلاح لا یری منهم إلا حمالیق الحدق، فلما نظر إلیهم الحسین۰ وقف فی أصحابه و وقف الحر بن یزید فی أصحابه، فقال الحسین: أیها القوم! من أنتم؟ قالوا: نحن أصحاب الأمیر عبیدالله بن زیاد، فقال الحسین: و من قائدکم؟ قالوا: الحر بن یزید الریاحی. قال: فناداه الحسین۰: ویحک بن یزید أ لنا أم علینا؟ فقال الحر: بل علیک أباعبدالله! فقال الحسین: لا حول و لا قوة إلا بالله. قال: و دنت صلاة الظهر، فقال الحسین۰ للحجاج بن مسروق: أذن رحمک الله و أقم الصلاة حتی نصلی! قال: فأذن الحجاج، فلما فرغ من أذانه صاح الحسین بالحر بن یزید فقال له: یا ابن یزید! أ ترید أن تصلی بأصحابک و أصلی بأصحابی؟فقال له الحر: بل أنت تصلی بأصحابک و نصلی بصلاتک. فقال الحسین۰ للحجاج بن مسروق: أقم الصلاة! فأقام و تقدم الحسین فصلی بالعسکرین جمیعا. فلما فرغ من صلاته وثب قائما فاتکأ علی قائمة سیفه، فحمد الله و أثنی علیه‌ثم قال: أیها الناس! إنها معذرة إلی الله و إلی من حضر من المسلمین، إنی لم أقدم علی هذا البلد حتی أتتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم أن اقدم إلینا إنه لیس علینا إمام فلعل الله أن یجمعنا بک علی الهدی، فإن کنتم علی ذلک فقد جئتکم، فإن تعطونی ما یثق به قلبی من عهودکم و من مواثیقکم دخلت معکم إلی مصرکم و إن لم تفعلوا و کنتم کارهین لقدومی علیکم انصرفت إلی المکان الذی أقبلت منه إلیکم قال: فسکت القوم عنه و لم یجیبوا بشی‌ء. و أمر الحر بن یزید بخیمة له فضربت، فدخلها و جلس فیها. فلم یزل الحسین۰ واقفا مقابلهم و کل واحد منهم آخذ بعنان فرسه. و إذا کتاب قد ورد من الکوفة: من عبیدالله بن زیاد إلی الحر بن یزید أما بعد، یا أخی! إذا أتاک کتابی فجعجع بالحسین و لا تفارقه حتی تأتینی به، فإنی أمرت رسولی أن لا یفارقک حتی یأتینی بإنفاذ أمری إلیک و السلام. قال: فلما قرأ الحر الکتاب بعث إلی ثقات أصحابه فدعاهم ثم قال: ویحکم ورد علی کتاب عبیدالله بن زیاد یأمرنی أن أقدم إلی الحسین بما یسوؤه و و الله ما تطاوعنی نفسی و لا تجیبنی إلی ذلک. فالتفت رجل من أصحاب الحر بن یزید یکنی أباالشعثاء الکندی إلی رسول عبیدالله بن زیاد، فقال له: فیما ذا جئت ثکلتک أمک؟ فقال له: أطعت إمامی و وفیت ببیعتی و جئت برسالة أمیری. فقال له أبوالشعثاء: لقد عصیت ربک و أطعت إمامک و أهلکت نفسک و اکتسبت عارا. فبئس الإمام إمامک! قال الله عز و جل: و جعلناهم أئمة یدعون إلی النار و یوم القیامة لا ینصرون. قال: و دنت صلاة العصر فأمر الحسین مؤذنه فأذن و أقام الصلاة. و تقدم الحسین فصلی بالعسکرین. فلما انصرف من صلاته وثب قائما علی قدمیه، فحمد الله و أثنی علیه، ثم قال: أیها الناس! أنا ابن بنت رسول الله صلی الله علیه و سلم و نحن أولی بولایة هذه الأمور علیکم من هؤلاء المدعین ما لیس لهم و السائرین فیکم بالظلم و العدوان، فإن تثقوا بالله و تعرفوا الحق لأهله فیکون ذلک لله رضی و إن کرهتمونا و جهلتم حقنا و کان رأیکم علی خلاف ما جاءت به کتبکم و قدمت به رسلکم انصرفت عنکم. قال: فتکلم الحر بن یزید بینه و بین أصحابه فقال: أباعبدالله! ما نعرف هذه الکتاب و لا من هؤلاء الرسل. قال: فالتفت الحسین إلی غلام له یقال له عقبة بن سمعان فقال: یا عقبة! هات الخرجین اللذین فیهما الکتب: فجاء عقبة بکتب أهل الشام و الکوفة فنثرها بین أیدیهم ثم تنحی، فتقدموا و نظروا إلی عنوانها ثم تنحوا، فقال الحر بن یزید: أباعبدالله! لسنا من القوم الذین کتبوا إلیک هذه الکتب و قد أمرنا إن لقیناک لا نفارقک حتی نأتی بک علی الأمیر، فتبسم الحسین ثم قال: یا ابن الحر! أو تعلم أن الموت أدنی [إلیک‌] من ذلک. ثم التفت الحسین فقال: احملوا النساء لیرکبوا حتی تنظر ما الذی یصنع هذا و أصحابه! قال: فرکب أصحاب الحسین و ساقوا النساء بین أیدیهم، فقدمت خیل الکوفة حتی حالت بینهم و بین المسیر، فضرب الحسین بیده إلی سیفه ثم صاح بالحر: ثکلتک أمک! ما الذی ترید أن تصنع؟ فقال الحر: أما و الله لو قالها غیرک من العرب لرددتها علیه کائنا من کان و لکن لا و الله ما [لی‌] إلی ذلک سبیل من ذکر أمک، غیر أنه لا بدأن أنطلق بک إلی عبیدالله بن زیاد، فقال له الحسین: إذا و الله لا أتبعک أو تذهب نفسی. قال الحر: إذا و الله لا أفارقک أو تذهب نفسی و أنفس أصحابی. قال الحسین: برز أصحابی و أصحابک و أبرز إلی، فإن قتلتنی خذ برأسی إلی ابن زیاد و إن قتلتک أرحت الخلق منک، فقال الحر: أباعبدالله! إنی لم أومر بقتلک و إنما أمرت أن لا أفارقک أو أقدم بک علی ابن زیاد و أنا و الله کاره إن سلبنی الله بشی‌ء من أمرک غیر أنی قد أخذت ببیعة القوم و خرجت إلیک و أنا أعلم أنه لا یوافی القیامة أحد من هذه الأمة إلا و هو یرجو شفاعة جدک محمد صلی الله علیه و سلم و أنا خائف إن أنا قاتلتک أن أخسر الدنیا و الآخرة و لکن أنا أباعبدالله! لست أقدر الرجوع إلی الکوفة فی وقتی هذا و لکن خذ عنی هذا الطریق و امض حیث شئت حتی أکتب إلی ابن زیاد أن هذا خالفنی فی الطریق فلم أقدر علیه و أنا أنشدک الله فی نفسک فقال الحسین: یا حر! کأنک تخبرنی أنی مقتول! فقال الحر: أباعبدالله! نعم ما أشک فی ذلک إلا أن ترجع من حیث جئت. فقال الحسین: ما أدری ما أقول لک و لکنی أقول کما قال أخو الأوس حیث یقول:

سأمضی و ما بالموت عار علی الفتی

إذا ما نوی خیرا و جاهد مسلما

و واسی الرجال الصالحین بنفسه

و فارق مذموما و خالف مجرما

أقدم نفسی لا أرید بقاءها

لتلقی خمیسا فی الوغاء عرمرما

فإن عشت لم ألم و إن مت لم أذم

کفی بک ذلا أن تعیش مرغما

ثم أقبل الحسین إلی أصحابه و قال: هل فیکم أحد یخبر الطریق علی غیر الجادة؟ فقال الطرماح بن عدی الطائی: یا ابن بنت رسول الله! أنا أخبر الطریق. فقال الحسین: إذا سر بین أیدینا! قال: فسار الطرماح و أتبعه الحسین هو و أصحابه و جعل الطرماح یقول:

یا ناقتی لا تجزعی من زجری

و أمض بنا قبل طلوع الفجر

بخیر فتیان و خیر سفری

إلی رسول الله أهل الفخر

السادة البیض الوجوه الزهری

الطاعنین بالرماح السمری‌

الضاربین بالسیوف البتری

حتی تحلی بکریم النجر

بماجد الجد رحیب الصدر

أتی به الله لخیر أمر

عمره الله بقاء الدهر

یا مالک النفع معا و الضر

امدد حسینا سیدی بالنصر

علی الطغاة من بقایا الکفر

علی اللعینین سلسلی صخر

یزید لا زال حلیف الخمر

و العود و الصنج معا و الزمر

و ابن زیاد العهر و ابن العهر

قال: و أصبح الحسین من وراء عذیب الهجانات قال: و إذا بالحر بن یزید قد ظهر له أیضا فی جیشه، فقال الحسین: ما وراءک یا ابن یزید! ألیس قد أمرتنا أن نأخذ علی الطریق فأخذنا و قبلنا مشورتک؟ فقال: صدقت و لکن هذا کتاب عبیدالله بن زیاد قد ورد علی یؤنبنی و یعنفنی فی أمرک. فقال الحسین: فذرنا حتی ننزل بقریة نینوی أو الغاضریة، فقال الحر: لا و الله ما أستطیع ذلک، هذا رسول عبیدالله بن زیاد معی و ربما بعثه عینا علی …

* ترجمه هروی: در اثنای راه امیرالمؤمنین حسینj لشکری را دید که روی بدو دادند. چون رسیدند، هزار سوار بودند با سلاح تمام و عده ما لا کلام. آن حضرت کس فرستاد و پرسید: سردار شما کیست؟ گفتند: حر بن یزید الریاحی. آن حضرت او را نزدیک طلبید و فرمود: ای حر، به مدد ما آمده‌ای یا اراده جنگ با ما داری؟حر گفت: عبیدالله زیاد مرا به جنگ شما فرستاده است. آن حضرت چون این سخن از حر بشنید، فرمود: لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم. چون وقت نماز پیشین رسید، حضرت حجاج مسروق را فرمود: بانگ نماز بگوی و قامت کن تا نماز گزاریم. چون حجاج بانگ نماز گفت، امیرالمؤمنین حسینj آواز داد: ای حر، تو آن جا با اصحاب خود نماز می‌گزاری و من این جا با اصحاب خویش، یا اقتدا به ما می‌کنی؟حر گفت: اقتدا به شما می‌کنم. حجاج قامت گفت و امیرالمؤمنین حسینj هر دو لشکر را امامت کرد و نماز گزاردند. چون از نماز فارغ شد، برخاست و تکیه بر شمشیر کرده، خطبه‌ای بگفت و بعد از حمد و ثنای باری تعالی و درود بر محمد مصطفیp گفت: ای مردمان، از جهت عذر خواستن از شما بر پای نخواسته، روی بدین شهر نیاورده و عزیمت این طرف نکرده‌ام. تا آن وقت که نامه‌ها به من رسید مشتمل بر استدعا و استحضار رسولان شما که جمعی کثیر بودند از اعیان و معارف فلان و فلان مصحوب مکتوب اهالی کوفه به نزد من آمدند و گفتند که، در آمدن به کوفه تعجیل باید که ما را امامی نیست که در نماز به او اقتدا کنیم و مصالح و مهمات ما را اصلاح فرماید. چون تو حاضر آیی، باشد که خدای تعالی به واسطه تو کارهای پریشان ما منتظم گرداند. اگر شما بر آن عهد و قول ثابت‌قدمید اینک آمده‌ام. اگر بر شما اعتماد است، تا در شهر شما بیایم و اگر از آن قول بگشته‌اید و پشیمان شده و قدوم مرا کراهت می‌دارید، تا باز گردم و به مکه شوم. جمله مردان آن سخن از آن حضرت شنیدند و سرها به زیر افگنده، خاموش بودند، هیچ کس جوابی نمی‌داد. پس، حر بفرمود تا خیمه او بزدند، درون خیمه شد و بنشست. حسین بن علیj در مقابل او ایستاده بود و دیگران هم ایستاده بودند و عنان‌های اسبان به دست گرفته. در اثنای این حال نامه‌ای از کوفه رسید. به دست حر دادند. مضمون آن که: اما بعد، چون بر این مکتوب واقف شوی، حسین بن علیj و اصحاب او را محافظت کرده، از او دور نشو تا آن وقت که او را به نزد من آوری. آورنده نامه را فرموده‌ام که ملازم تو باشد و از تو جدا نشود تا آن وقت که آن‌چه فرموده‌ام به اتمام رسانی و مثال من را به اطاعت مقرون گردانی چه صواب و صلاح تو در آن است که یزید را از خود خشنود گردانی و الا عقوبتی عظیم را بر خود مهیا کرده‌ای. چون این نامه به حر رسید، اصحاب خویش را بخواند و ایشان را گفت: این مخذول مردود عبیدالله بن زیاد نامه‌ای به من نوشته و فرموده که حسین بن علیj را گرفته پیش او ببرم. چندان که در این کار اندیشه می‌کنم، از خویشتن باز نمی‌یابم که سخنی گویم یا کاری کنم که حسینj را ناخوش آید. در این کار عظیم فرومانده‌ام. پس، مردی از اصحاب حر، نام أبوالشعشا، روی به رسول عبیدالله آورده گفت: مادرت در فراق و عزایت باد به چه کار آمده‌ای؟ جواب داد: امام خویش را طاعت داشتم و بر بیعت خویش وفا کردم و نامه امیر خویش به نزد حر آوردم. أبوالشعشا او را گفت: به جان و سر من که در این طاعت که امام خویش را متابعت کردی در خدای تعالی عاصی شدی، خویشتن را هلاک کردی. دنیا و آخرت خود را به فساد آوردی و آتش دوزخ را برای خود مهیا داشتی. صفت امام تو این است که خدای تعالی در مصحف مجید می‌فرماید: و جعلناهم أئمة یدعون إلی النار و یوم القیامة لا ینصرون. ایشان در این گفت گو بودند که وقت نماز دیگر رسید و امیرالمؤمنین حسینj مؤذن را فرمود تا بانگ نماز و قامت بگفت. پس، امیرالمؤمنین حسینj لشکر را امامت کرد و چون از نماز فارغ شد، بر پای خاست و حمد و ثنایی بگفت و فرمود: ای مردمان، ما اهل بیت پیغمبر شماییم و از این جماعت که امارت و ولایت می‌کنند در شهر شما، در امارت و خلافت اولی‌تریم. اگر از خدای تعالی بترسید و حق ما بشناسید، خدای تعالی از شما راضی باشد و اگر قدوم مرا کراهیت دارید و بدان چه در نامه‌ها نوشته‌اید و مصحوب رسولان معتبر پیغام داده، وفا نمی‌کنید، بر شما حرجی نیست و شما را تکلیفی نمی‌کنم. صریحا بگویید تا باز گردم و به مکه روم. حر بن یزید که سرخیل لشکر بود پیش‌تر آمد و گفت: یا اباعبدالله، دو نوبت ذکر نامه‌ها و رسولان بر لفظ مبارک شما رفت و من از آن خبر ندارم که نامه‌ها کدام جماعت نوشته‌اند و رسولان کدام طایفه بوده‌اند. امیرالمؤمنین حسینj غلام خویش که او را عقبة بن سمعان خواندندی، بخواند و او را گفت: آن خورجین که نامه‌های ایشان در آن است بیاور. عقبه برفت و خورجین را بیاورد و نامه‌ها بیرون کرده، پیش ایشان بر زمین نهاد و بازگشت. معارف سواران پیش آمدند و عنوان نامه‌ها بدیدند و حر بن یزید نیز بدید. آن گاه گفتند: ما از این قوم نیستیم که این نامه‌ها نوشته‌اند. عبیدالله زیاد فرموده که تو را پیش او بریم. امیرالمؤمنین حسینj بخندید و گفت: نه شما را این معنی میسر گردد. پس، فرمود که عورات را در کجاوه بنشانند و فرمود: سوار شوید تا بنگرم که این‌ها چه خواهند کرد. بر وفق اشارت امیرالمؤمنین برفتند و عیال و اطفال او را برنشاندند و روان شدند. لشکر کوفه راه ایشان بریدند و نگذاشتند که بروند. چون ایشان مانع رفتن اهل بیت شدند، امیرالمؤمنین حسین۰ دست به شمشیر زد وگفت: ای پسر یزید، چرا رها نکنی که آن جماعت بروند؟ ای مادرت به عزایت نشیند. حر گفت: یا ابن رسول الله، اگر دیگر کس نام مادر من بگفتی، با شمشیر جواب او دادمی اما حرمت تو و پدر تو و مادر تو بزرگ است و از آن چاره ندارم مگر آن که تو را نزد عبیدالله برم. حسین بن علیگفت: نیایم و از سخن تو نیندیشم، چه خواهی؟حر گفت: اگر جان من و جان یاران من در این کار شود، سهل شمارم و لابد تو را نزد عبیدالله برم. امیرالمؤمنین حسینj فرمود: از میان لشکر خویش بیرون آی و من هم از میان اصحاب خویش بیرون آیم تا با یک دیگر در میدان بگردیم. اگر تو مرا بکشی، مراد تو و امیر تو برآید و اگر من تو را بکشم، بندگان خدای از تو باز رهند. حر گفت: یا اباعبدالله، مرا به قتل و قتال تو امر نفرموده‌اند. بلکه گفته‌اند از تو جدا نشوم تا تو را پیش عبیدالله برم. و الله که من کراهیت می‌دارم که سخنی گویم یا کاری کنم که تو را خوش نیاید. من مأمورم و المأمور معذور، چه کنم با این قوم بیعت کرده و به فرمان ایشان پیش تو آمده‌ام‌ می‌دانم که جمله خلایق را روز قیامت به شفاعت جد تو احتیاج خواهد بود و من هراسانم و می‌ترسم که نباید با تو جنگ کرد، آن‌گاه چگونه امید شفاعت داشته باشم؟ و العیاذ بالله که حرکتی کنم که رنجی بر تن بزرگوار تو رسد آن‌گاه خسر الدنیا و الآخرة باشم. اگر تو را پیش عبیدالله نبرم، به هیچ نوع در کوفه نتوانم شد. جهان فراخ است، جای دیگر شوم بهتر از آن باشد که روز قیامت نعوذ بالله از شفاعت جدت محروم مانم. تو به سعادت نه از شارع، از راه نبهره به جای دیگر بیرون شو، من به عبیدالله می‌نویسم که حسینj به طرفی دیگر رفت او را درنیافتم. باری تا مرا به شفاعت جد تو امید بماند و سوگند بر تو می‌دهم ای حسینj که بر خویش رحمت کنی و به کوفه نروی. امیرالمؤمنین حسینj گفت: ای حر، مگر می‌دانی که مرا بخواهند کشت که این سخن می‌گویی؟ حر گفت: نعم یا ابن رسول الله، در این هیچ شکی نیست و شبهتی ندارم مگر به سعادت جانب مکه باز گردی. امیرالمؤمنین حسینj یاران خویش را گفت: هیچ یک از شما نه به شارع اعظم که به کوفه می‌رود هیچ راه دیگر می‌دانید؟ طرماح بن عدی گفت: یا ابن رسول الله، من راه دیگر می‌دانم. حسین بن علیگفت: در پیش رو و ما را قلاووزی کن تا از آن راه که می‌دانی روان شویم. طرماح در پیش قافله برفت و امیرالمؤمنین حسینj با اهل بیت و اصحاب و اقربا در عقب او برفتند. دیگر روز طرماح ایشان را به منزل عذیب هجانات رسانید. چون آن‌جا فرود آمدند، ناگاه دیدند که حر با لشکر خویش بدان منزل رسید. امیرالمؤمنین حسینj فرمود: موجب آمدن تو بر عقب ما چیست؟ آخر نه تو گفتی که از راه بنهره به جایی که دل تو می‌خواهد روان شو، چون ما بدین سرزمین آمدیم، چرا بر اثر ما بیامدی؟حر گفت: چون از آن موضع برفتی، نامه عبیدالله رسید و مرا به ضعف و بد دلی منسوب کرده، سرزنش‌ها نموده و ملامت‌ها فرموده که چرا بگذاشتی تا حسین بن علیc برفت و او را پیش من نیاوردی. حسین بن علیc فرمود: اکنون بگذار تا به دیه نینوا شویم. حر گفت: نتوانم گذاشت، کار از دست من رفته است. اینک رسول عبیدالله است که با من است و فرموده که ملازم من باشد تا هر چه گویم و کنم باز گردد و عبیدالله را بازگوید.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* الفتوح،جلد۵، ص ۱۰۱ / ابن أعثم، متوفای ۳۱۴:

* متن عربی: … قال: فإذا الحر بن یزید الریاحی قد أقبل یرکض فرسه حتی وقف بین یدی الحسین۰، فقال: یا ابن بنت رسول الله! کنت أول من خرج علیک، أ فتأذن لی أن أکون أول مقتول بین یدیک، لعلی أبلغ بذلک درجة الشهداء فألحق بجدک صلی الله علیه و سلم! فقال الحسین: یا أخی! إن تبت کنت ممن تاب الله علیهم، أن الله هو التواب الرحیم. ذکر الذین قتلوا بین یدی الحسین بن علی‌ قال فأول: من تقدم إلی قتال القوم الحر بن یزید الریاحی و هو یقول:

إنی أنا الحر و مأوی الضیف

أضرب فی أعراضکم بالسیف

عن خیر من حل بلاد الخیف

أضربکم و لا أری من حیف‌

قال: و حمل و لم یزل یقاتل حتی عرق فرسه فبقی راجلا، فجعل یقاتل و هو یقول:

إن تنکرونی فأنا ابن الحر

أشجع من ذی لبد هزبر

و لست بالجیاد عند الکر

لکنی الوقاف عند الفر

ثم لم یزل یقاتل حتی قتل رحمه الله فاحتمله أصحاب الحسین۰ حتی وضعوه بین یدیه وفیه رمق، فجعل یمسح وجهه الحسین و یقول: أنت الحر! کما سمتک أمک حرا و أنت الحر فی الدنیا و الآخرة.

* ترجمه هروی: هیچ فریاد رسی نیست که ما را فریاد رسد و هیچ دفع کننده‌ای نیست که از جهت تحصیل رضای خدای تعالی دشمن را از اهل بیت پیغمبر دفع کند؟حر بن یزید الریاحی آواز امیرالمؤمنین حسینj را شنید. اسب برانگیخت و از لشکر عمر بیرون تاخت و پیش امیرالمؤمنین حسینj آمد و گفت: یا ابن رسول الله، اول کسی که به جنگ تو آمد، من بودم. این ساعت به خدمت تو شتافتم تا اول کس که در رکاب تو کشته شود، من باشم تا در روز قیامت جد تو مرا شفاعت کند. اول کسی که در میدان آمد و با این قوم جنگ کرد، حر بن یزید بود. رجزی به گفت و با ایشان جنگ می‌کرد و حمله‌های متواتر می‌برد تا اسب او را پی کردند. اسب بیفتاد و وی پیاده بماند. روی از آن جماعت بگردانید. بر ایشان حمله می‌کرد و شمشیر می‌زد و مردانه می‌کوشید تا چند مرد از ایشان بینداخت، عاقبت زخمی گران یافت، وی را گرفتند و نزد امیرالمؤمنین حسینj آوردند. او را رمقی مانده بود. آن حضرت به دست مبارک گرد از روی او می‌سترد و می‌فرمود: مادر تو را نه به غلط حر نام کرده است. در این جهان نام تو حر بود و در آن جهان از آتش دوزخ حر خواهی بود. حر این بشارت شنیده، مرغ روح اش جانب بهشت پرواز کرد رحمة الله علیه.

(لازم به ذکر است که ترجمه محمد مستوفی هروی بعضا تفاوت فاحشی با متن عربی دارد و بخش‌هایی در متن فارسی آمده است که در متن عربی نیست و ظاهرا از اضافات خود مترجم است.)

* * *

* مروج الذهب، جلد۳، ص۶۰ / المسعودی، متوفای ۳۴۶:

* متن عربی: … فلما بلغ الحسین القادسیة لقیه الحر ابن یزید التمیمی فقال له: این ترید یا ابن رسول الله؟ قال: ارید هذا المصر، فعرفه بقتل مسلم و ما کان من خبره، ثم قال: ارجع فإنی لم أدع خلفی خیرا ارجوه لک، فهم بالرجوع فقال له إخوة مسلم: و الله لا نرجع حتی نصیب بثأرنا او نقتل کلنا، فقال الحسین: لا خیر فی الحیاة بعدکم‌ …

* ترجمه پاینده: آن‌گاه ابن زیاد بگفت تا جثه مسلم را بیاویختند و سر او را به دمشق فرستادند وقتی حسین به قادسیه رسید، حر بن یزید تمیمی بدو رسید و گفت: ای پسر پیمبر قصد کجا داری؟ گفت: به کوفه می‌روم. وی قضیه قتل مسلم را او خبر داد و گفت: بار گرد که آن‌جا امید خیری نیست. حسین قصد بازگشت کرد اما برادران مسلم به او گفتند: به خدا ما بر نمی‌گردیم تا انتقام خود را بگیریم یا همگی کشته شویم. حسین گفت: بدون شما زندگی صفائی ندارد و به حرکت ادامه داد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقاتل الطالبیین، ص۱۱۱ / أبوالفرج الإصفهانی، متوفای ۳۵۶:

* متن عربی: … إن عبیدالله بن زیاد وجه الحر بن یزید لیأخذ الطریق علی الحسین، فلما صار فی بعض الطریق لقیه أعرابیان من بنی أسد، فسألهما عن الخبر، فقالا له: یا ابن رسول الله، إن قلوب الناس معک و سیوفهم علیک، فارجع و أخبراه بقتل ابن عقیل و أصحابه، فاسترجع الحسین، فقال له بنو عقیل: لا نرجع و الله أبدا أو ندرک ثأرنا أو نقتل بأجمعنا، فقال لمن کان لحق به من الأعراب: من کان منکم یرید الإنصراف عنا فهو فی حل من بیعتنا. فانصرفوا عنه و بقی فی أهل بیته و نفر من أصحابه. و مضی حتی دنا من الحر بن یزید، فلما عاین أصحابه العسکر من بعید کبروا، فقال لهم الحسین: ما هذا التکبیر؟ قالوا: رأینا النخل، فقال بعض أصحابه: ما بهذا الموضع و الله نخل و لا أحسبکم ترون إلا هوادی الخیل و أطراف الرماح، فقال الحسین: و أنا و الله أری ذلک فمضوا لوجوههم و لحقهم الحر بن یزید فی أصحابه، فقال للحسین: إنی أمرت أن أنزلک فی أی موضع لقیتک و أجعجع بک و لا أترکک أن تزول من مکانک. قال: إذا أقاتلک، فاحذر أن تشقی بقتلی ثکلتک أمک. فقال: [أما و الله لو غیرک من العرب یقولها و هو علی مثل الحال التی أنت علیها ما ترکت ذکر أمه بالثکل أن أقوله کائنا من کان و لکن و الله ما لی إلی ذکر أمک من سبیل إلابأحسن ما یقدر علیه‌].و أقبل یسیر و الحر یسایره و یمنعه من الرجوع من حیث جاء و یمنع الحسین من دخول الکوفة، حتی نزل بأقساس مالک و کتب الحر إلی عبیدالله یعلمه ذلک. قال أبومخنف: فحدثنی عبدالرحمن بن جندب، عن عتبة بن سمعان الکلبی، قال: لما ارتحلنا من قصر ابن مقاتل و سرنا ساعة خفق رأس الحسین خفقة ثم انتبه فأقبل یقول: إنا لله و إنا إلیه راجعون و الحمد لله رب العالمین مرتین. فأقبل إلیه علی بن الحسین و هو علی فرس فقال له: یا أبی جعلت فداک، مم استرجعت؟ و علام حمدت الله؟ قال الحسین: یا بنی، إنه عرض لی فارس علی فرس فقال: القوم یسیرون و المنایا تسری إلیهم، فعلمت أنها أنفسنا نعیت إلینا، فقال: یا أبتاه لا أراک الله سوءا أبدا، أ لسنا علی الحق؟ قال: بلی و الذی یرجع إلیه العباد. فقال: یا أبت، فإذا لا نبالی، قال: جزاک الله خیر ما جزی ولد عن والده …

* ترجمه فاضل: عبیدالله بن زیاد فرمان داد که حر بن یزید ریاحی راه عراق را به روی حسین بن علی ببندد. و حسین بن علی هم چنان از حجاز به سوی عراق می‌آمد. در طی راه با دو نفر عرب از قبیله بنی اسد برخورد کرد. از این دو اعرابی خبر کوفه پرسید: در جوابش گفتند: قلب‌های مردم تو را می‌خواهد ولی شمشیرهایشان بر ضد تو آخته است. از این راه بازگرد. از حال مسلم بن عقیل جستجو کرد. در جوابش گفتند: مسلم بن عقیل به قتل رسیده است. ابوعبدالله افسوس خورد و فرمود: إنا لله و إنا إلیه راجعون فرزندان عقیل که ملتزم رکاب او بودند گفتند: تا ما خون مسلم را از کشندگان نجسته‌ایم باز نخواهیم گشت هر چند که همه ما به خاک و خون فرو غلطیم. در این هنگام حسین بن علی به همراهان خود فرمود: هر کس که می‌خواهد ما را ترک گوید از همین جا راه خویش به پیش گیرد. من بیعت خود را از سر همه برداشته‌ام. عرب‌هائی که همراه او تا آن جا آمده بودند پراکنده شدند جز اهل بیت او و گروهی از یاران وفادارش کسی با او نماند. از آن‌جا منزلی دیگر به سوی کوفه پیش رفتند. در آن منزل با حر بن یزید برخورد کردند. هنگامی که چشم همراهان حسین بن علی به سپاه حر ریاحی افتاد بانگ تکبیر در فضا طنین انداخت. ابوعبدالله الحسین پرسید به خاطر چه چیز الله اکبر گفتید؟ در گوشه بیابان نخلستان دیده‌ایم. گوینده‌ای گفت: در این بیابان هرگز نخلستانی نبود گمان می‌کنیم که آن چه می‌بینیم گوش اسب‌ها و نوک نیزه‌ها باشد. حسین بن علی فرمود: به خدا من نیز چنین می‌بینم. مع هذا به رفتار خود ادامه دادند. حر بن یزید ریاحی بنا به فرمانی که داشت راه به رویشان گرفت. وتوضیح داد که من مجبورم شما را در هر بیابان که دریابم همان جا جبرا پیاده‌تان کنم و بر شما سخت بگیرم و نگذارم از جای خود به جای دیگر رخت بکشید. حسین بن علی فرمود: بنابر این با تو خواهم جنگید. به هوش باش که خون من مایه شقاوت تو نشود. مادر بر تو بگرید. حر ریاحی در جواب گفت: اگر جز تو، انسان دیگری از عرب هر که می‌خواهد باشد نام مادر من را این چنین به زبان می‌آورد در پاسخ نام مادرش با همین تحقیر ادا می‌کردم ولی خدا می‌داند که من از مادر تو جز با زیباترین و عالی‌ترین تعبیری که ممکن است یاد نخواهم کرد. حسین بن علی و حر بن یزید با هم راه پیمودند تا به منزلی که افساس مالک نامیده می‌شد رسیدند. حر ریاحی در این جا جریان را به عبیدالله بن زیاد گزارش کرد. عقبه بن سمعان می‌گوید: هنگامی که از قصر مقاتل بار بستیم پاره‌ای راه پیمودیم. حسین بن علی هم چنان بر پشت زین به خواب رفت. لحظه‌ای چند در خواب بود و بعد سر برداشت و دوباره گفت: الحمد لله رب العالمین… إنا لله و إنا إلیه راجعون. علی بن الحسین که در کنار پدر مرکب می‌راند پیش آمد و گفت: فدای تو شوم علت این سپاس و استرجاع چه بود؟ ابوعبدالله در پاسخ پسرش گفت: هم اکنون در رؤیای خویش دیدم ای پسر من مردی بر اسبی سوار بود و می‌گفت: این قوم در این راه با مرگ هم سفرند و من چنین دانسته‌ام که این خبر مرگ ما است به ما می‌رسد. علی بن الحسین گفت: امیدوارم چشمان تو پدر هرگز نبیند اما بگو ببینم مگر ما بر حق نیستیم. آری به خدائی که بندگان به سوی او باز می‌گردند حق با ما است. بنا بر این از مرگ باکی نداریم. حسین بن علی در پاداش این شهامت به پسر جوان اش گفت: جزاک الله خیر ما جزی ولد عن والده بهترین جزائی که پسری از پدرش می‌گیرد خدا تو نصیب تو کند ای پسر من.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۵۴، با اندکی تفاوت در متن) / متوفای ۳۸۱ هجری:

* متن عربی: … و بلغ عبیدالله بن زیاد لعنه الله الخبر و أن الحسینj قد نزل الرهیمیة [الرهمیة [الرهیمة]] فأرسل إلیه الحر بن یزید فی ألف فارس قال الحر فلما خرجت من منزلی متوجها نحو الحسینj نودیت ثلاثا یا حر أبشر بالجنة فالتفت فلم أر أحدا فقلت ثکلت الحر أمه یخرج إلی قتال ابن رسول اللهp و یبشر بالجنة فرهقه عند صلاة الظهر فأمر الحسینj ابنه فأذن و أقام و قام الحسینj فصلی بالفریقین جمیعا فلما سلم وثب الحر بن یزید فقال السلام علیک یا ابن رسول الله و رحمة الله و برکاته فقال الحسینj و علیک السلام من أنت یا عبدالله فقال أنا الحر بن یزید فقال یا حر أ علینا أم لنا فقال الحر و الله یا ابن رسول الله لقد بعثت لقتالک و أعوذ بالله أن أحشر من قبری و ناصیتی مشدودة إلی رجلی و یدی مغلولة إلی عنقی و أکب علی حر وجهی فی النار یا ابن رسول الله أین تذهب ارجع إلی حرم جدک فإنک مقتول فقال الحسینj

سأمضی فما بالموت عار علی الفتی‌

إذا ما نوی حقا و جاهد مسلما

و واسی الرجال الصالحین بنفسه‌

و فارق مثبورا و خالف مجرما

فإن مت لم أندم و إن عشت لم ألم‌

کفی بک ذلا أن تموت و ترغما …

* ترجمه صحتی: امام سجادj در ادامه می‌گوید: خبر به ابن زیاد رسید که حسین، در رهیمه فرود آمده است. پس حر بن یزید را با هزار سواره به سوی او گسیل داشت. حر گوید: آن‌گاه که از خانه‌ام، رو به سوی حسین، خارج شدم، سه بار بر من ندا شد: ای حر، بهشت مژده‌ات باد! هر چه نگاه کردم کسی را ندیدم، با خود گفتم: مادر حر به عزایش نشیناد که برای جنگ با پسر رسول‌خدا می‌رود و به بهشت، بشارتش می‌دهند! حر [با سپاهش] هنگام ظهر، به حسینj رسید، حسینj پسرش را فرمود تا اذان و اقامه گفت و حسینj برخاست و برای هر دو گروه، نماز جماعت خواند. تا سلام نماز را گفت، حربن یزید پیش آمد و گفت: سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد، ای پسر رسول خدا! حسینj گفت: و علیک السلام، ای بنده خدا تو کیستی؟ پاسخ داد: من حر بن یزیدم. گفت: ای حر آیا بر مایی یا با ما؟ حر گفت: یابن رسول الله به خدا من به جنگ تو فرستاده شده‌ام اما من، از این که پایم بسته به موی سرم و دستانم زنجیر شده به گردنم، از قبرم برآیم و با رو به آتش سوزناک دوزخ انداخته شده به خدا پناه می‌برم. یابن رسول الله، کجا می‌روی؟ به حرم جدت باز گرد که تو را خواهند کشت. حسینj گفت: می‌روم کشته شوم، این بر جوانمرد عار نیست گر هدف، حق باشد و رزمنده، تسلیم خدانیک مردان را حمایت تا کنم با جان و دل فارق از اغیارم و راهم ز گمراهان، جداگر بمانم سربلندم ور بمیرم باک نیست بر تو بس این ننگ، خواهی مرد اما بی‌هوا

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* مقتل شیخ صدوق (الأمالی، ص ۱۶۰، با اندکی تفاوت در متن) / متوفای ۳۸۱ هجری:

* متن عربی: … فضرب‌ الحر بن‌ یزید فرسه‌ و جاز عسکر عمر بن سعد لعنه الله إلی عسکر الحسینj واضعا یده علی رأسه و هو یقول اللهم إلیک أنیب [أنبت‌] فتب علی فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد نبیک یا ابن رسول الله هل لی من توبة قال نعم تاب الله علیک قال یا ابن رسول الله أ تأذن لی فأقاتل عنک فأذن له فبرز و هو یقول

أضرب فی أعناقکم بالسیف

عن خیر من حل بلاد الخیف‌

فقتل منهم ثمانیة عشر رجلا ثم قتل فأتاه الحسینj و دمه یشخب فقال بخ بخ یا حر أنت حر کما سمیت فی الدنیا و الآخرة ثم أنشأ الحسین یقول

لنعم الحر حر بنی ریاح‌

و نعم الحر عند مختلف الرماح‌

و نعم الحر إذ نادی حسینا

فجاد بنفسه عند الصباح‌ …

* ‌ترجمه صحتی: حر بن یزید بر اسبش نهیب زد و رو به سپاه حسینj، از سپاه عمرسعد گذشت و در حالی که دستش را بر سرش نهاده بود، می‌گفت: پروردگارا به سوی تو برگشتم، توبه مرا بپذیر که در دل دوستانت و فرزندان پیامبرت، وحشت انداختم. یابن رسول الله! آیا مرا توبتی تواند بود؟ گفت: آری، خدا تو را می‌پذیرد. گفت: یابن رسول الله، آیا به من رخصت می‌دهی که در دفاع از تو بجنگم؟ حسینj او را رخصت داد و او به آوردگاه تاخت در حالی که می‌گفت: با شمشیرم گردنتان را می‌زنم، به جانبداری از برترین کسی که تا حال در شهرهای عراق فرود آمده است. حر، هیجده مرد از آن‌ها را کشت و خود نیز کشته شد هنوز خونش در جریان بود که حسینj به او رسید و گفت: به‌به! ای آزادمرد! تو به راستی، چنان که نامیده شده‌ای، در دو جهان آزادمردی، سپس حسینj رثایی در حق او سرود و گفت: چه نیک آزادمردی است، آزادمرد قبیله بنی‌ریاح! آن‌گاه نیزه‌ها از هر سو او را نشانه گرفته بودند، چه نیک از خود رسته و رهیده بود! و چه عاقبت به خیر بود این آزادمرد آن‌گاه که حسین را صدا کرد و پیش از همه در پگاهان از بند تن رهید.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، جلد۲، ص۷۸ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و جاء القوم زهاء ألف فارس مع الحر بن یزید التمیمی حتی وقف هو و خیله مقابل الحسینj فی حر الظهیرة و الحسین و أصحابه معتمون متقلدو أسیافهم فقال الحسینj لفتیانه اسقوا القوم و أرووهم من الماء و رشفوا الخیل ترشیفا ففعلوا و أقبلوا یملئون القصاع و الطساس‌ من الماء ثم یدنونها من الفرس فإذا عب فیها ثلاثا أو أربعا أو خمسا عزلت عنه و سقوا آخر حتی سقوها کلها. فقال علی بن الطعان المحاربی کنت مع الحر یومئذ فجئت فی آخر من جاء من أصحابه فلما رأی الحسینj ما بی و بفرسی من العطش قال أنخ الراویة و الراویة عندی السقاء ثم قال یا ابن أخی أنخ الجمل فأنخته فقال اشرب فجعلت کلما شربت سال الماء من السقاء فقال الحسینj اخنث السقاء أی اعطفه فلم أدر کیف أفعل فقام فخنثه فشربت و سقیت فرسی. و کان مجی‌ء الحر بن یزید من القادسیة و کان عبیدالله بن زیاد بعث الحصین بن نمیر و أمره أن ینزل القادسیة و تقدم الحر بین یدیه فی ألف فارس یستقبل بهم حسینا فلم یزل الحر موافقا للحسینj حتی حضرت صلاة الظهر و أمر الحسینj الحجاج بن مسرور أن یؤذن فلما حضرت الإقامة خرج الحسین ع‌ فی إزار و رداء و نعلین فحمد الله و أثنی علیه ثم قال أیها الناس إنی لم آتکم حتی أتتنی کتبکم و قدمت علی رسلکم أن اقدم علینا فإنه لیس لنا إمام لعل الله أن یجمعنا بک علی الهدی و الحق فإن کنتم علی ذلک فقد جئتکم فأعطونی ما أطمئن إلیه من عهودکم و مواثیقکم و إن لم تفعلوا و کنتم لمقدمی کارهین انصرفت عنکم إلی المکان الذی جئت منه إلیکم فسکتوا عنه و لم یتکلم أحد منهم بکلمة. فقال للمؤذن أقم فأقام الصلاة فقال للحر أ ترید أن تصلی بأصحابک قال لا بل تصلی أنت و نصلی بصلاتک فصلی بهم الحسین بن علیc ثم دخل فاجتمع إلیه أصحابه و انصرف الحر إلی مکانه الذی کان فیه فدخل خیمة قد ضربت له و اجتمع إلیه جماعة من أصحابه و عاد الباقون إلی صفهم الذی کانوا فیه فأعادوه ثم أخذ کل رجل منهم بعنان دابته و جلس فی ظلها. فلما کان وقت العصر أمر الحسین بن علیc أن یتهیئوا للرحیل ففعلوا ثم أمر منادیه فنادی بالعصر و أقام فاستقام‌ الحسینj فصلی بالقوم ثم سلم و انصرف إلیهم بوجهه فحمد الله و أثنی علیه‌ثم قال: أما بعد أیها الناس فإنکم إن تتقوا الله و تعرفوا الحق لأهله یکن أرضی لله عنکم و نحن أهل بیت محمد و أولی بولایة هذا الأمر علیکم من هؤلاء المدعین ما لیس لهم و السائرین فیکم بالجور و العدوان‌ و إن أبیتم إلا کراهیة لنا و الجهل بحقنا و کان رأیکم الآن غیر ما أتتنی به کتبکم و قدمت به علی رسلکم انصرفت عنکم. فقال له الحر أنا و الله ما أدری ما هذه الکتب و الرسل التی تذکر فقال الحسینj لبعض أصحابه یا عقبة بن سمعان أخرج الخرجین اللذین فیهما کتبهم إلی فأخرج خرجین مملوءین صحفا فنثرت بین یدیه فقال له الحر إنا لسنا من هؤلاء الذین کتبوا إلیک و قد أمرنا إذا نحن لقیناک ألا نفارقک حتی نقدمک الکوفة علی عبیدالله فقال له الحسینj الموت أدنی إلیک من ذلک ثم قال لأصحابه قوموا فارکبوا فرکبوا و انتظر حتی رکب نساؤهم فقال لأصحابه انصرفوا فلما ذهبوا لینصرفوا حال القوم بینهم و بین الانصراف فقال الحسینj للحر ثکلتک أمک ما ترید فقال له الحر أما لو غیرک من العرب یقولها لی و هو علی مثل الحال التی أنت علیها ما ترکت ذکر أمه بالثکل کائنا من کان و لکن و الله ما لی إلی ذکر أمک من سبیل إلا بأحسن ما یقدر علیه فقال له الحسینj فما ترید قال أرید أن أنطلق بک إلی الأمیر عبیدالله بن زیاد قال إذا و الله لا أتبعک قال إذا و الله لا أدعک فترادا القول ثلاث مرات فلما کثر الکلام بینهما قال له الحر إنی لم أؤمر بقتالک إنما أمرت ألا أفارقک حتی أقدمک الکوفة فإذا أبیت فخذ طریقا لا یدخلک الکوفة و لا یردک إلی المدینة تکون بینی و بینک نصفا حتی أکتب إلی الأمیر و تکتب إلی یزید أو إلی عبیدالله فلعل الله إلی ذلک أن یأتی بأمر یرزقنی فیه العافیة من أن أبتلی‌ بشی‌ء من أمرک فخذ هاهنا فتیاسر عن طریق العذیب و القادسیة فسار الحسینj و سار الحر فی أصحابه یسایره و هو یقول له یا حسین إنی أذکرک الله فی نفسک فإنی أشهد لئن قاتلت لتقتلن. فقال له الحسینj أ فبالموت تخوفنی و هل یعدو بکم الخطب أن تقتلونی و سأقول کما قال أخو الأوس لابن عمه و هو یرید نصرة رسول اللهp فخوفه ابن عمه و قال أین تذهب فإنک مقتول فقال

سأمضی فما بالموت عار علی الفتی‌

إذا ما نوی حقا و جاهد مسلما

و آسی الرجال الصالحین بنفسه‌

و فارق مثبورا و باعد مجرما

فإن عشت لم أندم و إن مت لم ألم‌

کفی بک ذلا أن تعیش و ترغما

فلما سمع ذلک الحر تنحی عنه فکان یسیر بأصحابه ناحیة و الحسینj فی ناحیة أخری حتی انتهوا إلی عذیب الهجانات‌

* ترجمه رسولی: و آن لشکر رسیدند و نزدیک هزار نفر سوار بودند همراه حر بن یزید تمیمی، پس بیامد تا با لشکر خود در گرمای طاقت فرسای نیمه روز در برابر حسینj ایستاد و حسینj با یاران خود عمامه‌ها بر سر بسته شمشیرها را بگردن آویزان نموده بودند، حضرت که آثار تشنگی در لشکر حر دید به جوانان خود فرمود: این مردم را آب دهید و سیرابشان کنید و دهان اسبانشان را نیز تر کنید، پس چنان کردند و پیش آمده کاسه‌ها و جام‌ها را از آب پر کرده نزدیک دهان اسب‌ها می‌بردند و همین که سه دهن یا چهار یا پنج دهن می‌خوردند از دهان آن اسب دور می‌کردند و اسب دیگری را آب می‌دادند تا همه را به این کیفیت آب دادند، علی بن طعان محاربی گوید: من آن روز در لشکر حر بودم و آخرین نفری بودم که دنبال لشکر بدان جا رسیدم، چون حسینj تشنگی من و اسبم را دید فرمود: راویه را بخوابان. راویه به معنای شتر آب کش و به معنای مشک آب نیز آمده. علی بن طعان گوید: راویه پیش من به معنای مشک بود و مراد حضرت شتر آب کش بود، از این رو من مقصود او را نفهمیدم، امامj که متوجه شد من نفهمیدم فرمود: ای پسر برادر شتر را بخوابان، من شتر را خواباندم فرمود: بیاشام. من هر چه می‌خواستم بیاشامم آب از دهان مشک می‌ریخت، حسینj فرمود: سر مشک را بپیچان، من ندانستم چه بکنم، پس خود آن جناب برخاست و آن را پیچاند. پس آشامیدم و اسبم را نیز سیراب کردم و حر بن یزید از قادسیه می‌آمد و عبیدالله بن زیاد حصین بن نمیر را فرستاده بود و به او دستور داده بود به قادسیه فرود آید و حر بن یزید را از پیش روی خود با هزار سوار به سر راه حسین بفرستد، پس حر هم چنان برابر حسینj ایستاد تا هنگام نماز ظهر شد، پس آن حضرتj حجاج بن مسروق را دستور فرمود اذان نماز گوید و چون هنگام گفتن اقامه و وقت خواندن نماز شد حسینj لباس پوشیده و نعلین بر پا کرد و از بهر نماز بیرون آمد، پس حمد و ثنای خدای را به جا آورد سپس فرمود: ای گروه مردم من به نزد شما نیامدم تا آن‌گاه که نامه‌های شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند که به نزد ما بیا زیرا ما امام و پیشوائی نداریم و امید است خدا بوسیله تو ما را به راهنمائی و حقیقت فراهم آورد، پس اگر بر سر همان گفته‌ها و سخن خود هستید من به نزد شما آمده‌ام و شما پیمان و عهدی به من بدهید و بیعت خود را با من تازه کنید که به سبب آن آسوده خاطر باشم و اگر این کار را نمی‌کنید و آمدن مرا خوش ندارید از آن‌جا که آمده‌ام به هم آن‌جا بازمی‌گردم؟ همگی خاموش گشته کسی از آنان سخن نگفت، حضرت به اذان‌گو فرمود: اقامه بگو و نماز بر پا شد، پس به حر فرمود: آیا می‌خواهی تو هم با همراهان خود نماز بخوانی؟ عرض کرد: نه، بلکه شما نماز به خوان و ما نیز پشت سر شما نماز می‌خوانیم، پس حسینj با ایشان نماز خواند، سپس به خیمه خود درآمد و اصحابش نزد او گرد آمدند و حر نیز به جای خویش بازگشت و به خیمه که برای او در آن‌جا برپا کرده بودند درآمد و گروهی از همراهانش به نزد او آمده و بقیه آنان به صف لشکر که در آن بودند بازگشتند، هر مردی از آنان دهنه اسب خود را گرفت و در سایه آن نشست، چون هنگام عصر شد حسینj دستور فرمود: آماده رفتن شوند، همراهان حضرت آماده رفتن شدند، سپس به منادی خود دستور داد برای نماز عصر آواز دهد و اقامه نماز گفته، امام حسینj پیش آمده ایستاد و نماز عصر خواند و چون سلام داد به سوی آن مردم برگشت و حمد و ثنای خدای را به جا آورد سپس فرمود: اما بعد، ای گروه مردم همانا اگر شما از خدا بترسید و حق را برای اهل آن بشناسید بیشتر باعث خوشنودی خداوند از شما می‌باشد و ما خاندان محمدp هستیم و سزاوارتر به فرمانروائی بر شمائیم از اینان که ادعای چیزی کنند که برای ایشان نیست و به زور و ستم در میان شما رفتار کنند و اگر فرمانروائی ما را خوش ندارید و می‌خواهید در باره حق ما نادان بمانید و اندیشه شما اکنون جز آن است که در نامه‌ها به من نوشتید و فرستادگان شما به من گفتند هم اکنون از نزد شما باز گردم؟ حر گفت: من به خدا نمی‌دانم این فرستادگان و این نامه‌ها که می‌گوئی چیست! حسینj به برخی از یارانش که نام او عقبة بن سمعان بود فرمود: ای عقبة بن سمعان آن دو خرجین و دو کیسه بزرگی که نامه‌های ایشان در آن است بیرون بیار، پس آن مرد دو خرجین پر از نامه و کاغذ بیرون آورد و جلوی آن حضرت ریخت، حر گفت: ما از آن کسان نیستیم که این نامه‌ها را به تو نوشته‌اند و ما تنها دستور داریم که چون تو را دیدار کردیم از تو جدا نشویم تا تو را در کوفه بر عبیدالله در آوریم، حسینj فرمود: مرگ برای تو نزدیک‌تر از این آرزو است، سپس رو به اصحاب خود کرده فرمود: سوار شوید، همراهان آن حضرت سوار شده و درنگ کردند تا زنان نیز سوار شده آن‌گاه فرمود: به راه مدینه بازگردید، همین که رفتند بازگردند آن لشکر از بازگشت آنان جلوگیری کردند، حسینj به حر فرمود: مادر به عزایت بنشیند از ما چه می‌خواهی؟ حر گفت: اگر کسی از عرب جز تو در چنین حالی که تو در آن هستی این سخن را به من می‌گفت من نیز هر که بود نام مادرش را به عزا گرفتن می‌بردم، ولی به خدا من نمی‌توانم نام مادر تو را جز به بهترین راهی که توانائی بر آن دارم ببرم، حسینj فرمود: پس چه می‌خواهی؟ گفت: می‌خواهم شما را به نزد امیر یعنی عبیدالله ببرم، فرمود: به خدا من همراه تو نخواهم آمد، حر گفت: من نیز به خدا دست از تو باز ندارم و سه بار این سخنان میان آن حضرت و حر رد و بدل شد و چون سخن میانشان بسیار شد، حر گفت: من دستور جنگ کردن با شما ندارم، جز این نیست که دستور دارم از تو جدا نشوم تا شما را به کوفه ببرم اکنون که از آمدن به کوفه خودداری می‌کنی، پس راهی در پیش گیر که نه به کوفه برود و نه به مدینه و میانه گفتار من و گفتار شما انصاف برقرار گردد، تا من در این باب نامه به امیر یعنی عبیدالله بنویسم، شاید خدا کاری پیش آرد که سلامت دین من در آن باشد و آلوده به چیزی در کار تو نشوم، از این‌جا روانه شو، پس حضرت از سمت چپ راه قادسیه که به کوفه می‌رفت و راه عذیب که به مدینه می‌رفت به راه افتاد و حر نیز با همراه انش با آن حضرت می‌رفتند و حر هم چنان به آن جناب می‌گفت: ای حسین من خدا را درباره خود بیاد تو آورم و بخدا سوگندت دهم که اگر بخواهی جنگ کنی کشته خواهی شد! حسینj فرمود: آیا به مرگ مرا بیم دهی؟ و آیا اگر مرا بکشید کارهای شما روبه راه می‌شود و خاطرتان آسوده خواهد شد؟ یعنی این فکر اشتباهی است که شما می‌کنید؟ و من چنان گویم که برادر اوس به پسر عمویش که می‌خواست به یاری رسول خداp برود و پسر عمویش او را بیم می‌داد و می‌گفت: کجا می‌روی؟ کشته خواهی شد در پاسخش گفت: من می‌روم و مرگ برای جوان یا جوان‌مرد ننگ نیست، هنگامی که نیتش حق باشد و در حال اسلام بجنگد. و در راه مردان صالح و شایسته جانبازی کند و از نابودشدگان در دین جدا گشته، به گنهکاری پشت کند. پس در این صورت اگر زنده ماندم پشیمان نیستم و اگر مردم سرزنشی ندارم، بس است برای تو که زنده بمانی و بینی تو را به خاک بمالند و زبون شوی. حر بن یزید که این سخن را شنید دانست آن حضرت تن به کشته شدن داده ولی تن به خواری و تسلیم شدن به پسر زیاد نداده، از این رو، به کناری رفت و با همراهان خود از یک سو می‌رفت و حسینj از سوی دیگر، تا به منزل عذیب الهجانات رسیدند.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* *‌ *

* الإرشاد، جلد۲، ص ۸۲ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … فقال عقبة بن سمعان سرنا معه ساعة فخفق و هو علی ظهر فرسه خفقة ثم انتبه و هو یقول‌ إنا لله و إنا إلیه راجعون‌ و الحمد لله رب العالمین‌ ففعل ذلک مرتین أو ثلاثا فأقبل إلیه ابنه علی بن الحسینc علی فرس فقال مم حمدت الله و استرجعت‌فقال: یا بنی إنی خفقت خفقة فعن لی فارس علی فرس و هو یقول: القوم یسیرون و المنایا تصیر إلیهم فعلمت أنها أنفسنا نعیت إلینا فقال له یا أبت لا أراک الله سوءا أ لسنا علی الحق قال بلی و الذی إلیه مرجع العباد قال فإننا إذا لا نبالی أن نموت محقین فقال له الحسینj جزاک الله من ولد خیر ما جزی ولدا عن والده. فلما أصبح نزل فصلی الغداة ثم عجل الرکوب فأخذ یتیاسر بأصحابه یرید أن یفرقهم فیأتیه الحر بن یزید فیرده و أصحابه فجعل إذا ردهم نحو الکوفة ردا شدیدا امتنعوا علیه فارتفعوا فلم‌ یزالوا یتیاسرون کذلک حتی انتهوا إلی نینوی المکان الذی نزل به الحسینj فإذا راکب علی نجیب له علیه السلاح متنکب قوسا مقبل من الکوفة فوقفوا جمیعا ینتظرونه‌ فلما انتهی إلیهم سلم علی الحر و أصحابه و لم یسلم علی الحسین و أصحابه و دفع إلی الحر کتابا من عبیدالله بن زیاد فإذا فیه: أما بعد فجعجع‌ بالحسین حین یبلغک کتابی و یقدم علیک رسولی و لا تنزله‌ إلا بالعراء فی غیر حصن و علی غیر ماء فقد أمرت رسولی أن یلزمک و لا یفارقک حتی یأتینی بإنفاذک أمری و السلام. فلما قرأ الکتاب قال لهم الحر هذا کتاب الأمیر عبیدالله یأمرنی أن أجعجع بکم فی المکان الذی یأتی کتابه و هذا رسوله و قد أمره ألا یفارقنی حتی أنفذ أمره. فنظر یزید بن المهاجر الکنانی‌ و کان مع الحسینj إلی رسول ابن زیاد فعرفه فقال له یزید ثکلتک أمک ما ذا جئت فیه قال أطعت إمامی و وفیت ببیعتی فقال له ابن المهاجر بل عصیت ربک و أطعت إمامک فی هلاک نفسک و کسبت العار و النار و بئس الإمام إمامک قال الله عز من قائل‌ و جعلناهم أئمة یدعون إلی النار و یوم القیامة لا ینصرون‌ فإمامک منهم. و أخذهم الحر بالنزول فی ذلک المکان علی غیر ماء و لا قریة فقال له الحسیندعنا ویحک ننزل فی هذه القریة أو هذه یعنی نینوی و الغاضریة أو هذه یعنی شفنة قال لا و الله ما أستطیع ذلک هذا رجل قد بعث إلی عینا علی فقال زهیر بن القین إنی و الله ما أراه یکون بعد الذی ترون إلا أشد مما ترون یا ابن رسول الله إن قتال هؤلاء الساعة أهون علینا من قتال من یأتینا بعدهم فلعمری لیأتینا بعدهم ما لا قبل لنا به فقال الحسینj ما کنت لأبدأهم بالقتال ثم نزل و ذلک یوم الخمیس و هو الیوم‌ الثانی من المحرم سنة إحدی و ستین …

* ترجمه رسولی: از چه حمد خدای را به جای آوردی و انا لله … بر زبان راندی؟ فرمود: پسر جان اندکی خواب رفتم، پس در آن خواب اندک سواری را دیدم که پیش روی من آشکار شد و می‌گفت: این گروه می‌روند و مرگ‌ها به سوی ایشان می‌رود! دانستم که آن جان‌های ما است که خبر مرگ ما را می‌دهد، علی گفت: پدر جان خداوند بدی برای شما پیش نیاورد آیا مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا سوگند بدان خدائی که بازگشت بندگان به سوی اوست ما برحقیم گفت: پس ما در چنین حالی باک نداریم از این که بر حق بمیریم، حسینj به او فرمود: خدایت بهترین پاداشی که فرزندی از پدر خود برد به تو عنایت کند و چون صبح شد فرود آمده نماز بامداد بخواند و به شتاب سوار شد و با همراهان و اصحاب سمت چپ را گرفته می‌خواست آنان را از لشکر حر پراکنده سازد، پس حر بن یزید می‌آمد و او و یارانش را به سمت راست که به کوفه می‌رفت باز می‌گرداند و هر گاه حر آنان را به سمت کوفه باز می‌گرداند و سخت می‌گرفت آنان نیز مقاومت کرده از رفتن به سمت راست خودداری می‌کردند و حر با همراهان به کناری می‌رفتند، پس هم چنان به سمت چپ رفتند تا به نینوی همان جا که حسینj فرود آمد رسیدند، در این هنگام سواری که بر اسبی نیکو سوار بود و سلاح جنگ به تن داشت و کمان بر دوش افکنده بود از سمت کوفه رسید، پس همگی چشم به راه او ایستادند، چون به آنان رسید به حر بن یزید و همراهانش سلام کرده و به حسینj و یارانش سلام نکرد و نامه از عبیدالله بن زیاد به حر داد که در آن نامه نوشته بود: اما بعد چون نامه من به تو رسید و فرستاده من نزد تو آمد کار را بر حسین سخت بگیر و او را در زمینی بی‌پناهگاه که نه سبزی در آن جا باشد و نه آبی فرود آر، پس همانا من فرستاده خود را دستور داده‌ام همراه تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر انجام دستور من را برایم بیاورد. و السلام. چون نامه را خواند حر به آن حضرت و یارانش گفت: این نامه امیر عبیدالله است که به من دستور داده همان‌جا که نامه رسید برای فرود آمدن به شما سخت بگیرم و این نیز فرستاده او است که دستورش داده از من جدا نشود تا دستورش را درباره شما انجام دهم، پس یزید بن مهاجر کندی که در میان یاران حسینj بود به فرستاده ابن زیاد نگاه کرده او را شناخت، پس به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند این چه کار ناشایسته‌ای است که به دنبال آن آمده‌ای؟ گفت: پیروی از امام خود نموده و به بیعت خود پایداری کرده‌ام. یزید بن مهاجر به او گفت: بلکه خدای خود را نافرمانی کرده و پیشوای ناحق خود را درباره نابودی خودت پیروی کرده و ننگ و آتش را برای خویشتن فراهم کرده‌ای و بد امام و پیشوائی است امام تو، خدای تعالی فرماید: و گردانیدیم ایشان را پیشوایانی که می‌خوانند به سوی آتش و روز قیامت یاری نمی‌شوند (سوره قصص آیه ۴۱) و پیشوای تو از این پیشوایان است. و حر بن یزید کار را سخت گرفت که در همان مکانی که نه آب بود و نه آبادی پیاده شوند، حسینj فرمود: وای به حال تو بگذار به این ده یعنی نینوی و غاضریه، یا آن دیگر یعنی شفیه فرود آئیم؟ گفت: به خدا نمی‌توانم زیرا این فرستاده مردی است که برای دیده‌بانی نزد من آمده که ببیند آیا من به دستور عبیدالله رفتار می‌کنم یا نه و من ناچارم در برابر چشم او دستورش را انجام دهم زهیر بن قین گفت: به خدا ای فرزند رسول خدا من می‌بینم که کار پس از آن چه اکنون می‌بینید سخت‌تر باشد، همانا جنگ با این گروه در این ساعت بر ما آسان‌تر است از جنگیدن کسانی که پس از این به نزد ما خواهند آمد؟ به جان خودم سوگند پس از این لشکری به سوی ما آیند که ما برابری آنان نتوانیم پس اجازه فرما با اینان بجنگیم؟ حسینj فرمود: من کسی نیستم که آغاز به جنگ ایشان کنم و من این کار را شروع نخواهم کرد پس آن حضرت فرود آمد و آن در روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجری بود.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، جلد۲، ص۹۹ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … فلما رأی الحر بن یزید أن القوم قد صمموا علی قتال الحسینj قال لعمر بن سعد أی عمر أ مقاتل أنت هذا الرجل قال إی و الله قتالا أیسره أن تسقط الرءوس و تطیح الأیدی قال أ فما لکم فیما عرضه علیکم رضی قال عمر أما لو کان الأمر إلی لفعلت و لکن أمیرک قد أبی. فأقبل الحر حتی وقف من الناس موقفا و معه رجل من قومه یقال له قرة بن قیس فقال له یا قرة هل سقیت فرسک الیوم قال لا قال فما ترید أن تسقیه قال قرة فظننت و الله أنه یرید أن یتنحی فلا یشهد القتال و یکره‌ أن أراه حین یصنع ذلک فقلت له لم أسقه و أنا منطلق فأسقیه فاعتزل ذلک المکان الذی کان فیه فو الله لو أنه أطلعنی علی الذی یرید لخرجت معه إلی الحسین بن علیc فأخذ یدنو من الحسین قلیلا قلیلا فقال له المهاجر بن أوس ما ترید یا ابن یزید أ ترید أن تحمل فلم یجبه و أخذه مثل الأفکل و هی الرعدة فقال له المهاجر إن أمرک لمریب و الله ما رأیت منک فی موقف قط مثل هذا و لو قیل لی من أشجع أهل الکوفة ما عدوتک فما هذا الذی أری منک فقال له الحر إنی و الله أخیر نفسی بین الجنة و النار فو الله لا أختار علی الجنة شیئا و لو قطعت و حرقت. ثم ضرب فرسه فلحق بالحسینj فقال له جعلت فداک یا ابن رسول الله أنا صاحبک الذی حبستک عن‌ الرجوع و سایرتک فی الطریق و جعجعت بک فی هذا المکان و ما ظننت أن القوم یردون علیک ما عرضته علیهم و لا یبلغون منک هذه المنزلة و الله لو علمت أنهم ینتهون بک إلی ما أری ما رکبت منک الذی رکبت و إنی تائب إلی الله تعالی مما صنعت فتری لی من ذلک توبة فقال له الحسینj نعم یتوب الله علیک فانزل قال فأنا لک فارسا خیر منی راجلا أقاتلهم علی فرسی ساعة و إلی النزول ما یصیر آخر أمری فقال له الحسینj فاصنع یرحمک الله ما بدا لک. فاستقدم أمام الحسینj ثم أنشأ رجل من أصحاب الحسینj یقول

لنعم الحر حر بنی ریاح‌

و حر عند مختلف الرماح‌

و نعم الحر إذ نادی حسین‌

و جاد بنفسه عند الصباح‌

ثم قال‌ یا أهل الکوفة لأمکم الهبل و العبر أ دعوتم هذا العبد الصالح حتی إذا أتاکم أسلمتموه و زعمتم أنکم قاتلو أنفسکم دونه ثم عدوتم علیه لتقتلوه أمسکتم بنفسه و أخذتم بکظمه‌ و أحطتم به من کل جانب لتمنعوه التوجه فی بلاد الله العریضة فصار کالأسیر فی أیدیکم لا یملک لنفسه نفعا و لا یدفع عنها ضرا و حلأتموه‌ و نساءه و صبیته و أهله- عن ماء الفرات‌ الجاری یشربه الیهود و النصاری و المجوس و تمرغ فیه خنازیر السواد و کلابه فها هم قد صرعهم العطش بئس ما خلفتم محمدا فی ذریته لا سقاکم الله یوم الظمإ الأکبر فحمل علیه رجال یرمون بالنبل فأقبل حتی وقف أمام الحسینj

* ترجمه رسولی: حر بن یزید چون دید آن مردم به جنگ با آن حضرتj تصمیم گرفته‌اند به عمر بن سعد گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: آری به خدا جنگی کنم که آسان‌ترین آن افتادن سرها و بریدن دست‌ها باشد، حر گفت: آیا در آن چه به شما پیشنهاد کرد خوشنودی شما نبود؟ ابن سعد گفت: اگر کار به دست من بود می‌پذیرفتم ولی امیر تو عبیدالله نپذیرفت، پس حر بیامد تا در کناری از لشکر ایستاد و مردی از قبیله او نیز به نام قرة بن قیس همراهش بود. به او گفت: ای قرة آیا امروز اسب خود را آب داده‌ای؟ قرة گفت: نه، گفت: نمی‌خواهی آن را آب دهی؟ قرة گوید: به خدا من گمان کردم می‌خواهد از جنگ کناره‌گیری کند و خوش ندارد که من او را در آن حال ببینم، به او گفتم: من اسب ام را آب نداده‌ام و اکنون می‌روم تا آن را آب دهم و از آن جائی که ایستاده بود کناره گرفت و به خدا اگر بدان چه می‌خواست انجام دهد مرا نیز آگاه کرده بود من نیز با او به نزد حسینj می‌رفتم، پس اندک اندک به نزد حسینj آمد، مهاجر بن اوس که در لشکر عمر سعد بود به او گفت: ای حر چه می‌خواهی بکنی؟ آیا می‌خواهی حمله کنی؟ پاسخش نگفت و لرزه اندامش را گرفت، مهاجر گفت: به خدا کار تو ما را به شک انداخته، به خدا من در هیچ جنگی تو را هرگز به این حال ندیده بودم که اینسان از جنگ بلرزی و اگر به من می‌گفتند: دلیرترین مردم کوفه کیست؟ من از تو نمی‌گذشتم و تو را نام می‌بردم پس این چه حالی است که در تو مشاهده می‌کنم؟ حر گفت: من به خدا سوگند خود را میان بهشت و جهنم می‌بینم و سوگند به خدا هیچ چیز را بر بهشت اختیار نمی‌کنم اگر چه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند، این را بگفت و به اسب خود زده به حسینj پیوست و عرض کرد: فدایت شوم ای پسر رسول خدا من همان کس هستم که تو را از بازگشت به وطن خود جلوگیری کردم و همراهت بیامدم تا به ناچار تو را در این زمین فرود آوردم و من گمان نمی‌کردم پیشنهاد تو را نپذیرند و به این سرنوشت دچارت کنند، به خدا اگر می‌دانستم کار به این جا می‌کشد هرگز به چنین کاری دست نمی‌زدم و من اکنون از آن چه انجام داده‌ام به سوی خدا توبه می‌کنم، آیا توبه من پذیرفته است؟ حسینj فرمود: آری خداوند توبه تو را می‌پذیرد اکنون از اسب فرود آی، عرض کرد: من سواره باشم برایم بهتر است از این که پیاده شوم، ساعتی با ایشان هم چنان که بر اسب خود سوار هستم در یاری تو بجنگم و پایان کار من به پیاده شدن خواهد کشید، حسینj فرمود: خدایت رحمت کند هر چه خواهی انجام ده، پس پیش روی حسین بیامد و تا برابر لشکر عمر بن سعد ایستاده گفت: ای مردم کوفه مادر به عزایتان بنشیند و گریه کند، آیا این مرد شایسته را به سوی خود خواندید و چون به سوی شما آمد شما که می‌گفتید: در یاری او با دشمنانش خواهید جنگید، دست از یاریش برداشتید پس به روی او آمده‌اید می‌خواهید او را بکشید؟ و جان او را به دست گرفته راه نفس کشیدن را بر او بسته‌اید و از هر سو او را محاصره کرده‌اید و از رفتن به سوی زمین‌ها و شهرهای پهناور خدا جلوگیریش کنید، بدانسان که هم چون اسیری در دست شما گرفتار شده نه می‌تواند سودی به خود برساند و نه زیانی را از خود دور کند و آب فراتی که یهود و نصاری و مجوس می‌آشامند و خوک‌های سیاه و سگان در آن می‌غلطند به روی او و زنان و کودکان و خاندان اش بستید، تا به جائی که تشنگی ایشان را به حال بیهوشی انداخته، چه بد رعایت محمدp را در باره فرزندانش کردید، خدا در روز تشنگی محشر شما را سیراب نکند؟ پس تیراندازان بر او یورش بردند و حر که چنین دید بیامد تا پیش روی حسینj ایستاد.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *

* الإرشاد، جلد۲، ص۱۰۲ / المفید، متوفای ۴۱۳:

* متن عربی: … و نشب القتال فقتل من الجمیع جماعة و حمل الحر بن یزید علی أصحاب عمر بن سعد و هو یتمثل بقول عنترة

ما زلت أرمیهم بغرة وجهه‌

و لبانه‌ حتی تسربل بالدم‌

فبرز إلیه رجل من بلحارث یقال له یزید بن سفیان فما لبثه الحر حتی قتله‌

* ترجمه رسولی: پس از این جریان جنگ درگیر شد و از دو طرف گروهی کشته شدند، حر بن یزید به لشگر عمر بن سعد حمله افکند و به شعر عنترة تمثل جست که گوید: پیوسته تیر زدم به سفیدی رویش و به سینه‌اش تا حدی که گویا پیراهنی از خون پوشیده بود این شعر از معلقه عنترة است که یکی از معلقات هفتگانه است و در کتاب معلقه ثغرة به جای غرة است و ثغره گودی زیر گلو است. در این هنگام مردی از بنی حارث به مبارزه حر آمد، پس حر مهلتش نداده او را بکشت.

(متن عربی، ترجمه، نکات ویرایشی و … بر اساس مطالب موجود در نسخه چاپی بوده و مگر در مواردی جزئی مطابق ضوابط مصوب مؤسسه نیست. لذا مؤسسه مسؤولیتی نسبت به آن‌ها ندارد.)

* * *